چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
افتخارات من!

در راستای اینکه نوشتن افتخارات گذشته در وبلاگ از اهم امور محسوب می‌شود بنده نیز پاره‌ای از سوابق درخشان خود را به سمع و نظر خوانندگان عزیز می‌رسانم:

الف) مطبوعات:

- چاپ نقاشی‌های ۵سالگی من در مجله اطلاعات هفتگی
- سه سال همکاری با روزنامه مرحوم آفتابگردان
- عضو هیات تحریریه مرحوم رویداد هفته و مجله سینما (به مدت ۲۴ساعت)
- انتشار ۱۰مقاله در هفته‌نامه مرحوم ایران‌جوان
ـ همکاری ۵ماهه با روزنامه مرحوم آسیا
ـ دست دادن با ایرج جمشیدی، فریدون عموزاده خلیلی و پیام فضلی‌نژاد
- دریافت لوح بهترین خبرنگار نوجوان از دست غلامحسین کرباسچی
- معرفی وبلاگ بنده در روزنامه‌های کیهان، همشهری و هفته‌نامه چلچراغ
- پاک کردن شیشه‌های منزل با نیازمندیهای جام‌جم و همشهری
- پاک کردن سبزی روی روزنامه اطلاعات
- همکاری با نشریات محلی آذربایجانغربی، شرقی و خاورمیانه

ب) هنر:

ـ دیدن فیلم کما، شارلاتان، چپ دست و غریزه اصلی
ـ علاقه وافر به آنجلیناجولی و جنیفر لوپز به میزان کافی
ـ حضور در کنسرت عصار، نیما نکیسا و مانی رهنما
ـ اجرای ترانه‌های اندی، داریوش و شماعی‌زاده در حمام
ـ خوردن پاستا در رستوران خانه هنرمندان به دفعات!

ج) ادبیات:

- حفظ آثار ارزشمند ادبی از قبیل اتل متل توتوله
ـ سرودن اشعار نو، کهنه، زیرخاکی، فسیل، سپید، سیاه و بنفش
ـ نوشتن سه‌ونیم فروند داستان کوتاه و نیم دستگاه داستان بلند و یک عدد داستان خیلی خیلی بلند
ـ حضور فعال در برنامه‌های شب شعر مرحوم حلقه رندان
ـ دست دادن با ابراهیم نبوی وقتی ایران بود و گرفتن امضا ار عمران صلاحی

د) سیاست:

- حضور در راهپیمایی دشمن شکن ۱۳آبان به مدت ۱۲سال(از اول ابتدایی تا پیش‌دانشگاهی)
ـ گوش دادن به رادیو فردا، رادیو صدای ایران و بی‌بی‌سی
ـ عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشکده در دوران دانشجویی
ـ یک‌بار خاتمی از فاصله ۷۵سانتی‌متری من رد شده‌است

ه) فناوری ارتباطات، اینترنت و وبلاگ:

ـ دوازده هزار و دویست و نود و پنج ساعت کار با نرم‌افزار یاهو مسنجر!
ـ آشنایی با نحوه روشن کردن کامپیوتر و شات‌داون نمودن آن
- چهار سال وبلاگنویسی مستمر
ـ داشتن عکس یادگاری با مدیران پرشین‌بلاگ، بلاگفا، پارسی‌بلاگ و میهن‌بلاگ
ـ مصاحبه با نوشی، زهرا اچ‌بی و خوابگرد
ـ تا کنون ۱۳۰نفر به وبلاگ بنده لینک داده‌اند
ـ سخنرانی ۴۵ثانیه‌ای در شبکه دو پیرامون منافع و مضرات اینترنت
ـ ثبت نام در هر دو دوره وبلاگهای برتر فارسی و کاندیدای مسابقه وبلاگهای دویچه‌وله
ـ حضور در جشنواره دانشجویان وبلاگنویس
ـ هم‌اتاقی با شهاب مباشری و رضا کلاهی به مدت ۳روز
ـ داشتن شماره تلفن همراه ناصرخالدیان، رویا صدر و هادی حیدری
ـ دست دادن با محمدعلی ابطحی، شهرام شریف، محمود فرجامی و نیما اکبرپور به میزان کافی
- محمود اروج‌زاده مرا به اسم می‌شناسد
- دو هفته‌ای است که هر شب با نیما افشار نادری هم چت می‌کنم!

و) سایر:

- قهرمان مسابقات منچ و مارپله در فامیل
- کسب معدل ۲۰ از سال اول تا پنجم ابتدایی

راستی به نظر شما چیزی از قلم افتاده یا نه؟

====================

¤ مطلب بالا امیدوارم باعث سوء‌تفاهم نشود. هدفم از نوشتن، تنها لبیکی‌است به دعوت دوستانی از قبیل جلال سمیعی و ناصرخالدیان.

¤ در روزهای گذشته دو اتفاق جالب برای من رخ داد:

۱- "در این مراسم روزنامه‌نگاران، خبرنگاران، صاحب‌نظران فناوری اطلاعات و کارشناسان انفورماتیک حضور داشتند که از میان آن‌ها می‌توان به امین رجایی مدیریت فنی سایت پندار،  نیما اکبرپور، نادر جدیدی، آرش کریم‌بیگی، نغمه عقیلی، مهدی مولایی، عباس حسین نژاد و عماد هنرپرور  اشاره کرد."

آن‌چه خواندید یادداشتی‌است که در سایت پندار (گزارشی از مراسم اهدای ذره‌بین طلایی) آمده‌است. البته تا آنجایی که اطلاع دارم بنده نه صاحب‌نظرم و نه کارشناس و نه در حال حاضر خبرنگار! به همین دلیل باید حق داشته باشم که از تحویل گرفتن نیما افشار نادری در پوست خودم نگنجم!

۲- اینکه تیتر روی جلد شماره جدید چلچراغ را به عنوان وبلاگ بنده اختصاص داده‌اند هم عجیب است! معمولا تیتر معرف بهترین مطالب یک نشریه است و وقتی حزب جوانان زیر آفتاب هم می‌شود یکی از تیترهای ۵گانه چلچراغ‌، دلم به حال خوانندگان می‌سوزد که باید این نشریه پربار را تحمل کنند!

¤ حالا که من این‌قدر آدم مهمی هستم و کلی معروفم و روزنامه‌نگار و صاحب‌نظر و کارشناسم و کلی هم هنرهای دیگر به میزان لازم دارم پس در مسابقه وبلاگهای دویچه‌وله به وبلاگ بنده رای دهید!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
سانسور در آمريکا!!!

روزنامه شرق(۱۱/۶/۸۵): «محمود احمدی نژاد» دولت آمریكا را بزرگترین سانسورچی دنیا توصیف كرد كه حتی اجازه نمی دهد مردم این كشور از اخبار واقعی دنیا مطلع شوند.رئیس جمهور این اظهارات را در دومین روز از سفر استانی خود به آذربایجان غربی عنوان كرد احمدی نژاد خطاب به قدرت ها یادآور شد: «سانسورگری تا مدتی می تواند شماها را سركار نگه دارد، ولی مردم آمریكا از طریق اینترنت، ماهواره و شبكه ها آگاه خواهند شد.»

در پی فرمایشات فوق، یکی از شهروندان آمریکایی نامه‌ای به دفتر مرکزی حزب جوانان زیر آفتاب ارسال کرده و از اینکه رییس جمهور مهرورز، به فکر ملت آمریکاست از ایشان قدردانی نمود. در این نامه آمده است:

آقای رییس جمهور عزیز، شما فرمودید که ملت آمریکا از طریق اینترنت در جریان اخبار قرار خواهند گرفت اما شما که در ایران فیلترینگ ندارید تا بفهمید ما چه می‌کشیم. در آمریکا، به هیچ سایتی نمی‌شود سر زد. عکس زیر را ببینید:


تصویر فوق، یک نمونه از میلیونها سایتی‌است که دولت ظالم آمریکا فیلتر کرده
و ملت مظلوم آمریکا را از دسترسی به جهان آزاد محروم نموده‌است.

چرا باید ما در آمریکا، چنین سانسوری را تحمل کنیم و آن‌وقت مردم ایران به آخرین اخبار دنیا دسترسی داشته باشند؟ کاش شمایی که این‌قدر به فکر ما هستید رییس جمهور ما می‌شدید. اخیرا نیروی انتظامی آمریکا به حریم خصوصی افراد هم تجاوز و ماهواره‌هایشان را جمع می‌کند:

جمع آوری ماهواره توسط سربازان آمریکایی
دو سرباز آمریکایی که وارد حریم خصوص افراد شده و دیش‌های
ماهواره شهروندان را جمع‌‌آوری می‌کنند. نگهداری و استفاده از
تجهیزات ماهواره در آمریکا، جرم محسوب می‌شود!

جناب رییس جمهور، کاش سانسورگری دولت آمریکا محدود به ماهواره و اینترنت بود. آنها به مطبوعات هم رحم نمی‌کنند. همین دیروز پریروز بود که یک روزنامه حرفه‌ای و پرطرفدار در آمریکا توقیف شد. اسم این روزنامه شرق بود و محبوبیت زیادی در بین مردم آمریکا داشت. این روزنامه به خاطر یک کاریکاتور توقیف شد:

کاریکاتوری که باعث توقیف شرق شد
این همان کاریکاتوری‌است که باعث تعطیلی شرق شد. هیات نظارت
بر مطبوعات آمریکا، از مدتها پیش به‌دنبال بهانه‌ای برای توقیف بود.

آقای رییس جمهور محبوب و مردمی ایران، جهان و منظومه شمسی! از اینکه به فکر ما هستید و از سانسور شدید در آمریکا انتقاد می‌کنید شدیدا ممنونم. به امید آمریکای بدون سانسور

ارادتمند شما: یک شهروند آمریکایی!

====================

¤ واکنش حسین منصور به کوروش ضیابری، عجیب و غیرمنتظره بود (از دید من البته!). من این شانس را داشته‌ام که دوستی با هر دو را تجربه کنم. هر دو برای من قابل احترامند اما به قول نویسنده وبلاگ سرزمین رویایی، مقاله‌ي حسین، آدم را به‌ یاد کاری می‌اندازد که دوسال پیش درخشان انجام داد. مطلب حسین در قالب نقد و نظر نمی‌گنجد بلکه هدف اصلی‌اش تحقیر است و این همان کاری‌است که از او انتظار نمی‌رود. سال گذشته زمانی‌که در روزنامه آسیا بودم، تیتر مصاحبه‌ام با کوروش ضیابری را چنین انتخاب کردم: گفتگو با جوان‌ترین عشق شهرت جهان! اگر مصاحبه را بخوانید حتما متوجه می‌شوید که کوروش عاشق شهرت است و این دعواهایی که بر سر درخواست لینک به‌پا می‌شود نام او را بیشتر بر سر زبان‌ها می‌اندازد. حسین منصور ناخواسته کاری کرد که کوروش ضیابری می‌خواست!

¤ وبلاگستان استقبال خوبی از پرونده‌های وبلاگی کرد. از این بابت کاملا ذوق‌زده شدم برای این‌که چنین انتظاری نداشتم. پرونده نگاری‌ها رو ادامه خواهم داد اما با یک وقفه کوتاه مدت. چون احساس می‌کنم وبلاگم برای افرادی که علاقه‌ای به پرونده‌ها ندارند خسته کننده شده.

¤ عالم و آدم چهارسالگی وبلاگ مرا تبریک گفتند به‌جز این بلاگچین دوست داشتنی! آقا همین‌کارها رو می‌کنید که بچه عقده‌ای بار میاد دیگه! وقتی با یک تبریک خشک و خالی، دل بچه رو می‌شه به دست آورد پس چرا دریغ می‌کنی آخه؟ ولی خداییش بلاگچین تبریک بگه یا نگه من یکی که خاطرشو می‌خوام خیلی.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥
۸برش از ۴سال شلختگی!

برای خیلی‌ها، وبلاگ یک کلمه است. کلمه‌ای که تنها در مدت زمان نگارش و ارسال مطلب، معنا پیدا می‌کند اما برای من یک واژه نیست بلکه زندگی‌است. زندگی از آن جهت که وبلاگ و روابط ناشی از آن به شدت بر امور دنیای حقیقی‌ام تاثیر گذاشته است. زندگی وبلاگی را از بیست شهریور۸۱ آغاز کردم و سه ماه بعد، قرارهای وبلاگی، دنیای مجازی را به زندگی حقیقی‌ام پیوند داد:

۱- تاسیس انجمن وبلاگنویسان ایران، شاید جنجالی‌ترین فعالیت دوران وبلاگنویسی‌ام محسوب شود. روزی که به همراه تنی چند از دوستانم به دنبال مجوز انجمن بودیم هرگز فکر نمی‌کردم دوستان وبلاگنویس ما را عامل نظام بخوانند و نهادهای امنیتی هم مزدور بیگانه خطابمان کنند!

۲- دوستی‌ام با پیام فضلی‌نژاد که این‌‌روزها نام دپارتمان مجازی‌اش سر زبانهاست از ثمره‌های همین وبلاگ است. به واسطه رفاقت با پیام بود که با سعید مستغاثی (یار غار پیام) آشنایی مختصری پیدا کردم و این آشنایی مقدمات حضور من در تحریریه رویداد هفته و مجله سینما را فراهم نمود. هنوز نمی‌دانم به‌خاطر صمیمیت چند ماهه‌ام با پیام باید خوشحال باشم یا پشیمان!

۳- بازداشت امید شوریده، پیوند و داریوش کبیر هم دوران سختی برایم رقم زد. ساعت ۳نصف شب بود که با تلفن دوستی از خواب پریدم. خبر را داد و از من خواست که آرشیو وبلاگم را پاک کنم و برای مدتی هم گم و گور شوم. جرم من شاید دوستی با این افراد بود. اما جرم آنها چه بود؟ وقتی مجتبی سمیعی‌نژاد و به دنبال او پاییزآبی و مسعودچشم‌آبی هم بازداشت شدند اصرار دوستان برای پاک کردن آرشیو وبلاگم بیشتر شد اما من زیر بار نرفتم.

۴- جشنواره‌های مختلفی در این ۴سال برگزار شد. جشنواره وب، وپ و نشریات الکترونیکی یکی از آنها بود که در مراسم اختتامیه، با نادیده گرفتن وبلاگها، بزرگترین ضدحال را به ما زدند. به مایی که کار و زندگی‌مان را ول کرده‌ و مشغول غرفه‌داری بودیم. جشنواره وبلاگ و جوانان که توسط پرشین‌بلاگ و با همکاری سازمان ملی جوانان برگزار شد و نیز دو جشنواره انتخاب وبلاگهای برتر از طرف محمود اروج‌زاده و نشریه‌اش، از دیگر جشنواره‌های مهم برگزار شده در سالیان اخیر است.

۵- اردیبهشت سال۸۴ و جشنواره دانشجویان وبلاگنویس‌ فراموش شدنی نیست. حضور در بین ده‌ها وبلاگنویس خوب و البته در شهر زیبایی مثل همدان و داشتن میزبانانی صبور و آرام، روزهایی به‌یادماندنی برایم رقم زد.

۶- قرارهای خیریه از دیگر جذابیتهای وبلاگستان بود. عظمت و شکوه قرار ۱۶اسفند۸۱ که به خاطر کودکان شیرخوارگاه آمنه برگزار شد فراموش نشدنی‌است. قرار ۷دی برای زلزله‌زدگان بم و همینطور بازارچه خیریه‌ای که به این مناسبت راه افتاد هرگز از خاطرم محو نمی‌شود. نمایش آدم و حوا و قرارهایی که برای کمک به مهرانه قائمی برگزار شد از دیگر قرارهای دوست داشتنی وبلاگستان بود. قرار ۱۹اسفند  سال گذشته، تجربه دیگری بود برای من و دوستانم.

۷- یک نیم‌صفحه در روزنامه آسیا، تریبون خوبی برای من محسوب می‌شد. ستون دنیای وبلاگها جایگاه خودش را در میان بخشی از وبلاگنویسان پیدا کرده بود. برای صفحه خودم در روزنامه، ایده‌های زیادی داشتم. ایده‌هایی که بنابه‌دلایلی، هیچوقت عملی نشد.

۸- در این چهار سال، ۴بار هک شدم. اما خدا با من یار بود که هکرهای محترم علاقه‌ای به پاک کردن آرشیوم نداشتند. اولین بار دوستی مرا هک کرد تا قدرتش را نشان دهد. بار دوم به دلیل سادگی خودم هک شدم. نوبت سوم به علت آنچه توهین به احمدی‌نژاد خوانده می‌شد هک شدم و بار چهارم را هم بهتر است نگویم تا باعث شرمندگی برخی‌ها نشود.

دلم برای خبرگزاری آبکش تنگ شده و برای آن لحظاتی که جنگ زیتون و زهرا را لحظه به لحظه مخابره می‌کرد! دلم هوای کافه بلاگ کرده و چیپس و پنیرهایش. یاد آن گروه پایگان و باند ف... هم به‌خیر! دلم رستوران گرد باد می‌خواهد البته با همان دوستان و با همان حال و هوا. یاد همه تورهای یکروزه وبلاگی به‌خیر: کاشان، نمک‌آبرود، کلاردشت، همدان و.... باید اعتراف کنم دارآباد، دربند، درکه، توچال، گلاب‌دره، کلکچال، فشم و دماوند فقط با دوستان وبلاگی حال می‌دهد. نه! بهتر است بگویم حال می‌داد چون دیگر از آن روزهای خوب خبری نیست.

من با وبلاگ اشک ریختم، با وبلاگ خندیدم، با وبلاگ...

بگذریم. همه اینها را نوشتم که بگویم دیروز یعنی بیست شهریور، شلخته ۴ساله شد. همین.

+ تولد وبلاگم دیروز بود اما به دلیل عدم دسترسی به اینترنت، امروز آپدیت کردم. از همه افرادی که دیروز تولد شلخته را تبریک گفتند ممنونم.

+ زیتون جان کی گفت تو غریبه‌ای؟ ناسلامتی جفتمون شهریور ماه وبلاگنویس شدیما! منم که از همون قدیما مشتری وبلاگتم. تولد وبلاگتم مبارک! اگه می‌بینی لینکت رفته داخل غریبه‌ها دلایل دیگری دارد که توضیحش بماند برای بعد!

+ مرتیای مهربان و مریخی عزیز، نمی‌دونم به چه زبونی ازتون تشکر کنم. فقط می‌تونم بگم که محبتتون رو نمی‌شه به سادگی فراموش کرد. به قول مریخی : همین!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
نبرد رستم و اسفنديار + باقی قضايا

+وبلاگ در ایران قدمت فراوانی دارند. می‌گویند ابوالقاسم درخشان (یا حسین فردوسی!)، ملی کننده صنعت وبلاگنویسی در ایران است. خود وی می‌گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی    که وبلاگ خود را کنم پارسی

از بیت فوق نتیجه می‌گیریم که انکودینگ یونیکد (یوتی‌اف۸) در آن‌روزها کاربرد چندانی نداشته و به همین دلیل، فارسی کردن وبلاگ، کار دشواری بوده‌است. مطابق اشعار ابوالقاسم درخشان در کتاب وبلاگنامه، نخستین دعوای وبلاگی نیز بین رستم و اسفندیار صورت گرفته‌است:

چنین گفت رستم به اسفندیار
که وبلاگ خود را به ام‌تی بیار

هرآنکس که وبلاگش ام‌تی نبود
برفت از دل مردمان زود زود

که ام‌تی عجب چیز باحالی‌است
نوشتن در آن‌هم بسی عالی‌است

خروشید اسفندیار و به‌تندی بگفت:
که ای مرد نادان گردن کلفت!

بلاگیدنم در بلاگفا و پارسی‌بلاگ
بود بهتر از صدتا ام‌تی بلاگ!

هرآنکس که وبلاگ او ام‌تی است
یقین دان که او بچه‌ای قرتی‌است!

نقل‌است که این دعوا، بعدها به جاهای باریک کشیده که به دلیل پاره‌ای موارد، از ذکر جاهای باریکش معذوریم!

===============

+۵سال پیش در چنین روزی، سلمان جریری اولین جملات نخستین وبلاگ فارسی را در دنیای مجازی منتشر کرد. وبلاگ سلمان پنج‌ساله شده اما او هنوز هم مانند سالهای قبل، به دور از هرگونه حاشیه و جنجال، وبلاگ می‌نویسد و می‌خواند.

سال گذشته در همین روزها بود که خواستم برای روزنامه‌آسیا، مصاحبه‌ای با سلمان انجام دهم. البته به‌جز من، ‌افراد دیگری هم مایل به مصاحبه بودند. افرادی نظیر مجید زهری، محمود اروج‌زاده و اسدالله علیمحمدی. او هم در جواب درخواست ما، مطلب زیر را در وبلاگش قرار داد:

راديو وزين تورنتو، مجيد زهری عزيز
روزنامه وزين آسيا ، داريوش و نادر عزيز
مجله وزين دنيای کامپيوتر و ارتباطات ، محمود اروج زاده عزيز
سايت وزين Harvard Global Voices ، فريد عزيز
وبلاگ وزين من و بيلی ، اسد عزيز

از لطف و پيشنهاد بزرگوارانه شما برای گفتگو در مورد دنيای وبلاگها به بهانه سالگرد اين وبلاگ صميمانه ممنونم. مطمئن بودم گفتگو و صحبت با خوانندگان و شنوندگان راديوها ، روزنامه ها ، مجله ها ، سايتها و وبلاگهای شما دوستان ، در يک فضای طبيعی و عادی ، موقعيت بسيار خوبی برای من بود تا در يک فضای دو طرفه از شما و شنوندگان و خوانندگان خوبتان چيزهای بيشتری ياد بگيرم. اما متاسفانه در فضای فعلی ، کلمه "گفتگو" با کلماتی مانند "دو دستگی" ، "اتهام" ، " بد فهمي" ، "سو برداشت" و کلماتی مثل اينها شباهت بيشتری پيدا کرده است ... (دو دستگيهای تحريمی –مشارکتی و داخل ايران- خارج ايران... اتهامات عجيبی که شما و طرف گفتگوی شما به خاطر يک گفتگو دريافت می کنه .... بد فهمي و سو برداشت هايی در هر گفتگويی وجود داره) ... نگران هستم که يک واقعه و گفتگو ، هرچند واقعه و گفتگويی به مناسبت و به قشنگی يک جشن ، دودستگی جديدی در دنيای وبلاگهای ما به وجود بياره ...

===============

+سلمان جریری را دوست دارم. به خاطر اینکه وبلاگ می‌نویسد. به این دلیل که اهل جنجال نیست و مهم‌تر از همه، رابطه دوسویه‌ای با مخاطب دارد. طبعا خواندن ایمیل کسی که قلبا دوستش داری، روحیه‌بخش است. ایمیل سلمان، با توجه به مشغله‌های کاری فراوانش -که از دیر به‌دیر آپدیت کردن وبلاگش هم کاملا مشخص است- خستگی پرونده‌نگاری برای وبلاگستان را از تنم به‌در کرد:

نادر عزیز سلام

در نیم ساعت اخیر که بعد از چند روز، کمی وبگردی مفصل‌تر داشتم، لینک مطالب و تاریخچه خوبت رو در سایت‌های مختلفی دیدم و فکر می‌کنم هم انرژی جدیدی گرفتی برای ادامه و هم خستگی‌ات از جمع‌آوری مطالب (که می‌دونم باید کار طولانی و سختی باشه) در رفته.

در مورد اون قسمت که به وبلاگ من‌هم لطف و اشاره داشتی، خیلی خوشحالم که با دقت خاصی، همه نکته‌ها رو جمع‌بندی کرده‌بودی. می‌تونم بگم خیلی خوشحالم که امسال در اون ۱۶شهریور کذایی، یک متن دقیق و معتبر وجود داره که می‌شه بهش به‌عنوان پیشینه اون روز، لینک داد.

مشتاقانه نوشته‌های بعدیت رو دنبال می‌کنم

ممنون از لطفت: سلمان

===============

+پرونده‌های وبلاگشهر، هنوز تمام نشده‌است. طبق قراری که با خودم داشتم هنوز ۷پرونده دیگر از ۱۵پرونده‌ای که قرار بود بنویسم باقی‌مانده‌است. شانزده شهریور، برابر است با ۵سالگی وبلاگ فارسی‌ و بیستم شهریور هم جشن ۴سالگی این وبلاگ است. پس مطلب بعدی که روز بیست شهریور خواهم نوشت در مورد خودم خواهد بود و وبلاگم. احتمالا نهمین پرونده وبلاگی را ۲۴شهریور خواهم نوشت. موضوع پرونده هم بماند برای همان روز!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
پرونده‌هایی برای وبلاگشهر- به مناسبت ۱۶شهریور:۵سالگی وبلاگ فارسی(۸)

پرونده امروز: ازدواج وبلاگی!

در پرونده‌های قبل، از مرگ مجازی و حقیقی در وبلاگستان سخن گفتم. دوستان عزیزی اعتراض کردند که چرا از مرگ می‌گویی؟ این‌بار پرداخته‌ام به ازدواج:

I think it was the first blog marriage in Iranian history that made me a much more happier person :)

این جمله که با شوق و ذوق زیادی هم نوشته شده، حرف دل معروفترین داماد وبلاگستان -بابک- است. او در آن روزها با خورشید خانوم وبلاگستان ازدواج کرده بود و باید هم خوشحال می‌شد! بهتر است خبررا از زبان خورشید خانوم هم بشنویم:

عصرش رفتیم محضر. وقتی آخونده اومد و شروع کرد هنوز نفهمیده بودم چه خبره. از من بله خواست. پینکفلویدیش گفت عروس رفته گل بچینه. بار دوم زن عموش گفت عروس رفته وبلاگ بنویسه! همه از خنده مرده بودن! بار سوم همه منتظر بودن و من نمی دونستم باید بله بگم یا نه. با اجازه مامان و بابام بله گفتم. بعد همه دست زدن. مهر رو پرسید و اعلام کردیم: ۱جلد دیوان حافظ، یه دست آینه شمعدون و یه شاخه گل رز.

در واپسین روزهای مرداد۸۲ بود که خبر ازدواج خورشیدخانوم و بابک در تمام وبلاگستان پیچید و عکس‌العمل بسیاری برانگیخت و البته بخش جنجالی این خبر، شروط ضمن عقدی بود که خورشید خانوم، داماد را وادار به پذیرش آن‌ کرده بود:

شرایط رو هم اضافه کردیم. حق طلاق و مسافرت و کار گرفتم. اموال نصف نصف. واون به جای مهر موظف شد بیمه درمانی مادام العمر کنه منو. اون تبصره ای رو هم که به طرفین حق میده اگه یکیشون بچه دار نمی شد اون یکی طلاق بگیره رو امضا نکردیم. باباش گفت چه حسی داری؟ گفتم حس برنده شدن. گفت: "فاتح شدم، خود را به ثبت رساندم"

حتما می‌پرسید این دو نفر چگونه با هم آشنا شدند؟ این سوال را اسدالله علیمحمدی قبلا از صنم دولتشاهی پرسیده و چنین پاسخی شنیده:

صنم و بابک در کنار اهرام/ عکس از اورکاتمن با آقای همسر از طریق وبلاگم آشنا شدم. آقای همسر با وبلاگ من آشنا شده بود و وبلاگ من رو می‌خوند. زمستون سال ۸۱ آقای همسر اومد ایران. به من ایمیلی زد که اومده ایران و من هم فقط بهش گفتم خوش اومدی! همون موقع‌ها قرار بود که مراسم وبلاگ‌های برتر ماهنامه دنیای کامپیوتر و ارتباطات برگزار شه که منهم یکی از کاندیداهای منتخب هیات داوران بودم. ظاهرا آقای همسر خبر جلسه رو تو سایت ایران امروز می‌خونه و می‌آد به محل جلسه که منو ببینه. وقتی وارد جلسه شدم بطور خیلی اتفاقی رفتم دو تا صندلی اونورتر آقای همسر نشستم، بدون اینکه اصلا هم‌دیگه رو بشناسیم. البته آخر جلسه من رو شناخت و با هم حرف زدیم و اون دیدار جرقه آشنایی من و اون شد و البته واضحه که اون موقع هیچ‌کدوم فکر نمی‌کردیم که ممکنه یه روزی گوشامون دراز شه و باهم ازدواج کنیم!

در همین گیرودار بود که خورشیدخانوم خبر دیگری هم در وبلاگش اعلام کرد:

پینکفلویدیش خواهر عزیزم که تو تمام این سالها، یعنی از 11 سال پیش بهترین دوست من بوده با پیام چرندیاتی، داداشی عزیزم، امروز ازدواج کردن. نمی تونم بگم چقدر خوشحالم.

ازدواج شیده و پیام، همزمان با ازدواج صنم و بابک و البته با شروطی مشابه (گرفتن حق طلاق به‌جای مهریه)، بازتاب وسیعی در وبلاگستان داشت و البته مقدمه‌ای برای ازدواجهای بعد شد:

راه‌اندازی گروه فارسی‌بلاگینگ توسط درخشان در یاهو، اگر برای وبلاگنویسان تازه‌کار محلی بود برای رفع اشکال و یادگیری، برای مریخی و مرتیا فراتر از اینها بود. و شاید به‌همین دلیل، مریخی از اینکه درخشان، گروه مذکور را ناگهان حذف کرد عصبانی‌است. فارسی‌بلاگینگ برای مریخی و مرتیا، محل آشنایی بود و حاصل این آشنایی، قرارهای وبلاگی و نتیجه نهایی‌اش یک ازدواج موفق وبلاگی!

اما ازدواج وبلاگی تنها منحصر به قشر خاصی نیست. جالب‌است بدانید بیشترین آماز ازدواج‌های وبلاگی در بین وبلاگنویسان مذهبی‌است!

قدیمی‌های پرشین‌بلاگ، حتما پریا را می‌شناسند. او یکی از همان وبلاگنویسان مذهبی‌است. پریا، دوسال پیش در مصاحبه‌ای با ایتنا، از نحوه آشنایی با همسرش گفته‌است:

از حدود یک سال و نیم پیش وبلاگ «آسمانی‌ها» را می‌خواندم. آن موقع در مورد ازدواج می‌نوشت، اما نه سطحی و گذرا، بلکه معلوم بود مطالعه دارد، و دید باز و خوبی نسبت به این مسئله دارد. من هم مثل بقیه وبلاگ‌ها، وبلاگ ایشان را می‌خواندم و پیام می‌گذاشتم، تا روز عرفه سال 81 که دیدم با دوستانشان به مشهد رفته‌اند، و با این که می‌دونستم دیر شده، اما در مسنجریاهو برایشان پیغام گذاشتم که برایم دعا کند.

بهتر است ادامه مصاحبه را در منبع اصلی‌اش بخوانید.

روحانی دوست داشتنی وبلاگستان -محمدعلی ابطحی- را همه می‌شناسید. و احتمالا می‌دانید که دختر وی هم یکی از افرادی‌ست که با همسرش از طریق وبلاگ، آشنا شد. فاطمه -دختر ابطحی- وبلاگی دارد به نام اندیشه و احساس و همسرش امیرحسین هاشمی هم وبلاگ فرشتگان بلورین‌بال شهر دلم را می‌نویسید.

ازدواج دو تن از دوستان بسیار خوب من در سال ۸۳ نیزبه‌واسطه وبلاگ بود. پیام بازرگانی و شیدای بارانی، نخستین بار در قرار وبلاگی روز بیست شهریور۸۲ با هم آشنا می‌شوند و بعد این آشنایی مسبب دیدارهای بعدی گردیده و در نهایت ازدواج، منجر به تعطیلی وبلاگ‌های شخصی‌شان شده و وبلاگ مشترکی می‌زنند تحت عنوان سایه‌گاه.

¤ به‌خاطر پربارتر شدن این پرونده هم که شده امیدوارم دختران و پسران وبلاگنویس، بیشتر با هم ازدواج کنند.

آرشیو موضوعی:پرونده‌های وبلاگشهر

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥
پرونده‌هایی برای وبلاگشهر- به مناسبت ۱۶شهریور:۵سالگی وبلاگ فارسی(۷)

پرونده امروز: مرگ حقیقی

آسمان در غربت است
ابرها می‌گریند
تلخی لحظه مرگ٬
تپشی در پس دایره هاست
کره‌ی خاکی سرد
مردمانی بیجان
بی‌خبر از خوشی ثانیه ها
عشق کاغذ به قلم...
آسمان خسته از این انسانها
در به‌در از پی خورشید
ابرها می گریند....

آن زمان که ماه پیشونی وبلاگستان، این شعر را در وبلاگش قرار داد شاید خوشبین‌ترین افراد هم فکر نمی‌کردند که او فقط نه روز تا مرگ فاصله دارد.

فروزان امامی متولد سال 66 دختر نوجوانی بود که وبلاگ‌نویسی را از هفت مرداد سال 81 آغاز کرد. اما دست تقدیر بیش از دو ماه به او مجال نوشتن نداد. نوشته‌هایش رنگ و بوی خاصی داشت: شیطنت آمیز، دخترانه و در عین حال خواندنی توام با طنزی دلنشین:

تا حالا شنیدین یکی با ستاره‌ها حرف بزنه؟؟؟.....من می زنم...اونم هرشب قبل از خواب...نمی دونید...گاهی همچین تو بحث غرق می شیم که یه هو داد می زنم بابام بیدار می شه می گه دختر تو دوباره زد به سرت؟؟؟ خجالت بکش با این هیکل و قد و قواره....بعد دوباره می خوابه و منو و ستاره ها کلی می خندیم....

آخرین مطلبی که ماه‌پیشونی نوشت در مورد آینده بود. بیست و چهار شهریور از بوی ماه مهر و مدرسه نوشت و 4روز بعد به دیار باقی شتافت. قطعه 237 ردیف 39 شماره 23 در بهشت زهرا برای همیشه به نام او ثبت شد.

انتشار خبر درگذشت فروزان، همه را در اندوه فرو برد. دوستانش در سوگ او به عزا نشستند. حضور بر سر خاک ماه پیشونی، اولین حرکت جمعی وبلاگنویسان در محیطی خارج از وب بود. هنوز بعد از گذشت حدود چهارسال، دوستان فروزان به وبلاگش سر می‌زنند و برایش کامنت می‌گذارند. کامنتهایی پر از احساس:

پریسا: ای آتش فــروزان در خاک سرد پاییز چون قطره های باران با قلب من بیامیز..........

بیلیارد: هر وقت میام اینجا بغض گلومو فشار میده....مثل همین الان دارم می ترکم...روحت شاد ....آروم بخواب عزیزم

ارمیا: هیچ می دونی ۴ تا از لینک هایی که تو بلاگت گذاشتی دیگه نمی نویسن؟ می دونی بعضی از تصویر ها لود نمیشه؟ می دونی چقدر اشک ریخته شده اینجا؟

تا لحظه‌ نگارش این یادداشت، ۸۲۷نظر برای مطلب آخر فروزان نوشته شده است.

رفتن زن رشتی هم بسیار غم‌انگیز بود. درست به اندازه سفر ماه‌پیشونی. آزیتا دختر 34 ساله ای بود که پیشاپیش از رفتن خود خبردار بود اما هیچوقت از این بابت خم به ابرو نیاورد. شاید به استثنای دوستان نزدیکش، کمتر کسی از بیماری لاعلاج وی آگاه بود. او شجاعانه و تا آخرین نفس جنگید:

چرا این خاطرات به ما دهن کجی می‌کنند؟ من می‌گم بیاین ما به اونا دهن کجی کنیم. می‌شه اونا رو ندیده گرفت. می‌شه به حرفاشون گوش نکرد. می‌شه به اونها گفت: ببینین من حالا کجام؟ می‌شه به اونا گفت: برین پی‌کارتون. می‌شه به اونا تیپا هم زد.. تازه اینا فقط نیست، خیلی کارهای دیگه‌ام هست....

آزیتا از ده آذر شروع به نوشتن کرد:

بیداری و بعد لبخند از به سر رسیدن یه شب سیاه. حالا دیگه یاد گرفتم که می‌شه به درد شدید هم عادت کرد. من باید بتونم از لابه‌لای همین دردها سهمم رو از زندگی، از خوشی، از لذت‌هایی که می‌تونم ببرم، بگیرم. چه خوب که عادت کردن هست. عادت کردن باعث می‌شه، که اقتدار زیبایی و دایره زشتی بشکنن. عادت باعث می‌شه که لذت‌ها و دردها رنگ ببازن

پنجشنبه اول اسفند برای دوستان زن رشتی روز بدی بود. خداحافظی او با وبلاگ و خوانندگانش، بیانگر بیماری شدید او بود. او به شهر خودش رفت تا در کنار خانوده اش در محیطی ساکت و آرام روزهای باقیمانده عمرش را سپری کند:

هر چیز پایانی داره و من نمی‌دونم که آیا این نقطه‌ی پایان بلاگ من هست و یا قراره هنوز این قصه‌ی تکرار و تکرار ادامه پیدا کنه. می‌دونم که این روزا خیلی‌ها به خصوص،دوستان از دست تنبلی‌ها، بی‌حوصلگی‌ها و بی‌وفایی‌های من دلگیرند. اما همه این‌ها دست من نیست. وقتی تمام انرژی و توان آدم تموم می‌شه، وقتی تو حتی برای یه راه رفتن جزیی باید همه قدرت و تمرکز و مهارتت رو به کار ببری، آنوقت چطور می‌شه کار دیگه‌ای کرد؟

سحرگاه یازده اردیبهشت سال82، هادی که نزدیکترین دوست آزیتا و در واقع مشوق اصلی اش برای نوشتن بود خبر رفتن آزیتا را اعلام کرد. نوشته هادی دل هر خواننده ای را به درد میاورد.

خسرو هم رفتنش غم انگیز بود به تلخی رفتن سزار.

¤‌ شادی ضابط، دو ماه پیش مطلبی در مورد فوت بلاگرها نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست.

¤ نوشته سینامطلبی در روزنامه حیات نو در اولین روزهای درگذشت فروزان امامی هم خواندنی‌است.

¤ سیستم آرشیو پرشین‌بلاگ، چندسالی‌ست که عوض شده. ممنونم از همکاری آقای بوترابی که درخواست بنده را قبول کرده و با اعمال تغییرات لازم در وبلاگ زن رشتی، آرشیو وبلاگش را در دسترس قرار دادند. خوب است که مدیران بلاگ اسکای هم وبلاگ کیخسرو‌ بهدین را به سیستم جدید منتقل کنند.

¤ محسن جان من نه دکترای تاریخ دارم و نه اینترنت رو هر روز ذخیره می‌کنم! همه این‌ها ماحصل ۵سال وبلاگ خوندنه و ۵سال پای صحبت وبلاگنویسا نشستن. حیف که خیلی چیزا رو نمی‌شه توی این پرونده‌ها گفت. حیف!

¤ هیچ چیزی نمی‌تونست به اندازه اس‌ام‌اس کوتاه تو خوشحالم کنه. ازت ممنونم. خیلی ممنونم.

آرشیو موضوعی:پرونده‌های وبلاگشهر

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥
پرونده‌هایی برای وبلاگشهر- به مناسبت ۱۶شهریور:۵سالگی وبلاگ فارسی(۶)

پرونده امروز: ابتذال در وبلاگستان

شاید خود شیرین عبادی هم خبر ندارد که با یک سخنرانی، آغازگر یکی از مهمترین مباحث سالهای اخیر وبلاگستان ایرانی یعنی ابتذال بوده‌است!

روز ۲۲مهر۸۲، شیرین عبادی در مصاحبه‌ای با صادق صبا خبرنگار بی‌بی‌سی، اعلام کرد که اسلام هیچ مغایرتی با حقوق بشر ندارد. این گفتگو باعث واکنش تند حسین درخشان شد. او با ذکر آیه‌ای از قرآن، تلاش کرد که تضاد اسلام و حقوق بشر را به اثبات برساند. مطلب درخشان، از سوی داریوش محمدپور بی‌جواب نماند:

عکس از دبشاین کارهای حسین درخشان مثل این است که من بخواهم در مورد فیزیک هسته‌ای نظر کارشناسانه بدهم. هر کسی را برای کاری ساخته‌اند. اگر می‌خواهیم اعلام کنیم دین‌ورز نیستیم و ملتزم به آداب دین نمی‌خواهیم باشیم، راهش خیلی ساده‌تر از اینهاست. وقتی هم که قرار است کسی نقدی بکند، حداقل باید به جوانب موضوع احاطه و اشراف کافی داشته باشد. قرآن که دیگر وبلاگ نویسی نیست که با آن بشود به همین سادگی برخورد کرد.

در چنین شرایطی بود که سیدرضا شکراالهی، بحث ابتذال را پیش کشید:

همان‌طور که در بین مردم ایران هیچ کس نیست که جلوی دوربین تلویزیون، دربه قول بعضی ها: عکس از خودم! پاسخ هر سوال کاملا تخصصی بگوید نمی‌دانم، در وبلاگ‌نویسی هم این ابتذال مجسم کاملا رخ نموده که هر کسی به خود حق می‌دهد به جای سوال کردن، استدلال کند و حکم صادر کند. به خصوص در رشته‌های علوم انسانی و هنری که الحمدلله همه‌ی ایرانیان در آن‌ها سرآمدند. کافی‌ست فقط به این نکته توجه کنید که مثلا حسین درخشان در یادداشتش از عبارت علمی «جمع دو متناقض محال است» استفاده می‌کند اما نه تعریف علمی مفهوم تناقض را می‌داند و نه اطلاعی درباره‌ی این اصل منطقی دارد. همه چیز برپایه‌ی تکرار شنیده‌هاست و درک کوتاه و شخصی.

خوابگرد در ادامه، مطلبی نوشت تحت عنوان به ابتذال زنده‌باد نگوییم. سومین مطلب وی در این مورد، درخواستی از وبلاگنویسان بود مبنی بر ادامه بحث ابتذال.

آغاز مجادله بین درخشان و محمدپور و در مقطعی که غلطنامه‌های خوابگرد نیز در حال انتشار بود وبلاگستان را با دو سوال مهم روبه‌رو ساخت:

۱- آیا وبلاگنویسان مجازند که در مورد هر مساله‌ای، فارغ از میزان تخصص و معلوماتشان، ابراز عقیده و اظهار نظر کنند؟

۲- آیا وبلاگنویسان موظف به رعایت آداب درست‌‌نویسی هستند یا نه؟

مسلم است که با توجه به گستردگی وبلاگ و تنوع دیدگاه‌ها، هرگز نمی‌شود در این زمینه به جواب مشخصی رسید. پس بهتر است سوالات را بی‌خیال شویم و به ادامه بحث سرحلقه ملکوت با ابوالبلاگر بپردازیم.

انتقاد محمدپور از درخشان، باعث شد که حسین بعد از مدتی سکوت، از رمزآلودگی حلقه ملکوت بگوید:

رمزآلودگی و رازآمیز بودن زبان داریوش و فضایی که بر کل «حلقه‌ی ملکوت» حاکم است، به نظر من با ذات وب‌لاگ که خودابرازی و فردیت است نمی‌خواند. بخصوص اینکه معلوم نیست به چه دلیل نویسندگان وب‌لاگ‌ها، اسم خودشان را مخفی می‌کنند و معلوم نیست که پشت این وب‌لاگ‌ها چه کسی است. وب‌لاگ یک جور صراحت و بی‌پردگی در زبان و محتوا می‌طلبد،‌ و گرنه می‌شود چیزی از جنس همان سنت دیرینه‌ی نهان‌روشی ایرانی، فقط با رنگ و لعابی تکنولوژیک.

و البته پاسخ هم بشنود:

رازآلودگی زبانِ من هم در وبلاگ فرع بر شخصیت من است. من دوست دارم اینجوری بنویسم. هزار و یک دلیل هم دارد. من لخت و عور یاد نگرفته‌ام بپرم وسط خیابان. هنوز این قدر پررو نشده‌ام. همین جور هم که می‌نویسم کلی ملامت می‌شنوم که زیاد حرف می‌زنم! حرفت قبول است. آری من ایرانی هستم با همان خصلت‌های هزاران ساله‌ی حافظ وار:
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان / کان شوخِ سربریده بند زبان ندارد!

فضای به‌وجود آمده موجب شد که سایر وبلاگنویسان هم بیکار نمانند و به اظهار نظر بپردازند. شهاب مباشری در فروغ نوشت: من در آن صف می‌ایستم که هم‌قطاران‌ام ضمن آگاهی از ویژه‌گی‌های محیط مجازی وب‌لاگ و نشر الکترونیکی، خواهان یک نظم و نسق زبانی‌اند، لااقل در محدودهء وجوه مشترک انواع نظام‌ها.

حسین نوش آذر هم در گویا به بحث ابتذال پرداخت. این بحث ظاهرا مورد توجه وبلاگنویسان قرار گرفته بود. علیرضا دوستدار در همان روزها صفحه‌ای مخصوص در وبلاگ خود راه انداخت و پرونده ابتذال را تکمیل‌تر کرد. موضوع در آن مقطع فراموش نشد بلکه از آن روز به بعد بلاگرها به بهانه‌های مختلف، در موردش نوشتند.

خورشیدخانوم، از اینکه در وبلاگشهر، امر و نهی شود راضی نبود. بنابراین به صورت تعمدی، وبلاگش را متضاد با آنچه خوابگر گفته بود نوشت تا اعتراض خود را نشان دهد. کاپوچینو هم از او مقاله‌ای در رد ابتذال منتشر کرد. خورشید خانوم در وبلاگ شخصی خود چنین نوشت:

خیلی عصبانیم. عصبانی از کسایی که اومدن به جایی که جا برای همه هست، ولی دلشون می خواد جای بعضیا رو تنگ کنن. از دست بعضیای دیگه هم عصبانیم که اونقده وبلاگ رو جدی گرفتن که فکر می کنن .... بگذریم. بدجوری دنبال یه فضای مبتذل آروم می گردم که کسی توش ادای روشنفکری در نیاره و فقط خود خودش باشه، یه جایی که آدما واقعا بلند بلند فکر کنن که آدم از شنیدن فکرهای بکر و تراش نخورده اشون لذت ببره و حس زندگی تو تنش پر بشه. یه جایی که آدما فقط با هم راحت و رفیق باشن و احساس نکنن اومدن فرهنگستان ادبیات فارسی. آدرسشو بلدین؟

کیوان حسینی هم که دست برقضا، خود یکی از اعضای حلقه ملکوت بود مطلبی در وبلاگش قرار داد که در آن به هر دو گروه -موافقان و مخالفان ابتذال- طعنه زده بود:

کسی که توانش را دارد ، دغدغه اش را دارد ، حوصله اش را دارد ، وبلاگ خودش را به وبلاگی پر محتوا و خواندنی تبدیل می کند . از فلسفه ، ادبیات ، سینما ، باستانشناسی یا حتی ستاره شناسی می نویسد و مخاطب خودش را خواهد داشت . کسی که هیچ کدام از این ویژگی ها را ندارد از هر چه دوست دارد می نویسد . خاطره روزانه ، فحش و ناسزا به نظام سیاسی ، فریادهای کور ، هذیانهای مالیخولیایی و حتی نامه های عاشقانه به یک دوست دختر خوشگل که در حیاط دانشگاه دیده و می خواهد هر طور شده یک شب را با او صبح کند . این اسمش ابتذال هست یا نه از نظر من مهم نیست . مهم این است که وبلاگ نباید با نامه فلسفه یا مجله کلک اشتبه گرفته شود ....

با تمام کسانی که به غلط نویسی فارسی اعتراض کرده اند حق می دهم . این در رد آن نوشته نویسنده محترمی است که دست بر قضا در وبلاگش زبان فارسی را با تعمدی بی دلیل به هیچ گرفته و به بدترین شکل ممکن می نویسد . ضمن اینکه کماکان این حق را برای او محفوظ می دانم که در وبلاگش ، هر کاری که دوست دارد را انجام بدهد.

زهرا که به‌ندرت در مورد مسائل مرتبط با وبلاگها اظهار نظر می‌کند، ابتذال در وبلاگستان را از دید خودش مورد بررسی قرار داد.

ابتذال در وبلاگستان، موضوعی بودکه سال۸۲ شروع شد اما به پایان نرسیده‌است. هنوز هستند بلاگرهایی که به بهانه‌های ‌گوناگون، گاهی اوقات به این بحث می‌پردازند و در پایان، نتیجه‌ای می‌گیرند باب میل خودشان! از خوانندگان این مطلب می‌خواهم که در صورت امکان، نظرشان را در مورد ابتذال در صفحه کامنتینگ وبلاگم بنویسند.

¤ در تمامی پرونده‌های وبلاگی که تا امروز نوشته‌ام، تلاشم این بوده که تمایلات شخصی خود را وارد بحث نکنم و تنها به بیان آنچه در گذشته روی داده بپردازم. با این‌حال در این پرونده مایلم چند جمله بگویم:

اینکه هر فردی تنها باید در زمینه‌ای بنویسد که در آن تخصص دارد حرف خوبی‌ست اما نه در وبلاگستان. تخصصی نویسی در مطبوعات باید باشد به دلیل مخاطب خاصی که دارد. وبلاگ محیطی شخصی‌است برای طرح افکار شخصی. با این‌حال من در زمره کسانی هستم که سیدرضا شکراللهی را خیلی دوست دارم. هنوز یادم هست که پیش از افتتاح هفتان، با چه شور و اشتیاقی از راه‌اندازی یک سایت خبری ویژه اهالی فرهنگ و ادب می‌گفت. و اس‌ام‌اس‌اش را هنوز نگه‌داشته‌ام که نوشته‌بود: هفتان را ببین! هرچند گاهی اوقات برخی از کارهایش شگفت زده‌ام می‌کند (مثل حمله‌ای که فروردین امسال به محمود فرجامی کرد) اما برای من عزیز است. با تمام اینها معتقدم وبلاگستان ساخته شده‌است برای خوابگرد، ملکوت، سیبستان، نیک‌آهنگ و در کنارشان خورشیدخانوم، پینکفلویدیش، سیبیل‌طلا و فرنگوپولیس.

در مورد درست‌نویسی هم معتقدم به‌کار بردن غلطنامه‌های خوابگرد لازم‌است اگرچه خودم گاهی اوقات (بهتر است بگویم بیشتر اوقات) فراموش‌ می‌کنم که نیم‌فاصله را رعایت کنم!

¤ پرونده‌ای که خواندید اصلا راضی‌ام نمی‌کند. معتقدم پرونده ابتذال در وبلاگستان باید مفصل‌تر باشد از آنچه که اکنون پیش‌روی شماست اما مشکلات و گرفتاری‌های شخصی و پدرسوختگی رفیقی که باعث شد میلیونها تومان بدهی بالا بیاورم و کلی هم چک بی‌محل در دست این و آن داشته‌باشم مجال نداد تا آن‌گونه که می‌خواهم به این موضوع بپردازم.

¤ خدمت نیماخان افشارنادری عرض ادب و ارادت دارم. نیما جان حاضرم یکی از عکس‌هایت را با زلفی آشفته و پریشان، جایگزین عکسی کنم که در پرونده شماره دو قرار داده‌ام! به‌شرطی که یک پرتره از من در فتوبلاگت قرار دهی تا کمی معروف شوم!

آرشیو موضوعی:پرونده‌های وبلاگشهر

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin