شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۳
شلخته کانديدای رياست جمهوری

در پی درخواست اقشار مختلف مردم غيور و هميشه در صحنه و اصرار سران جناحهای مختلف سياسی جهت حضور رييس جمهور شلخته در انتخابات آينده رياست جمهوری،ايشان با ارسال پيامی به طوررسمی وارد عرصه انتخابات شدند.متن پيام بدين شرح است:

ملت بزرگ،گنده و غول پيکر سلام

درخواستهای زياد و التماسهای فراوانتان موجب گشت تا اينجانب شلخته عليرغم ميل باطنی و تنها جهت انجام وظيفه و احترام به خواست شما در انتخابات حاضر شوم.اينجانب طی اين نامه و بطور رسمی،حضور خويش در صحنه انتخابات را اعلام نموده و اميدوارم بار ديگر با رای دادن به من،شعور رو درک بالای سياسی خود را نشان داده و مشت محکمی بر دهان ياوه گويان بزنيد.لازم به ذکر است کسانی که مشتشان را محکمتر بکوبند به اردوی انتخابی تيم ملی مشتزنی راه خواهند يافت!

                                            والسلام عليکم ـ رييس جمهور هميشه محبوب شلخته!

به دنبال ارسال پيام فوق،جمع کثيری از احزاب،تشکلها و گروههای سياسی از کانديداتوری شلخته حمايت کردند.حزب جوانان زير آفتاب،سازمان شلختگان بدون مرز،اتحاديه انجمنهای مهدکودکيها(دفتر تحکيم پوشک)،گاوچرانهای مقيم مرکز و هيات کارتن خوابهای کوچه و بازار از جمله اين تشکلها می باشند.

اتحاديه کله پزان،صنف جگرکيها و سازمان کفتربازان نيز حضور شلخته در عرصه انتخابات را نعمتی بزرگ خواندند.

جامعه مشروطيت دانشجويی و مجمع مشروطيون دانشجو با صدور بيانيه مشترکی،شلخته را اصلح ترين فرد برای انتخابات رياست جمهوری ناميدند.

ساعاتی پيش شبکه های خبری «بی بی سي» و «بی بی چهل» تصاويری را از شادی و پايکوبی مردم بعد از اعلام نامزدی شلخته مخابره کردند.اين افراد با تجمع در ميادين اصلی شهر شعار ميدادند:«مثل تو پيدا نميشه دلبری    شلخته جون از همه دل میبری!!!» و گروهی نيز فرياد ميزدند:«شلخته جون تو ماهی/فدات بشيم الهی!»

شلخته در گفتگويی اختصاصی با شبکه تلويزیونی بين المللی SHALAKHTEH TV در پاسخ به اين سوال که چه برنامه هايی برای دوران نامزدی دارد ابتدا کمی تا قسمتی غيرتی شده و با صدای بلند اعلام کرد:«مگه شما خواهر مادر نداريد؟چرا در مسايل خانوادگی ما دخالت می کنيد؟» وی سپس با حرکتی که مملو از قر بود! چنين گفت:

نامــــــــــزدمو بديد برم!   ميخوام که قربونش برم
عاشـــــــــــــقشم ديوونه شم   از صبح تا شــ
ب در خونه شم
 نامزدمـــــــــ
ــه ميخوامش   دنبالشـــــــــم می پامش
هر چی دارم تو دنيــــــــــــا   ميخوام بشه به نامش

آخرين اخبار در مورد کانديداتوری شلخته به زودی اعلام خواهد شد.منتظر باشيد!!!

 


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳
دوسالگی و يک سوال

۱-وبلاگم دو ساله شد.دو سال زمان کمی نيست خصوصا اگر به اين نکته توجه کنيم که هنوز قديمی ترين وبلاگهای ايرانی به ۳ سالگی نرسيده اند.دوسال وبلاگنويسی برايم خاطرات تلخ و شيرين زيادی برجا گذاشته.خاطراتی فراموش نشدنی.

۲-اولين قرار وبلاگی که دعوت شدم آذر ۸۱ بود به دعوت احسان آزاد.از آن جمع خيليها هستند که الآن نمی نويسند مثل مريخی،حسام،تفنگدارها ، گربه های اشرافی ، ياسمن،ققنوس، بابا حميد ، جهان بيکس ، هک بويز ، فرانک ، حميرا ، نگين ، نیما وی سی و ...،تعداد کمی مرتب آپديت ميکنند مثل نصراله سکرتر ، عين شين قاف ، پريسا ، بانوی ارديبهشت و ...،جمعی هم گاهگداری جهت خالی نبودن عريضه دستی به کيبرد ميبرند مثل پسرايرونی، احسان شرک ، ليلی ، جواد طواف ، مژگان بانو  و مرتيا.به جرات ميتوانم بگويم که اين قرار يکی از بهترين روزهای زندگی کم بود و يک خاطره شيرين و فراموش نشدنی.

۳-آنهايی که در اولين روزهای وبلاگنويسی من،به وبلاگم سر ميزدند و انگيزه نوشتن ميدادند کم تعداد هستند.هدی اولين کسی بود که به وبلاگم لينک داد و برايم کامنت گذاشت.سولمار عزيز و همينطور هادی و احد از نخستين کاشفان من بودند.مدتهاست که از آرميتا بی خبرم.

۴-برای ما وبلاگنويسانی که اصطلاحا نسل دوم بلاگرها خطابمان ميکنند، شانزده اسفند ۸۱ روز بزرگی بود.آنروز در تهران،مشهد و شيرار،حرکتی نمادين از وبلاگنويسان سر زد.هنوز چهره معصوم کودکان شيرخوارگاه آمنه را به خاطر دارم که شادمانه در پارک شفق مشغول بازی بودند.

۵-خاطرات تلخ و شيرين زيادند.قرار ۲۹ فروردين۸۲ و آن وقايع جالب!،بازارچه های خيريه متعدد از قبيل محک و بم،قرارهای ۲۱ مرداد۸۲ ، ۲۰ شهريور۸۲ ،قرار ۷دی۸۲ ، قرار حامی و... بخشی از زندگی وبلاگی مرا تشکيل ميدهند.

۶-در اين ۲سال،وبلاگم دوبار هک شد و من تازه فهميدم چقدر به اين مکان وابسته هستم.

۷-بازارچه چلچراغ (تولد مهرانه) برای من هم خوب بود و هم بد.خوب از آنجهت که توانستم با کمک چند نفر ديگر از دوستان عزيزم وبلاگ را به خيليها معرفی کنم و بد از آن لحاظ که... بگذريم.

۸-بحث تشکيل انجمن وبلاگنويسان ايران يکی از جنجالی ترين مباحث دوران وبلاگنويسی من بود.آنروزها ما را تحت فشار قرار دادند و گفتند که انجمن بد است و به درد نميخورد!حالا همان مخالفان به اين نتيجه رسيده اند که انجمن خيلی هم خوب است!!!در مورد انجمن حرفهای زيادی دارم.گفتنش باشد برای وقتی ديگر!

۹-گاهی اوقات وسوسه می شوم برای رفتن.اما ميداننم که طاقت دوری از وبلاگ ندارم و خداحافظی نکرده برميگردم.به همين جهت وسوسه رفتن را بی خيال شده ام.با پر رويی هر چه تمامتر ميمانم و به نوشتن ادامه ميدهم!

۱۰-سال گذشته وقتی وبلاگم يکساله شد،سوالی پرسيدم و خواهش کردم که صادقانه به آن جواب بدهيد.و امروز بعد از ۲سال وبلاگنويسی،باز اين سوال را تکرار می کنم:

نظرتان در مورد اين وبلاگ چيست؟

لطفا فارغ از هرگونه تعارف و با صراحت جواب بدهيد.

                                                   دوستدار همگی شما خوبان:نادر جديدی 


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳
چگونه وبلاگنويس شويم؟

در راستای اينکه در حال حاضر هر بنده خدايی که با مادرش قهر ميکند به وبلاگنويسی رو مياورد(سابق بر اين وقتی کسی با ننه جانش اختلاف پيدا ميکرد به شغل شريف خوانندگی می پرداخت!.اينجانب شلخته نيز با اين صدای لطيف و دلنوازم بارها اقدام به امر خطير خوانندگی نموده ام!!!)و با توجه به اينکه وبلاگنويسی مورد توجه اقشار مختلف قرار گرفته لذا تصميم گرفتيم انواع وبلاگها را برايتان تشريح نماييم:

۱-وبلاگ ادبی(مخصوص آنهايی که احساس خود حافظ بينی مفرط دارند):

در فلق بود که پرسيد سوار/دشمن اگر هزار هزار/و فشنگهايشان نيز قطار قطار/بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!!

۲-وبلاگ احساسی(ويژه دختر خانمهای ۱۴ تا ۱۸ ساله):

وقتی پنجره را می گشايم احساس ميکنم بوی مطبوع عرق زير بغلت وارد اتاق ميشود و حضور جورابهای معطرت را متوجه ميشوم.ای عشق زيبای من!بيا تا در اقيانوس منجمدشمالی چشمانت سوار بر کشتی تايتانيک به سوی آسمانها پرواز کنم.دوستت دارم به تعداد موهای سرت ای معشوق کله طاس من!!!

۳-وبلاگ روز نوشت(ويژه افراد خرپول و ماوراء خرپول):

امروز با نيوشا و آتوسا رفتيم پاتيناژ.جای شما خالی خيلی خوش گذشت.البته هنوز خستگی سفر به تورنتو از تنم بيرون نرفته بود.برگشتنی ۱۳۵۷ تا پسر پشت سرم راه افتاده بودن و داشتن متلک ميگفتن.هوار تا کشته مرده دارم من جون خودم راست ميگم!!!راستی بابام گفته اگه دختر خوبی باشم و شبا قبل از خواب مسواک بزنم برام يه ماکسيما ميخره ديگه حالم از اين ۲۰۶ که دارم بهم ميخوره!!!من برم بخوابم که فردا پرواز دارم.دارم ميرم دبی کنسرت شادمهر و معين و هنگامه!!!

۴-وبلاگ سياسی(مخصوص افرادی که سرشان  بوی قرمه سبزی ميدهد):

ديروز قوزک پام درد گرفته بود.چرا بايد قوزک پام درد بگيره؟مسولان نظام بايد پاسخگو باشند.چرا خيابانها چاله دارند؟چرا بايد پای من در چاله گير کنه؟استبداد،خفقان و چاله تا کی؟همرزمان عزيز تا پايان عمر اين حکومت چند ثانيه بيشتر نمونده!به جان عمه خانوم راست ميگم.

تذکر:منظور از واژه همرزمان در جمله فوق،خود وبلاگنويس به اضافه خودش می باشد!!!

۵-وبلاگ سينمايی(ويژه عشق فيلمهايی که فرق خربزه و فيلم را نمی دانند):

تام کروز کارگردان مطرح سينمای هندوستان که با فيلم عصرجديد به شهرتی جهانی دست يافت برای فيلم جديد خود از اسپيلبرگ و چاپلين دعوت به بازی نمود.ظاهرا حضور آنتونی کويين در اين فيلم قطعی است.لازم به ذکر است که آنتونی کويين سال گذشته برنده جايزه نوبل بازيگری شد!

۶-وبلاگ فيمينيستی(ويژه زنانی که فاقد استعداد آشپزی،خياطی و بچه داری می باشند):

آخرين تحقيقات نشان ميدهد که مردان عامل اصلی انقراض نسل دايناسورها هستند.بر همين اساس نتيجه ميگيريم وجود آنها باعث هدر رفتن اکسيژن و ساير منابع طبيعی می باشد.بنابراين جهت حفظ محيط زيست و پاکسازی طبيعت،بايد نسل مردان را ريشه کن نمود.

۷-وبلاگ سکسی(ويژه افراديکه...):

آن شب وقتی پيش او رفتم ... و سپس ... بعد به او گفتم:... و او هم به من گفت:....تا صبح من و او...و سپس من ... و او نيز ....

تذکر:بنابه دلايل اخلاقی داستان فوق سانسور شده و به صورت کاملا پاسوريزه در اختيارتان قرار گرفته است!!!

۸-وبلاگ ورزشی(ويژه مارادونا و بچه محلهای وی):

در رشته پرتاب واليبال با ويلچر روی يخ!،رضا حسين زاده شناگر خوبمان موفق شد با زدن ۲گل،رکورد المپيک و جهان را به ميزان ۶۰ متر کاهش دهد!!!اين موفقيت بزرگ،بازتاب وسيعی در مطبوعات جهان داشت!

۹-وبلاگ تاريخی(مخصوص آنهايی که نمره تک درس تاريخ متعلق به آنها بود):

اسکندر مقدونی وقتی در جنگ جهانی اول نتوانست قوای متفقين را شکست دهد دست به دامان صدام حسين شد.در همين سالها بود که چنگيز خان با ياری سپاه جرج بوش،سلسله هخامنشيان را منقرض نمود!!!

۱۰-وبلاگ داستانی(ويژه شهرزاد قصه گو و فک و فاميلشان):

يه روز آقا موشه به خاله سوسکه گفت:«اگه من شوهرت بشم منو با چی ميزنی؟» خاله سوسکه گفت:«آقا موشه!تو که ديگه خودت موش هستی زدن نداری که!!!» و آقا موشه چون ديد زن بگيره کتک نميخوره بنابراين رفت و ازدواج کرد!قصه ما ماست بود بالا رفتيم دوغ بود!!!

نکته خيلی مهم:آقايان و خانمها با توجه به اينکه خودم(اينجانب شلخته)نيز يک وبلاگنويس ميباشم(البته اگر مرا به عنوان يک وبلاگنويس قبول داريد)لذا به اطلاعتان ميرسانم هدف از نگارش مطلب فوق توهين به جامعه محترم وبلاگنويسان نبوده و تنها به قصد مزاح و نيز به علت فقدان سوژه مناسب ميباشد.

نکته غير مهم:تا حالا در عمرتان وبلاگی به لوسی و بيمزگی وبلاگ اين خانوم ديدين؟هر چی من ميخوام دندون رو جيگر بزارم و چيزی نگم نميشه که نميشه!!!آخه دريای سرخ هم شد وبلاگ؟

نکته نه چندان مهم:خوشحالم که بالاخره مرتيا هم متوجه نبوغ و استعداد من در نوشتن مطالب جدی شد.بابا جان من آخرشم به خدا!

نکته بدون مهم!:خدمت سمن خانوم بايد عرض کنم که تنها کسی که کامپيوترش موقع ديدن وبلاگ من دچار مشکل ميشه شما هستين.ميشه دقيقتر بگين ايراد فنی وبلاگم چيه؟


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۳
قهرمان افسانه ها

صدای زوزه «بوزگوزد» در گوشم طنين انداخته است.«بزقورد» بر بلندای ساوالان (سبلان) ايستاده و از ته دل فرياد ميزد:«يورولما اوغلوم!باشيميز اوجالدی.آنا سوتی حلالين اولسون»(فرزندم خسته نباشی.سربلندمان کردی.شير مادر حلالت باد)

تو از افسانه ها برخاسته ای.همچون آرش که آوازه کمانگيری اش در همه جا پيچيده.اما نه تو آرش نيستی.اگر آرش به خاطر يک تير جانش را فدا کرد تو بارها و بارها جانفشانی کرده ای تا ايران و ايرانی را سربلند کنی.به فردوسی بگو تا برخيزد.رستم از شاهنامه رفته است.اينک زمان نوشتن شاهنامه ای جديد است.بگو برايت شاهنامه ای بنويسند تا مرهمی باشد بر زخمهايمان.زخمهايی که حاصل شکستهای پی در پی ماست.تو مرهمی بودی بر غرور تکه پاره شده ما.ديشب جهان تو را ستود.

رضازاده

نميدانم اگر تو نبودی ما چه ميکرديم؟دلمان را به چه کسی بايد خوش کنيم؟به آن قهرمان نماهای دروغينی که سالهاست پای ثابت سفرهای خارجی هستند و ارمغانشان جز شکست چيزی نبوده است؟به آنهايی که جز سرافکندگی چيزی برايمان نياورده اند؟آنهايی که پس از شکست در هر آوردگاهی،مصدوميت را بهانه ميکنند و کسی نيست بپرسد اگر مصدوم بوديد چرا در صحنه ای حاضر شديد که حاصلش بر باد رفتن غرور ميليونها ايرانيست؟حسين عزيز اگر تو نبودی مسولان کشورمان پشت چه کسی می توانستند خود را مخفی کنند؟ديدی هاشمی طبا با چه شوقی خود را آتن رساند تا مدال بر گردنت بياويزد و خود را در اين پيروزی سهيم بداند؟

به «دده قورقود» بگو تا داستان ديگری روايت کند.داستانی نه از جنس «کوراوغلي»که اينبار از جنس حسين.

ديشب ايران خنديد.چون فرزند دلاورش اعتبار از دست رفته را به او برگرداند.ديشب حسين پولاد سرد را اسير قدرت خود کرد.ديشب حسين سرافراز بود چون «ساوالان»، استوار بود چون «سهند»،عاشق بود چون «شمس»،مبارز بود چون «ستارخان»،پاک بود چون «زرتشت»،خروشان بود چون «آراز(ارس)»،دلاور بود چون «بابک» و شاعر بود چون «شهريار»

قلعه بابک

و حالا حسين تو قهرمان همه داستانهای ما هستی

ساغ اول


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳
داش آکل به روايتی ديگر!!!

همه اهل شهر داش آکل را می شناختند.داش آکل مثل گاو پيشانی سفيد در شهر مشهور بود!وقتی داش آکل با کفشهای پاشنه خوابيده و تسبيح درشتش از خيابانها رد ميشد و سبيل کلفت خودش را تاب ميداد همه مردم به احترامش برميخاستند و به او سلام ميکردند.در آنسوی شهر همه نگاهها متوجه کاکا رستم بود.داش اکل و کاکارستم سايه همديگر را با تير ميزدند.همين پارسال بود که سر گرد و خاک کردن کاکارستم در ميدان اصلی شهر،داش آکل وارد شده و سبيل او را دود داد طوريکه کاکارستم دمش را روی کولش گذاشت و رفت اما خاطره آنروز را فراموش نکرد...

چند ماه بعد ازآن ماجرا،داش آکل کنار قهوه خانه مش قربانعلی نشسته بود و با دستمال يزدی که دور گردنش بسته بود ور ميرفت که ناگهان بوی مطبوعی توجه داش آکل را جلب کرد.منبع آن عطر دلنشين،دختر زيبايی بود که افکار داش آکل را مغشوش کرد.احساس ميکرد خواب می بيند.برای همين از دختر پرسيد:«شرمندتم ضعيفه!من خوابم يا بيدار؟» و دختر جواب داد:«ايشششششش»!!!

همين جواب کافی بود تا داش آکل نه يک دل بلکه صد دل عاشق شود.پس پاشنه های کفش را بالا کشيد و دنبال دخترراه افتاد.دختر گفت:«مزاحم نشو لطفا»اما داش آکل بی توجه به تمام اين صحبتها در پی او ميرفت.

دختر که از سماجت داش آکل خوشش آمده بود لبخندی زد و گفت:«من IDياهو مسنجرم رو بهت ميدم.شب ساعت ۱۱ به بعد OnLineهستم.می بينمت!»

داش آکل تا ۱۱ شب فرصت داشت که برای خودش کامپيوتر و تلفن بخرد و همينطور چت کردن راياد بگيرد.اما عشق به آن دختر زيبارو چنان در تار و پود وجودش تنيده شده بود که ناخودآگاه او را به سمت آموزشگاه کامپيوتر فرستاد.او به سرعت همه چيز را آموخت.شب پای کامپيوتر داش آکل با دختر محبوبش چت ميکرد:

marjan_lootikosh :asl PLZ

dashakol_tizi: 37 m teh and u

marjan_lootikosh :20 f teh

dashakol_tizi:i love you

marjan_lootikosh:bayad be harfam goosh bedi

dashakol_tizi:shoma joon bekhah

marjan_lootikosh:man az sibil va dastmal yazdi badam miyad.bayad lebaset mode rooz bashe!update bash esheghe man

dashakol_tizi:chash azizam

صبح روز بعد داش آکل گشتی در مراکز خريد بالای شهر زد و برای خودش لباسهای مد روز گرفت.رفقای داش آکل تا غروب در قهوه خانه منتظرش بودند غافل از اينکه او با مرجان در يک کافی شاپ قرار ملاقات دارد.گفتگوی مرجان و داش آکل در آن لحظات بسيار رويايی و رمانتيک بود:

مرجان:احساس ميکنم تو نيمه گمشده من هستی که سالها به دنبالش بودم.

داش آکل:وقتی در ديدگانت خيره ميشوم احساس ميکنم که کشتی وجودم سوراخ شده و مرا راهی نيست جز آنکه در اقيانوس نگاهت غرق شوم.

مرجان:تو ماه آسمونی در شب تارم/وقتيکه شب سياهه من تو رو دارم/تو تک ستارم

داش آکل:عروسکی عروسکی/تو خوشگل و با نمکی /واسه دل عاشقم تکی!

در حاليکه مرجان و داش آکل به شدت مشغول تايتانيک بازی بودند ناگهان حضور کاکارستم در آنجا همه را غافلگير کرد.کاکارستم با چهره ای برافروخته رو به مرجان کرد و گفت:خاين!حيف همه اکانتی که برای تو صرف کردم.حيف تموم وقتيکه برای چت با تو گذاشتم.

مرجان که از حضور بيموقع کاکارستم يکه خورده بود با لحن معصومانه ای گفت:«به خدا من بی تقصيرم.اين داش آکل عوضی منو اغفال کرد!»

داش اکل که پس از آشنايی با مرجان کاملا از نظر روحی و اخلاقی متحول شده بود رو به کاکارستم کرد و گفت:«ببين جناب کاکارستم عزيز!الان زمان گفتگوی تمدنهاست.با گفتگو و مذاکره ميتوان همه چيز را فيصله داد.اصولا گفتگو يکی از راهکارهاييست که از طريق آن ميتوان انسدادها را رفع کرد و به چالشها خاتمه داد و برای ما که در مرز گذار از استبداد و استقرار دموکراسی هستيم گفتگو مفيد و سازنده است!»

کاکا رستم پوزخندی زد و گفت:«اوهوی!خيلی جوگير شده ای!الان که ديگه دوم خرداد نيست.اونموقع با اين حرفا خر شدم و رفتم رای دادم ولی الآن ديگه با اين حرفا نميتونی منو خر کنی و مرجان رو ازم بگيری!همين الآن ميکشمت!»و بلافاصله چاقويی از جيب درآورده  و قلب داش آکل را شکافت.

داش آکل در آخرين لحظات زندگی فرياد زد:«آه مرجان عشق تو مرا کشت»و سپس چشم از دنيا فرو بست!

نتيجه گيری اخلاقی۱:هرگز عاشق افرادی با نام مرجان نشويد!عشق به مرجان کشنده است.توصيه های ايمنی را جدی بگيريد!!!

نتيجه گيری اخلاقی۲:منم برای خودم حسابی صادق هدايت بودم و خبر نداشتم ها!

نتيجه گيری اخلاقی ۳:اگر حماسه دوم خرداد خلق نميشد داش آکل الان زنده بود!(خداييش اين نتيجه گيری خيلی بيربط بود نه؟)

حرف آخر:حيف اينهمه استعداد نويسندگی من که داره تلف ميشه!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin