یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٢
اين زن حرف نمی زند

دو هفته پيش بود که دوستی با محل کارم تماس گرفت.گوشی را برداشتم و پس از کلی احوال پرسی و چاق سلامتی،دوستم پرسيد:«نادر!ميونه ات با فيلم و سينما چطوره؟» گفتم:«عاليه!» گفت:«فرصت داری بعد از ظهر بريم سينما؟» گفتم:«بله!چرا که نه؟حالا کدوم فيلم ميخوای بريم؟» گفت:«اين زن حرف نميزند.»

گفتم:«ولی من فيلم تخيلی دوست ندارم!» گفت:«احمق!!اين فيلم که تخيلی نيست.»

گفتم:«اولا احمق خودتی!ثانيا احمق خودتی!ثالثا احمق خودتی!رابعا اين فيلم خيلی هم تخيليه!»

گفت:«چرا اصرار داری که همش بگی اين فيلم تخيليه؟»

گفتم:«آخه مرد حسابی در کدوم نقطه از اين دنيای بزرگ،زنی رو ديدی که حرف نزنه؟اصلا زن اگه حرف نزنه منفجر ميشهميترکه!!!اصلا تصور چنين زنی غير ممکنه!»

دوستم که پی به درايت و هوش و نبوغ و استعداد من برده بود گفت:«نادر جان فهميدم که تو يک فيلم شناس واقعی هستی!اصلا تو استادی!مخملباف و کيارستمی و مهرجويی و بيضايی و اسپيلبرگ بايد بيان ازت چيز ياد بگيرن!!!» بعد گفت:«واقعا کارگردان فيلم عجب قوه تخيلی داشته که تونسته زنی رو به تصوير بکشه که اصلا خرف نمی زنه» و در ادامه پرسيد:«نادرجان از اين به بعد می تونم موقع رفتن به سينما اول با تو مشورت کنم بعد برم فيلم ببينم؟»من هم پاسخ دادم:«چرا که نه؟!!!با کمال ميل در خدمتگزاری حاضرم!!!»

***

چند نکته:

۱-اينجا خراسان است. صدای مرا از مشهد می شنويد!!دو شب از اقامت من در مشهد گذشت.در اين مدت عشق به اينترنت و اعتياد به وبلاگ باعث شد که تمامی کافی نتهای اين شهر را شناسايی کنم.

۲-جای شما خالی ديروز رفتم حرم امام رضا.هر چند خودمان محتاجيم به دعای شما عزيزان اما از امام رضا چند تا چيز کوچولو خواستم.يکی از چيزهايی که خواستم،موفقيت و سربلندی دوستان وبلاگی بود.

۳-جلسه انجمن وبلاگ نويسان در غياب من تشکيل شده و ظاهرا عده ای از دوستان به جای اينکه عصای دست انجمن باشن،اقدام به چوب لای چرخ گذاری نموده اند!!!و گفته اند:نيازی به تشکيل انجمن نمی بينيم!!!

۴-دوستان عزيز من در خبرنامه وبلاگشهر و همينطور در جارچی،زحمت زيادی ميکشند تا بهترين مطالب اينترنتی و وبلاگی رو برای شما گلچين کنند.اگر از من می شنويد توصيه ميکنم بهشون سر بزنيد.

۵-ميگن قرار ديروز خيلی باحال بوده.کلی کتک کاری توش بوده.ولی جدای از شوخی تا زمانيکه انجمن به رسميت شناخته نشه اين مشکلات پيش مياد.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٢
فصل تابستان را چگونه گذرانديد؟

من انشايم را با نام خدا آغاز می کنم.اولا ما می دانيم که در تابستان هوا گرم می شود.وقتی هوا گرم ميشود جنبش مولکولی افزايش می يابد و وقتی جنبش مولکولی افزايش يافت،مولکولها از هم فاصله گرفته و بخار می شوند.به همين علت بنده در گرمای تابستان هر اندازه درس خواندم تماما تبخير شد ودر نتيجه به سردار سازندگی(ببخشيد سردار ملی)تبديل شدم!!!(به قول بچه ها ستارخان نصف من هم عاشق مشروطيت نبود).با توجه به اينکه مشروطيت و مشروطه خواهی چيز بسيار خوبی است در ترمهای بعدی نيز اينکاررا تکرار خواهم کرد.

تابستان امسال برای من لبريز از شور و نشاط وشادی بود.در اولين روزهای تابستان،وزير دارايی به زير دستانش سفارش کرد که شام ما دانشجويان را قطع کنند و بودجه آن را صرف کارهای تحقيقی و پژوهشی نمايند.با قطع شدن شام،ما پروژه های تحقيقاتی وسيعی را شروع کرديم و در اين راه به نتايج مهمی رسيديم.مثلا فهميديم که موقع طبخ املت،بايد ابتدا تخم مرغ را بپزيم و بعد رويش گوجه فرنگی بريزيم تا آماده شود!!!همچنين کشف کرديم که برای تهيه ماکارونی،اول ماکارونی را با روغن،سرخ کرده و تفت می دهيم و سپس يک قابلمه آب رويش ميريزيم.تا بپزد!!!

اوايل مرداد به بهانه صرفه جويی در مصرف آب و برق و کم کردن هزينه ها،خوابگاه ما را تعطيل نمودند که اين امر باعث شد ما چند روزی در زيرپل حافظ بخوابيم تا اينکه امور پناهندگان سازمان ملل،دلش به حال ما سوخت و يک خوابگاه فسقلی در اختيار ما قرار داد.

علاوه بر موارد فوق،در محيط کار نيز چند بار با رييسمان برخورد لفظی انجام داده و به شدت تهديد به اخراج شدم.در ضمن يک دختر تازه وارد به عنوان همکار جديد به محل کار ما تشريف آورده اند که سايه همديگر را با تير می زنيم.

من همچنين در ايام تابستان،هشت روز در هفته با بچه های وبلاگی به گشت و گذار پرداختم.در حال حاضر دارم از شدت خوشيهايی که در تابستان متحمل شده ام به مرحله ترکيدگی نايل می شوم.

اين بود انشای من.

***

چند نکته:

۱-از دوستانی که تولد وبلاگ رو تبريک گفتن بی نهايت ممنونم.منتظر نظرات ارزشمند تک تک شما دوستان هم هستم.دوست داشتم ليستی شامل افرادی که تا امروز به وبلاگم سر زده و نوشته هامو خوندن تهيه کنم که ديدم توی اين ليست اقلا بايد اسم پونصد نفر وبلاگ نويس ذکر بشه.چون اينکار خيلی سخت بود از انجامش منصرف شدم.

۲-امروز انجمن وبلاگ نويسان جلسه داشت.اين جلسه به منظور نهايی کردن اساسنامه انجمن تشکيل شد.منتها چون من امروز تهران نبودم موفق به حضور در جلسه نشدم.

۳-با اجازه بزرگترها و پدر و مادرم بله!!!يعنی نه...منظورم اين بود که با اجازه دوستای نازنينم دارم ميرم مشهد.پس خداحافظ تا وقتی که از مشهد برگردم!!!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٢
شهر در دست بلاگرها

از دوستی که در آنسوی آبها بود پرسیدم:وبلاگ داری یا نه؟ جواب داد:«امروز همه مردم دنیا وبلاگ نویسند».

شاید تو که در وبگردیهای روزانه ات،به وبلاگ من رسیده ای و هم اکنون این نوشته ها را میخوانی،همان فردی باشی که صبح در تاکسی کنار من نشسته بودی.شاید همکارم هستی.همانکه امروز سر یک موضوع الکی،کلی جر و بحث کردیم.یا اصلا شاید هم خوابگاهی من هستی و حتی هم اتاقی من!!!ممکن هست همدانشکده ای باشیم یا همکلاسی و حتی نزدیکتر از آن:شاید تو خواهرم هستی یا برادرم!!!

با فراگیر شدن وبلاگ نویسی،احساس می کنم هر لحظه باید با یک وبلاگ نویس مواجه شوم.البته انتظار روبرو شدن با وبلاگنویسان در لحظه لحظه زندگی،انتظار بی موردی نیست.وقتی ساعتی پس از حضورم در پیتزا بوف،دو نفر(ایشون و ایشون!!!)برایم کامنت می گذارند که:«فلانی حواست کجا بود؟»یا وقتی بعضیها در سینما ایران مرا می بینند و چند روز بعد گزارش می دهند و یا زمانیکه دوستی در یک قرار وبلاگی می پرسد:«اونروز ساختمان اسکان چیکار داشتی؟»حق دارم احساس کنم که در هر لحظه وبلاگ نویسی را روبروی خود ببینم.

یکسال پیش وقتی وبلاگ نویسی را شروع کردم هرگز فکر نمیکردم که تا این حد به وبلاگم دل ببندم.امروز وبلاگ بخشی از هویت من است.یکسال پیش زمانی که به وبلاگ نویسی پرداختم اهداف زیادی داشتم.سعی کردم اسیر تکرار نباشم.تمام تلاشم این بود که بازدید کنندگان وبلاگم فقط به خاطر نوشته های من به اینجا سر بزنند.با جذب مخاطب به هر قیمتی مخالف بودم.

به عقیده شما در این یکسال چه اندازه موفق بودم؟

****

چند نکته:

۱-وبلاگ من یکساله شد.اونهم در روزی که بلاگرها به قصد انجام یک کار خیر دور هم جمع شده بودن.روز بیست شهریور امسال برای من روز خوبی بود.ممنون از تمام دوستانی که تولد وبلاگمو بهم تبریک گفتن.

۲-بالاخره قرار ۲۰شهریور فرا رسید.روز پنجشنبه وبلاگ نویسان برای کمک به مهرانه،دور هم جمع شدند.میزبانان قرار آرزو،مهسا و بهمن بودند با کمک عده ای دیگر از دوستان.

۳-سه شنبه ۱۸ شهریور،به همت سمن و پویا،یک قرار وبلاگی در پارک گفتگو برگزار شد.ما هم که پایه تمام قرارها هستیم در این قرار نیز شرکت کردیم.هدف بانیان این قرار،کمک به کودکات خیابانی بود.

۴-جلسه کمیته روابط عمومی انجمن وبلاگ نویسان نیز روز سه شنبه تشکیل شد.در این جسه بندهایی از اساسنامه به تصویب حاضرین رسید.

۵-اشکان در وبلاگش ما رو متهم به اختلاس کرده!!هر چی به این پسره میگم بابا یه حق السکوتی بگیر و دست از سر کچل ما بردار قبول نمیکنه!!!

۶-پسرعموی نازنین من دانشگاه قبول شد.کچل خان کبیر قبولی شما در رشته مهندسی مکانیک جامدات دانشگاه تبریز را تبریک عرض می نمایم.

۷-راستی فردا احسان هم میره برای ثبت نام دانشگاه.به همین منظور امروز با داش اسی خداحافظی کردیم.

۸-با یکساله شدن وبلاگ من،کم کم هوس دات کام شدن به سرمون زده.البته فعلا اینجا می نویسیم تا در آینده دات کام بشیم.راستی برای آینده برنامه های زیادی دارم.آدم که سن و سالی ازش میگذره علقلتر میشه.مثل من که الان در یکسالگی کلی عاقل شدم!!!!

به خدا این دفعه سعی میکنم زود آپدیت کنم.از بابت اینکه مطلب امروز ما طنز نداشت بی نهایت از همه پوزش می طلبم.

آرشیو موضوعی:وبلاگ و وبلاگستان

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٢
خود سوسک شدگی

فرض کن داری توی شرکت برای خودت رياست می کنی.کسی بهت نميگه که بالای چشمت ابروست.خوبه نه؟فرض کن هر روز ميری پيتزا پترو به حساب شرکت نهار می خوری.خوبه نه؟فرض کن در بهترين نقطه اتاق،راحت ترين ميز و صندلی شرکت رو انتخاب کردی و داری واسه خودت حال می کنی.خوبه نه؟فرض کن يک خط تلفن مستقيم روی ميزته و هر روز ۸ساعت با تلفن صحبت می کنی.خوبه نه؟

فرض کن هر روز که ميخوای از سر کار بری بيرون برای خودت چند ساعت اضافه کاری شارژ می کنی.خوبه نه؟فرض کن هر روز ظهر به بهانه نهار خوردن،يک ساعتی هم در پارک ملت قدم ميزنی.خوبه نه؟فرض کن هر روز صبح ساعت ۱۰ سر کار ميرسی ولی شروع کار رو ميزنی ۸صبح.خوبه نه؟

من لازم نيست فرض کنم چون خودم در اين شرايط بودم و به قولی داشتم راحت زندگی ميکردم اما امروز...

فرض کن يه دختر پر روی تازه کار،وارد شرکت بشه.وحشتناکه نه؟فرض کن پس از معرفی خودش،مستقيم بياد پشت ميزت بشينه و لبخند مليحی هم نثارت بکنه.وحشتناکه نه؟فرض کن پس از نشستن روی صندلی تو،بهت بگه:«آقای جديدی،خيلی ممنون که اينجا رو واسه من آماده کردی!»وحشتناکه نه؟فرض کن دختری باشه که چيزی سرش نميشه و  مجبور باشی تجارب ۳سال کار بی وقفه رو در اختيارش بزاری.وحشتناکه نه؟فرض کن هر روز از ساعت ۸صبح تا۴بعد از ظهر سر کار باشه و تو به همين خاطر نتونی دير بيای،زود بری و سر ظهر از سر کار جيم بشی.وحشتناکه نه؟

بابا جون بسه!!!لازم نيست ديگه بيشتر از اين فرض کنی.آخه می ترسم از بس بری تو حس که آخرش سوسک بشی.درست مثل من.راستش الان من احساس می کنم سوسک شدم يا يه چيزی تو همين مايه ها!!!شايد هم حس خود سوسک بينی!!!در من ايجاد شده!وقتی يه ضعيفه اين شکلی بياد و ميز و صندلی و تلفن و رفاه و آسايش و ... رو ازت بگيره و تو نتونی چيزی بهش بگی نتيجش همين ميشه.

از فردا بايد مواظب باشم که اين دختر خانوم با خودش سوسک کش نياره سر کار وگرنه...

من چه سوسکم امروز...


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٢
ازدواج پیرمردان!!!

چند روز پیش تو وبلاگ زهرا خوندم که نوشته بود:

* میدونین مناسب ترین سن ازدواج برای پسرا چیه؟ بله! ۸۵ سال!!!
آخه نمیدونین که!دیشب با بابام و داداشم تیمور حرف زدم، ۲ تائیشون این خبر فرخنده رو به من دادن که بابابزرگ زن میخواد و میخواد یه خانومه ای رو صیغه کنه!!!

حالا این نوشته زهرا خانوم سوژه ای شد برای حکایتی دیگر از شیخ شلخته!!!

حکایتی از کتاب اسرارالتخته فی مقامات شیخ شلخته:

پیرمردی ۸۰ساله نزد شیخ آمد و گفت:یا شیخ!دیریست که درد پیری و تنهایی مرا از پای درآورده و رمق از من گرفته.دوای درد چیست؟

شیخ ما گفت:ای پیرمرد،تو را چاره کار در آن است که با دختری جوان ازدواج نمایی.

پیرمرد خندیدی و از محضر شیخ خارج شد.

جمعی از مریدان آنجا بودند.آنان متحیر مانده و از شیخ پرسیدند:ای بزرگوار،نیک میدانی که این پیرمرد یک پایش لب گور است و پای دیگرش داخل گور!!!او را نه یارای معاشقه باشد و نه تاب مجادله!!!

شیخ ما گفت:در سخنم ۲حکمت بود که هیچیک نفهمیدید.

گفتند:آن ۲حکمت چیست؟

شیخ ما گفت:حکمت اول آنکه چون زنی جوان بگیرد از دو حال خارج نیست‌‌؛یا از فرمان زن اطاعت میکند یا سرپیچی!چون سرپیچی کند مستحق ملاقه و لنگه کفش است که نیک می دانید اینگونه اشیاء در افزایش مقاومت بدن و شادابی آن نقشی بسیار دارد.و اگر مطیع باشد باید سحرخیز بوده و از صبح تا شب مشغول رفت و روب خانه گردد که آن هم نوعی ورزش است و قدما در فواید ورزش بسیار گفته اند!!!حکمت دوم آنکه او را از آنجهت گفتم با دختری جوان ازدواج نماید که شنیدم رییس سازمان ملی جوانان و سایر مسولان مملکتی را دغدغه آنست که تعداد دختران بیش از پسرهاست.پس برای اینکه بخت دختری جوان گشوده شود و فرصتی برای ازدواج یابد آن سخن بر زبان راندم!!!

مریدان،ذکاوت و توانایی شیخ را بسیار ستودند

پیرمـــــرد از چه در خانه تنهایی؟          گر بگیری زنی به وجـــــد می آیی!!

قامت تو که ایــن چنین زار است          می شود بهتر از هیکل علی دایی!!

چونکه زن می نوازد تو را هـر دم          گه به چوب و گـــــهی به دمپایی

****

چند نکته:

امروز چند نکته نداریم با اینکه خیلی چیزا باید بگم.پس تا نوشته بعدی خداحافظ!

آرشیو موضوعی:حکایات شیخ شلخته

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
یکشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٢
شعری از خودم!!!

چند نکته:

۱-اولين جلسه وبلاگ نويسان برای تشکيل يک NGOفعال،در جهت دفاع از حقوقشان،روز جمعه  برگزارشد.حاضرين در جلسه بيشتر به ارايه نظرات و پيشنهادات خود در مورد چگونگی تهيه پيش نويس اساسنامه پرداختند.

۲-اخيرا دوست عزيزم فرهاد،برای اطلاع رسانی در مورد آخرين اخبار وبلاگی،سايتی به نام وبلاگشهر راه اندازی کرده است.بنده هم از روز چهار شنبه رسما به جمع نويسندگان سايت مذکور اضافه شدم.در صورتيکه به خبر يا مطلب جالبی در وبلاگها برخورديد به من اطلاع دهيد.

۳-سرويس جديدی برای وبلاگ نويسی ايجاد شد.برای ثبت وبلاگ خود در اين سرويس اينجا را کليک کنيد.

****

پوزش رييس جمهور شلخته از دارچين:

جناب آقای دارچين دامت افاضاته،

با سلام خدمت شما،اينجانب شلخته ضمن عرض پوزش از محضر تمام جگرکيهای دنيا،استعفای شما را از اين سمت می پذيرم.هر چند اطمينان داشتم حضور شما در پست رياست اتحاديه جگرکيها،می توانست منشا خير برای اين صنف باشد.

از آنجاييکه شما تجارب ارزشمندی در هيات دولت ما داريد ضمن پذيرش استعفای شما از مقام قبلی،شما را به سمت رياست شورايعالی انفورماتيک منصوب می نمايم.

                                    شلخته ۲/۶/۸۲

****

شعری زيبا از استاد شلخته:(با اجازه مولانا)

ديـــــــــــــــــد نادر دختری را توی راه          کو همی گفت:ای خدا و ای اله

شوهری خواهم که باشد همچو گل          مهربان و ناز و قـــدری هم تپل!!!

تا شود او محرم اســـــــــــــــــرار من          همدم و يار من و دلــــــــــدار من

هــــــــر سحر او را فرستم سوی کار          ميپزم در خانه اش شـام و نهــار

چون که شـــد خسته بمالم پايکش          تا بخندد ميشوم من دلقکــــــش

مادر او هم شـــــــــــــود چون مادرم          مادرش را می کنم تاج ســــــــرم

آورم بهرش جـــــــــهازی بی شمار!!          مهر من باشد فقط يکصـــد دلار!!!

بخت مــــن پس کی خدا وا ميشود؟          شــوهری اينگــــونه پيدا ميشود؟

چــــــــونکه نادر اين سخنها را شنيد          درخيالش نقشـــه بکری کشيد!!!

رو به دختر کرد و گفتش:الســــــــلام          دارم از سوی خدايت من پيـــــــام

حق تعالی گفته آيم ســــــــــــوی تو          تو زن من باشی و من شوی تو!!!

و اين داستان ادامه دارد...


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin