سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۳
سيندرلا به روايت شلخته!!!

درراستای اينکه بر هر ايرانی واجب است تمام مظاهر غرب را از بين برده و يا در صورت امکان با فرهنگ ايرانی تطبيق دهد و از آنجايکه داستان سيندرلا يک داستان مبتذل و بد آموز می باشد لذا اينجانب شلخته با تلاش شبانه روزی خود،روايت ايرانی داستان سيندرلا را تقديم خوانندگان می نمايم.لازم به ذکر است که در اين داستان به جای واژه نامانوس و بيگانه «سيندرلا» از واژه «گلنسا» استفاده شده است:

يکی بود يکی نبود.زيرگنبد کبود دختری بود به اسم گلنسا.اين دختر خانم خيلی خوب بود.مانتوی کوتاه نمی پوشيد.لباس تنگ و بدن نما تن نميکرد.با لوازم آرايش ميانه ای نداشت.بدون اجازه بابا و مامان بيرون نمیرفت.به تلفن دست نميزد.از چت متنفر بود.به اينترنت وصل نمیشد وحرکات موزون هم بلد نبود!.از هر انگشت اين گلنسا خانوم صد تا هنر ميباريد.هنر گلدوزی،خياطی،آشپزی و ...

گلنسا در طبخ غذاهايی مثل آبگوشت،کله پاچه،سيراب شيردون،کوفته و دلمه تبحر داشت!اين دختر خوب خيلی کم از خانه بيرون ميرفت و وقتی هم بيرون ميرفت همراه با پدر و مادرش يا دوستانش بود(لازم به تذکر است که دوستان گلنسا خانم همگی بلااستثنا مونث بودند!)

روزی از روزها گلنسا با دوستانش در خيابان قدم ميزد که ناگهان نگاهش در نگاه پسری بسيار محترم گره خورد(از آنجاييکه هم گلنسا و هم اين آقا پسر،جوانانی سر به زير می باشند نحوه گره خوردن نگاه آنها به همديگر کشف نشده است).

چون گلنسا تا آن زمان به هيچ نامحرمی نگاه نکرده بود به شدت دست و پايش را گم کرده و با عجله از محل واقعه دور ميشود.در همان لحظه لنگه کفش گلنسا از پايش در می آيد در حاليکه وی متوجه امر نيست.پسر جوان که شاهد ماجرا می باشد به طرف لنگه کفش رفته و آن را برميدارد(لازم به ذکر است با توجه به شناختی که از گلنسا داريم غير ممکن است وی کفش خارجی استفاده کند.کارشناسان احتمال ميدهند کفش وی ملی،گام يا نهرين بوده است!)

پسر محترم به سرعت دنبال گلنسا ميرود و با صدای بلند ميگويد:«خانوم کفشتان را جا گذاشته ايد!».گلنسا وقتی صدای او را ميشنود تازه ميفهمد که کفش به پايش نيست.پس خطاب به پسر محترم ميگويد:«ممنون که کفشمو آوردين.خونه ما دو تا کوچه بالاتره اگه با پدر و مادرتون تشريف بيارين خواستگاری جواب من مثبته!»(با عنايت به اينکه دختر خانوم خيلی خوب و مثبت بود معلوم نيست اين ديالوگها چگونه به وی نسبت داده شده است!)

در حاليکه همه انتظار داشتند داستان ما پايان شيرينی داشته ياشد(مثل فيلمهای هندی و ايرانی)ناگهان پسر رو به دختر کرده و ميگويد:«دختری که يک کيلومتر بدون کفش راه بره ولی متوجه نشه که کفش به پا نداره به درد زندگی نميخوره!»

قصـــــــــــــــــــــــــه ما به ســـــررسيد     گلنـــــــــــــــــــــــــــسا به شوهــــــر نرسيد

بالا رفتيـــــــــــــــــــــــــــــم ماست بود     پايين هم که اومديم جز ماست چيزی نبود!

نتيجه گيری اخلاقی شماره ۱:دخترهای محترم هرگز در مقابل پسری که احساس ميکنيد داستان سيندرلا را نخوانده،ادای سيندرلا را در نياوريد.چون گاهی اوقات نتيجه معکوس حاصل ميشود.

نتيجه گيری اخلاقی شماره ۲: مگه يک داستان قراره چند تا نتيجه اخلاقی داشته باشه؟

يک نکته خطاب به خودم:آخه مرد حسابی وقتی بلد نيستی داستان طنز بنويسی چرا الکی زور ميزنی؟اين به اصطلاح داستانی که نوشتی خيلی بی سر و ته بود.

دفاع از خودم:قبول دارم که داستان بی سر و ته بود.ولی وقتی داستانی رو شروع کردی به نوشتن،بايد يه جورايی سر و تهش رو هم بياری مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستتون دارم هوار تا


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۳
وای از دست اين دختره- قسمت دوم

در قسمت قبل خوانديد که اينجانب شلخته دارای يک همکار به شدت خوش اشتها می باشم که از ۸صبح تا ۵بعد از ظهر با ولع هر چه تمامتر به بلعيدن انواع خوراکيها مبادرت ميورزد.در اين قسمت بخش دوم زندگی اين همکار را می خوانيد:

احتمالا ايشان ساعت ۵ از اداره خارج شده و همراه با برادرشان(در متن قديمی از واژه دوست پسر استفاده شده که جهت انطباق با موازين شرعی به برادر تغيير يافت! )به يک کافی شاپ رفته،در آنجا نشسته و سفارش ميدهند:چیپس و پنير،کافه گلاسه،زهر مار گلاسه،ميلک شيک موز،ميلگ شيک کوفت،ميلک شيک زهرمار و...

پس از اينکه برادرشان را(شما بخوانيد دوست پسر!)با صورتحسابهای گزاف کافی شاپ به خاک سياه نشاندند دست اين برادر عزيز را گرفته و به سمتی ميروند که دارای غذايی برای خوردن باشد.با توجه به خوش اشتهايی موجود در اين خانوم،به نظر ميرسد جام جم بهترين مکان برای اين امر باشد.قطعا اين خانم محترم وقتی به چنان مکانی بروند انواع و اقسام غذاهای دريايی، زمينی، فضايی، آسيايی، اروپايی، آفريقايی و...را کوفت خواهند نمود!!!

طبق مفروضات فوق،همکار محترم ما ساعت ۱۰ شب به منزل ميرسند.آنچه ميخوانيد اتفاقات درون منزل است:

همکار ما: سلام مامان.

مامان همکار ما:سلام دخترم.ميدونم الان خسته ای!چيزی هم نخوردی عزيزم.شام آماده است.

همکار ما:مرسی مامان.ميل ندارم.از صبح که بيدار شدم احساس ميکنم که راه گلوم بسته است.هيچی نميتونم بخورم.

مامان همکار ما:ولی دخترم اينجوری خدای نکرده ضعف ميکنی ها!!!ببين چقدر ضعيف شدی!يه خورده به خودت برس.

همکار ما: آخه مامان جون اينهمه کار و خستگی زياد اصلا اجازه نميده چيزی بخورم. خودم هم ميدونم که کم اشتها شدم.

مامان همکار ما:حالا بيا بشين سر سفره يه لقمه بخور!

همکار ما: مامان جون به خاطر شما چشم!!!

توجه توجه: قطعا وقتی کسی به خاطر مامانش سر سفره بنشيند به چيزی رحم نخواهد کرد!!!

نکته:لازم به يادآوريست که اين خانم محترم عليرغم اينکه روزانه ۱۰۰ کيلو مواد غذايی مصرف ميکنند ولی به نظر ميرسد وزنش حداکثر ۶۰ کيلو باشد!!!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin