پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳
بازگشتی دوباره

شيخ شلخته در محکمه!!!

شيخ ما در راهی ميرفت.پريرويی شيخ را پرسيد:«آقا ببخشيد ساعت چنده؟!!» شيخ گمان برد که ميل اين پريروی در وی فتاده و عاشق کمالات و جمالات شيخ شده است.پس شيخ ما عنان از کف بداده و دل در گرو عشق آن پريروی نهاد و آتش عشق آنچنان بر وی مستولی گشت که بناگاه خود را به نزديک پريروی رسانيده و بوسه ای بر گونه اش زد!!!

چون شيخ اين بکرد،غلغله ای در شهر به پا خاست و دخترک نيز جيغی از خود منتشر نموده آنگاه تلفن همراه خويش را برداشته و شرح ماوقع را با پليس ۱۱۰ در ميان نهاد.

شيخ را دست بسته راهی محکمه نمودند.قاضی گفت:«يا شيخ!هيچ شرم نبود تو را آنگاه که با اين محاسن سفيد و در ملا عام بوسه بر گونه دختری نهادی؟»

شيخ گفت:«يا قاضی!گناه من چيست که اين دخترک در ملا عام نسبت به من ابراز علاقه کرد؟بی شک اگر در مکانی ديگر اينکار به عمل ميامد پاسخش شايسته تر ميدادم!!!»

قاضی خشمگين شد و دستور داد که شيخ را ۸۰ تازيانه بزنند تا تاديب گردد.شيخ گفت:«ايهاالقاضی!عرف است که در قضاوت،وقتی ضارب آسيبی به مضروب ميرساند،مضروب نيز بايد آسيبی به همان شدت و به همان شيوه بر ضارب وارد کند که اين عمل را قصاص نامند.من بر گونه اين پريروی بوسه ای زدم.اگر وی از اين امر ناخشنود است عدالت ايجاب می نمايد که به همان شيوه پيش من آمده و با اوسه ای مرا قصاص نمايد!!!»

اين حکمت شيخ،تحسين قاضی و ساير حضار را برانگيخت.پس قاضی حکم به قصاص داد و دختر نيز با شيخ آن بکرد که شيخ با وی کرده بود.پس شيخ شلخته چنين گفت:

يک بوسه گرفتم من،صد بار قصاصم کن   هستم پر وجدان درد،از درد خلاصم کن

********

چند نکته:

۱-از ابتدای سال،درگير بيماريهای مختلفی بودم.مخصوصا اين اواخر سردرد های شديدی به سراغم اومده بود که رمق برام باقی نزاشته بودن.با اينکه دلم برای وبلاگم خيلی تنگ شده بود اما چنان حالم نامناسب بود که حتی نمی تونستم پشت سيستم بشينم.الان ميشه گفت کمی بهترم.البته با اين چيزايی که توی وبلاگها ديدم کمی ضد حال خوردم.با خبر شدم دوست خوبم محمد در بستر بيماريه.براش آرزوی بهبودی دارم.نوشته های نازنين رنگ و بوی غم به خودش گرفته.شقايق حرفهاش مثل هميشه نيست و نوشين۱۷ هم که با وبلاگنويسی خداحافظی کرد.از خدای بزرگ ميخوام که مشکلات اين عزيزان و همه دوستای خوب ديگه خيلی زود برطرف بشه.

۲-حداقل در ميان اينهمه اخبار تلخ،يک خير خوب هم شنيدم و اون خبر ازدواج يکی از قديميترين خواننده های اينجا(پريسا خانوم) بود که هميشه با اسم دنيا برام کامنت ميگذاشت.برای اين دوست گلم آرزوی خوشبختی دارم.

۳-راستی يک وبلاگ نويس ديگه هم تو وبلاگش حرف از خداحافظی زده و اون کسی نيست جز عالمتاج خانوم که از اون فيمينيستهای دويست آتيشه بود و کرکری من و ايشون کلی سوژه بود واسه وبلاگهامون.الهام خانوم اگه بری جنبش فيمينيستی زنان ملاقه به دست شکست ميخوره ها!!!

۴-نيکی عزيز که معمولا با نام يک شاعر گمنام در وبلاگم کامنت ميگذارند از جمله خوانندگان دقيق و نکته سنجی هستند که گاهی اوقات جوابيه هايی نيز برای مطالب من ارسال می کنند.در مورد نوشتن مطالب غيراخلاقی در وبلاگ من،ايشان متن زير را برايم فرستاده اند:

يا حق! 
 جناب آقای رياست محترم جمهوری حزب جوانان زير آفتاب با عرض پوزش فراوان از نامه شديداللحنی که برای شما سند ميکنم  بايد عرض کنم که به علت مشاهده شورشهای غير اخلاقي جلسه پيشين حزب و همچنين تاثيرات تحريکات غير اخلاقی اين شورشها بر آرای محرک اعضای سياسی-فعال-حزب گرای حزب جوانان زير آفتاب وتاثيرات بسيار سوء اين شورشهای غير اخلاقی . مجلس شورای نظارت بر احزاب  مجبور به اخذ تصميم قاطعي برای جلوگيری از شورشهای سکسی-سياسی-بربری و برخورد جدی با عاملان آن ( منظور خود شما ست) شده است . که از خوشبختی ابلاغ اطلاعيه به شما به شخص ما مرجوع شده است که بدينوسيله  اعلام مينمايم‌‌  : ؛جناب آقای نادر جديدی رياست محترم جمهوری جوانان زير آفتاب
شما بنا به دلايل خوانده شده و اخذ تصميم مجلس شورای نظارت بر احزاب  محکوم به ۲۰۰ ماه بلاگ نويسی با خط خوانا و پرداخت وجه۵۰۰،۰۰۰  مطلب طنز ويراستاری نشده خفن به اعضای حزب و همچنين پاسخ به سوالات غير اخلاقی اعضای نسبتاْ محترم مجلس شورای نظارت بر احزاب  ميباشيد . جناب آقای نادر جديدی  آيا برای آخرين دفاعيه خود  حرفی داريد؟  خيلی خوب پس ميتونين برای اجرای حکم  تشريف ببرين. از پاسخ دادن به سوالات غير اخلاقی اعضای  نسبتاْ محترم مجلس شورای نظارت بر احزاب شروع کنيد.؛  !
dar zemn az didan in name dar blogetoon kheili khoshhal misham . motshakeram niki!
 
۵-دعا کنيد حالم بهتر بشه که باز بتونم اينهمه وراجی کنم!!!

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۳
آن شب رويايی

ما مدتها پيش قصد داشتيم يک داستان غيراخلاقي بالاي ۱۸ سال در وبلاگمان بنويسيم ولي تعدادي از کوچولوهاي زير ۱۸ سال مدام شيطنت نموده و تلاش داشتند تا داستان مذکور را بخوانند پس از رايزنيهاي فراوان،قرار شد اين افراد از مطالعه داستان ما صرف نظر کنند.لذا ما با خيال راحت اين داستان را در وبلاگمان قرار ميدهيم:


اين داستان کاملا غيراخلاقي است.چنانچه کمتر از

۱۸ سال داريد لطفا از مطالعه آن خودداري کنيد:


آن شب در خانه تنها بودم که بي اختيار به ياد اندام داغش افتادم.دلم لرزيد و فکر آن گرماي دلچسب و مطبوع مرا به ياد گذشته ها انداخت.يخچال را باز کردم و کمي کره و مربا برداشتم و خوردم تا شايد با اينکار فراموشش کنم اما نتوانستم.تلويزيون،راديو و روزنامه هم نتوانست مغزم را از فکر کردن به او باز دارد.چاره کار را در اين ديدم که به سراغش بروم.
هميشه از چيزهايي که سهل اوصول هستند بيزارم اما اينبار احساس ميکردم سهل الوصول بودنش نعمتي است.هر بار اراده ميکردم به خانه مياوردمش.
لباسهايم را پوشيدم و به دنبالش رفتم.وقتي از دور ديدمش احساس کردم که به من چشمک ميزند.بي اختيار به سمتش دويدم.در ازاي مبلغ ناچيزي تصاحبش کردم.داغ داغ بود.از فرط هيجان به شدت در آغوشش گرفتم.نگاههاي متعجب و تمسخرآلود اطرافيان،مرا به خود آورد.دوست نداشتم در حضور غريبه ها کاري به کارش داشته باشم.هنوز در آغوشم بود و گرماي وجودش انگار زندگي را در رگهاي من تزريق ميکرد.
سر کوچه که رسيدم احساس کردم هيچکس ما را نمي بيند.همه جا خلوت بود.دستي بر اندامش کشيدم.هنوز داغ بود.خواستم ببوسمش .حرارتش چنان بود که لبهايم را سوزاند.احساس کردم لبم تاول زده است.اما چنان عطر دل انگيزي داشت که نمي توانستم از آن جدا شوم.ترسدم کسي شاهد معاشقه ما در خيابان باشد.به همين جهت داخل خانه آوردمش.
داخل خانه که رسيدم به سرعت لباسهايم را درآوردم و کنارش نشستم.آماده بودم براي رسيدن به اوج لذت.
مدتي بعد من در اوج لذت بودم و دوست نداشتم کسي حتي براي يک لحظه در اين لذت با من شريک باشد.تمام وجودش را براي خودم ميخواستم.با ولع هر چه تمامتر ميخوردمش و لذت ميبردم.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!!!چه لذتي دارد خوردن بربري داغ در يک نيمه شب سرد زمستاني!

هـر که خواهــد تاج و تخــت سروري   مي خـــورد هرروز و هر شب بربري
بربري يعني غـــــــذاي جسم و جان   بربري مي بخشـــــــــــد انسان را توان
بنده مجنـــــــون،بربري ليلاي مـــــن   بربري يــــــــــــعني هـمه دنياي مــــــن
مي خــورم مــن بربري را روز و شب   در فراقـــــــــــــــش مبتلايــم من به تب
روي حرفــــــــــم با تــو باشــد بربري   خوشـــــــگلي تو! نــازنيني! دلبــري!!!
دل بـه عشق روي ماهــ
ت بسته ام   بـــي تو مــن از کل عالم خسته ام
اي شـلخته خوانـده ام من در کتاب   بربري خوردن بســـــي دارد صواب 

*****


چند نکته:

۱- از اينکه وبلاگ من امروز از حالت بهداشتي و پاستوريزه بودنش خارج شده شديدا معذرت خواسته و طلب عفو بخشش نموده و از اينجور صحبتا!!!به خدا بعضي وقتا آدم نميتونه خود سانسوري کنه.

۲- وقتي Emailهاي خودمو چک ميگردم واقعا غافلگيرشدم.امسال خواننده هاي اين وبلاگ و دوستان خوب وبلاگنويسم با greetingهايي که برام فرستاده بودن حسابي شرمندم کردن.ممنونم از همه اين عزيزان.مخصوصا از سمن خانوم که مثل سال پيش اولين greetingرو از ايشون دريافت کردم.

۳-تا سيزده بدر فکر نميکنم بتونم آپديت کنم.سبزه گره زدن يادتون نره.ايشالا که بختتون وا ميشه.بخت من يکی با سبزه که هيچی فکر کنم با درخت گره زدن هم وانشه!!!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin