شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۵(و آخر)

شايد اگه ساعت ۵ امروز با چند جمله کوتاهی که شنيدم روحيه نمی گرفتم نوشتن اين رنجنامه ها رو ادامه می دادم.ولی اين آخرين رنجنامه ای هست که من می نويسم چون امروز اميد دوباره ای پيدا کردم.

البته امروز خبر ناگوار ديگه ای شنيدم اما ترجيح می دم که بهش فکر نکنم.احساس می کنم هر چقدر در مقابل يک مشکلی ضعيف باشی،مشکلات بعدی هم از موقعيت سوء استفاده می کنن و بهت حمله ور می شن!برای همين ديگه در مقابل هيچ مشکلی تسليم نمی شم.

از امروز تصميم گرفتم به جنگ مشکلات برم.من می تونم...

ديروز با جمعی از دوستان رفتيم رفتيم غار علی صدر اما چون روحيه درست و حسابی نداشتم اصلا بهم خوش نگذشت.اما چند جمله کوتاهی که امروز شنيدم دوباره احيا شدم. از امروز ديگه من شدم همون نادر هميشگی.از همه شما دوستای گلم که تو اين مدت تنهام نگذاشتين ممنونم.

بعضی از دوستان فکر کرده بودن که يک شکست عشقی يا يک چيزی تو اين مايه ها باعث نوشتن رنجنامه ها شده! به اطلاع اين دوستان می رسونم که بابا بی خيال! حالا کاندوليزا نشد يکی ديگه!!!ولی موضوع عشق در اين جريانات اصلا مطرح نبود.ترانه پرنده مانی رهنما رو هم تنها به خاطر صدای غمگين و شعر زيبايی که داره دوست دارم همين!

خيلی حرف زدم ببخشيد.از فردا رييس جمهور شلخته دوباره وارد می شود.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۴

امشب ساعت ۹ مانی رهنما در کاخ نياوران کنسرت داره.از هفته قبل با شور و شوق زيادی بليط کنسرت گرفته بودم.اما لحظه به لحظه، اشتياق کنسرت رفتن در من تحليل می رفت.چقدر دلم می خواست امشب می رفتم کنسرت اما نتونستم.

مانی رهنما رو دوست دارم.می دونستم که با اون صدای غمگينش اگه بخواد ترانه پرنده رو بخونه حالم بدتر می شه.واسه همين تنها دنبال انگيزه ای بودم برای رفتن به کنسرت.ساعت ۴ بعد از ظهر وقتی ديدم که هيچ انگيزه و ميلی در من به وجود نيومد بليط کنسرت رو با فندکی که چند روزيه تو جيبم هست اما هنوز ازش استفاده ای نکردم آتيش زدم!يک استفاده بهينه از فندک!

پرنده ، همقفس ، همخونهء من
زمستون رفت و شد فصل پریدن
همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی
تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز
من اینجا خسته و غمگین و تنها
نمیدونم كه می مونم تا فردا
چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمیكرد
بهار كاغذین خونهء من
تو رو راضی نكرد آخر به موندن
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی
تو با جنگل تو با دریا تو با كوه
منو اندازه ی یه فصل اندوه
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت

چقدر مانوسم با اين ترانه...انگار تک تک واژه های اين ترانه از زبان من نقل می شوند.

اينجا می تونين به صورت آنلاين ترانه رو گوش بدين و از اينجا هم می تونين داونلودش کنين.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۳

ساعت ۱۱ صبح:انتظار معنا نداره.سکوت کشنده ای همه جا حاکم شده.ياد آن روزها به خير!حالا ديگر نه از حجتی خبری هست نه از نويد.اميرتپل و عادل و بقيه هم معلوم نيست چه می کنند.فاصله ها خيلی زياد شده درست به اندازه فاصله ايران از اروپا!مگر از ايران تا اروپا چقدر فاصله است؟

ديگر از ساعتهای ۱۱ گريزانم.وقتی ساعت ۱۱ می شود دلم می گيرد.غصه دار می شوم.چقدر وحشتناک است ساعت ۱۱.مرور لحظه های ساعت ۱۱ پاهايم را سست می کند و چشمانم را گريان.دلم هوای چايی آقای نوری را کرده است.فرقی نمی کند که چايی را تو بخوری يا من!مهم اين است که چايی را آقای نوری مياورد!ياد دعواهای گاه و بيگاه با رضا بخير!به قول آقا بهار:من تبديل شده ام به جمعه!يعنی تعطيل تعطيلم.

+نوشته های بالا چنان پراکنده و بی معنی هستند که جز خودم کسی متوجه مفهومش نمی شود.فقط برای دل خودم نوشته ام همين.ظاهرا ديوانه شده ام نه؟؟؟

++حرفهای اميد خيلی آرومم کرد.همينطور صحبتهای نيکی و نازنين.دريا جان نمی دونم به چه زبونی ازت تشکر کنم.از مژگان عزيز که تو غربت هم فراموشم نکرده ممنونم.اميرحسين،لادن،الهام و بقيه دوستان گلم از اينکه دوستانی مثل شما دارم به خودم می بالم.

+++کاش می شد فردا برم کنسرت.اگه حالم خوب بشه حتما ميرم.

 


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۲

حکايت قوز بالا قوز رو که شنيدين؟حالا من شدم مثال زنده اين ضرب المثل.طی اين چند روز غرور و خيلی چيزهای ديگه رو از دست داده بوديم.حالا علاوه بر همه اينا مال و منالم رو هم دزد زد.آخه من چيکار کردم که بايد اينجوری بشه؟

وقتی قراره که پشت سر هم بد بياری ديگه از زيرش نمی تونی در بری!يعنی بدآوردن می شه يک اجبار!آخه دزد محترم واقعا چه لزومی داشت توی اين شرايط نامساعد روحی من بيای و هست و نيست منو هپل هپو کنی؟

خدا جون خودت که دونی که من واسه يه لقمه نون چقدر زحمت می کشم.پس چرا با من اينجوری می کنی؟

هيچوقت تا حالا تو وبلاگم مطلبی به اين بی ربطی و به اين آشفتگی ننوشته بودم.آخه تفکر و انديشه و عقلانيتم رو فرستادم تعطيلات!احساسات بدجوری به من شبيخون زده بدجور!!!

+راستی اين فرهاد خان روزی ۶۰ تا وبلاگ ميزنه آخريش هم اينه

++وسط اين همه بدبختی وقتی شنيدم دوست نازنينم چنور ناراحتی کليه پيدا کرده و حالش چندان خوب نيست بيشتر ريختم به هم!آخه اين چه وضعشه؟


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۱

مادرم هر وقت می خواست دعايی بکنه می گفت:«پسرم الهی تو زندگيت هيچوقت محتاج نامرد نباشی. محتاج نامرد بودن خيلی سخته» و من هم ناخواسته با اين دعايی که مادر برام می کرد خنده ام می گرفت.اما ديروز طعم تلخ احتياج و محتاج بودن رو چشيدم.ديروز دست به سوی نامردی دراز کردم که تنها نتيجه اش، خوار و ذليل شدن خود من بود.در حاليکه می تونست با چند کلمه منو از اين به هم ريختگی و پريشونی نجات بده، تبديل شد به يک انسان پليد که مطمئنم الان هم از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجه.

امروز صبح مادرم زنگ زده بود.سابقه نداشت که اين وقت صبح با من تماس بگيره.وقتی تلفن رو برداشتم گفت:«نادر ديشب تا حالا نتونستم بخوابم.احساس می کنم داری از يک چيزی عذاب می کشی!چيزی شده؟» جواب دادم نه مادر اتفاقی نيافتاده. اما مادرم باورش نشد.هميشه همين بوده.با اينکه هفتصد کيلومتر ازش فاصله دارم اما حتی وقتی يک سردرد مختصر هم دارم متوجه می شه.داشتن يک مادر خوب واقعا نعمت بزرگيه.الان باز مادرم زنگ زده بود.هنوز نتونسته قبول کنه که من حالم خوبه!

دلم می خواد به مادرم واقعيت رو بگم.می خوام بهش بگم که من محتاج نامرد شدم.می خوام بگم که حال و روز درستی ندارم.می خوام فرياد بزنم و بگم مادر جون نادر ديگه اون نادری نيست که تو می شناختی.اون نادر مرد.

هيچوقت دوست نداشتم تو وبلاگم از اين چرت و پرتها بنويسم.هميشه دلم می خواست کسی که وارد اين صفحه می شه با لبخند و رضايت از اينجا بره.اما منم آدم هستم.حق دارم گاهی غصه دار باشم مگه نه؟پس تا زمانيکه کمی روبراه بشم خواهش می کنم تحمل کنين.برای يک مدت زمانی که نمی دونم چقدر طول می کشه شلخته رو مرده فرض کنيد.از امروز با رنجنامه هام ميام و با شما درد دل می کنم.نمی دونم شايد اگه رنجنامه شماره بيست رو نوشتم ديگه نادر هم بميره درست مثل شلخته!

دعا کنيد که کار به رنجنامه بيستم نرسه.خيلی به دعا نياز دارم.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤
کارش اين بود که اسرار هويدا می کرد!!!

مدتهاست که با شنیدن نام حسین درخشان ،بی اختیار به یاد حسین شریعتمداری میافتم.شاید درخشان نسخه مترقی و به اصطلاح روشنفکرتر شریعتمداری باشد!

آنها که ستون اخبار ویژه روزنامه کیهان را می خوانند متوجه منظور من می شوند.کیهان به همه اتهام می زند.یکی را جاسوس اسرائیل می می داند و دیگری را مزدور آمریکا!لقب برانداز و معاند و ضد نظام را به هر کس که بخواهد می چسباند.درخشان هم مدتی است به این بیماری دچار شده.او کارکنان روزنامه آسیا(یعنی من و سایر دوستانم)را متهم به همکاری با اطلاعات موازی و غیرموازی کرده است آنهم بی هیچ دلیل و مدرکی!

البته نخستین بار نیست که من و دوستانم به واسطه فعالیتهایی که داریم - و گویا عده ای بر نمی تابند- توسط درخشان مجرم و محکوم به اشد مجازات می شویم.اولین بار در روز ده مهر سال 82 در نوشته ای پر از توهین و بدگویی،من و سایر موسسین انجمن وبلاگنویسان ایران را عده ای خر حزب اللهی تحت ویندوز خوانده بود و حالا بعد از دو سال،مدعی همکاری ما با اطلاعات موازی شده است!

جناب درخشان!گیرم که حرف شما درست.اما می تونم بپرسم شما از کجا به موازی بودن من پی بردید؟نکند شما از من هم موازی ترید؟

 

دلیل عصبانیت درخشان چیست؟

خوابگرد عزیز مدتی پیش در مطلبی تحت عنوان «خودکشی درخشان»،حضور وی در تهران را نقد کرده بود.درخشان که در مقابل بیان شیوا و قلم تیز خوابگرد عاجز و درمانده شده و بعد از دوازده روز سکوت مصاحبه او را با روزنامه آسیا، دستاویزی برای رفع عصبیت خود قرار داد.

 

مصاحبه جنجالی!

مصاحبه با خوابگرد کار من بود.بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در دفتر روزنامه بیش از سه ساعت با هم حرف زدیم.از ابتذال در وبلاگستان گفتیم و از مافیا و انجمن و مسائل دیگر.او حرفهای جالی زد.پیشنهادات مفید ارائه کرد.از دغدغه هایش گفت اما به کسی توهین نکرد.

 

سخنی با درخشان:

در مدت سه ماهی که در روزنامه آسیا کار می کنم ارتباط نسبتا مناسبی با برخی از وبلاگنویسان پیدا کرده ام و در این میان نظر جمعی از دوستان نسبت به شما را پرسیده ام.در زیر چند نمونه از این نظرات را می نویسم تا موقعیت فعلی خودتان را بیشتر درک کنید:

- درخشان دقیقا مثل علی دائی است.روزبه روز ضعیف تر شده و از اوج فاصله می گیرد اما افسوس حاضر به پذیرش واقعیتها نیست.

- کسی که وبلاگنویسی را با خود بزرگ بینی شروع کند روز به روز کوچکتر می شود.

- درخشان از همان روزی حذف شد که بی توجه به نیاز خیلی ها گروه فارسی بلاگینگ را حذف کرد.

- با اینکه به درخشان ارادت دارم اما از غرورش بدم میاید.

- اگر درخشان نبود با سرعت خیره کننده ارتباطات،قطعا فرد دیگری پیدا می شد که وبلاگنویسی را باب کند.

- درخشان خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردیم عوض شد!!!

 

در این مورد خیلی حرف دارم اما بماند برای فرصتی بهتر!

 


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin