جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦
هفتگانه‌ای در شب يلدا!

۱- اول این شعر هول‌هولکی را بخوانید به عنوان تحفه شب یلدا که برگ سبزی‌است از شلخته:

دختران امروزه در هر جا تبرج می‌کنند
با هزاران شیوه هم گویا تبرج می‌کنند

سابقا صحبت سر تجریش و جردن بود و حال
در جوادیه، ونک، ویلا تبرج می‌کنند

تا تعجب می‌کنند از دیدن چیزی شگفت
با همان تکرار حرف وا تبرج می‌کنند

شب که در چشمان آدم خواب خوش جا کرده‌است
باز می‌آیند و در رویا تبرج می‌کنند

گاه می‌بینی که با لنزی به رنگ آسمان
گاه با بینی سربالا تبرج می‌کنند

مدتی با مانتوهای نازک و چسبان و تنگ
در خیابان‌های پرغوغا تبرج می‌کنند

پیش از این با کفش بي‌جوراب دل‌ها برده‌اند
این زمان با چکمه‌ای در پا تبرج می‌کنند

نزد ما باجنبه‌ها عیبی ندارد کارشان
در حضور افسر ناجا تبرج می‌کنند

کاش می‌شد در جهان برجستگی را محو کرد
با تن برجسته واویلا تبرج می‌کنند!

۲- من از زحمات سردار رادان صمیمانه متشکرم. چون در مدت چند ماه، از ایشان چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام از جمله همین واژه تبرج. در آن برنامه معروف کوله‌پشتی هم از بس در مورد هیمنه افراد صحبت کرد که من معنی آن را هم فهمیدم. صادقانه بگویم که این دو واژه را پیش از این نشنیده بودم.

۳- شب‌های یلدا از همان کودکی برای من حال و هوای خاصی داشته. دلم برای آن دور هم جمع شدن‌های صمیمانه در جمع خانواده تنگ شده. این نهمین یلدایی است که هندوانه‌اش را دور از خانواده می‌خورم. پدرم شب‌های یلدا انار می‌گرفت و من با چه لذتی می‌خوردم. هندوانه را هم نگه می‌داشتم برای فردا. پشمک و آجیل و شیرینی هم که کنار خانواده مزه دیگری داشت. مادرم کوفته‌تبریزی می‌پخت یا دلمه. و البته از کدو تنبلی هم که بار می‌گذاشت نمی‌توان یاد نکرد. حتی باقالی و لبو هم برای این شب داشتیم. امروز باز همان حال و هوا در خانه ما حاکم است. اگرچه من برای نهمین سال متوالی دور از خانواده دارم به تنهایی یلدا را جشن می‌گیرم اما خواهرها و برادرهایم و نوه‌هایمان کنار پدر و مادرم هستند و جمعشان جمع است. امیدوارم همه خانواده‌ها در این شب شاد و سلامت باشند.

۴- یلدای سال گذشته، سلمان با بازی شب یلدا، موجی در وبلاگستان راه انداخت که تا ماه‌ها ادامه داشت. اما امسال به نظرم وبلاگستان کم رونق و نحیف‌تر از گذشته شده‌است. لعنت بر آنهایی که با ف/یل/تر کردن بلاگرولینگ و بخشی از وبلاگشهر، شوق وبلاگ خواندن و وبلاگ نوشتن را هم از ما گرفته‌اند.

۵- نوشین از قدیمی‌های پرشین‌بلاگ است که هنوز هم می‌نویسد. او از جمله افرادی هم هست که سرویس‌های وبلاگی مختلف را امتحان کرده و مدام از جایی به جایی دیگر کوچ نموده‌است. هرچند مدتی‌است نام وبلاگش را به گوشه دنج تغییر داده اما من همان مثبت بی‌نهایت را دوست دارم. او وبلاگنویس خوبی‌است و تنها ایرادش استقلالی بودن است و بس! اینها را نوشتم تا بگویم از شنیدن خبر عروس شدنش شدیدا خوشحال شدم.

۶- برای یک سرماخوردگی ساده در یک هفته تزریق ۸ راس آمپول به انضمام ۲فروند سرم و حدود ۱۰۰قرص کافی به نظر می‌رسد. اما من نه تنها خوب نمی‌شوم که الان با گلویی متورم (بالاتر از نرخ رسمی بانک مرکزی) و سرفه‌هایی فجیع نشسته‌ام در آستانه فصلی سرد!

۷- این روزها که پدیده فیس‌بوک بازی در میان بسیاری از بلاگرهای مطرح رواج پیدا کرده ناخودآگاه به یاد دوران طلایی اورکات افتاده‌ام. اورکات در جلب اعتماد چنان خبره بود که توانست کاربران محتاط ایرانی را با اسامی واقعی دور هم جمع کند.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
در باب رفتارهای پرخطر و غيره!

در سايت عصر ايران خبري خوانديم كه بهتر است شما هم بخوانيد:

"احمد ابو يوسف" مدير اداره ارشاد ديني وزارت اوقاف مصر روزگذشته با حضور در کارگاه آموزشي خانواده ديني اعلام کرد: با استناد به حديث رسول اکرم (ص) مبني بر اين‌که "هر آنکه به واسطه مرضي در شکم بميرد شهيد است"، هر که به دليل بيماري ايدز بميرد، شهيد به حساب مي‌آيد.

*****

سخنان همسر شهيد:

حاجي مرد نازنيني بود. هميشه رفتارهاي پرخطر رو دوست داشت و آخر سر هم به خاطر كارهاي پرخطرش شهيد شد. يادم مياد يه‌روز اومد خونه و گفت نخود. پرسيدم چه رنگي؟ جواب داد سياه. فهميدم كه بايد برم نخود سياه بگيرم تا مكان واسه حاجي مهيا بشه. پدر سوخته عجب تيكه‌هايي هم تور می‌كرد. هميشه اصرار می‌كرد من به مادرم سر بزنم. نگو بلامرده تو اين فاصله كه خونه خالي می‌شه رفتار پرخطر انجام می‌ده. بيشتر وقتا توي ماهواره هم كانالهاي حاوي رفتار پرخطر رو نگاه می‌كرد. اين اواخر هم كه با اينترنت آشنا شده بود هی می‌رفت تو سايت‌هاي پرخطر. ولي واقعا حاجي يه جواهر بود.

سخنان اقدس خانوم زن همسايه شهيد:

هر چي از حاجي بگم كم گفتم. شما كه نمی‌دونيد حاجي چه جواهری بود. هميشه به زنش می‌گفتم که قدر حاجي رو بدونه. آخه يه چيزايي تو وجود اين مرد نازنين بود كه باعث مي‌شد آدم عاشقش بشه. حاجي مرد بزرگي بود. دلش بزرگ بود. فكرش بزرگ بود و ساير چيزهاش هم بزرگ بود. هيچ مردي تو محل به بزرگي حاجي نبود.

 سخنان همسنگر شهيد:

يه شب خونه تنها بودم. زنگ زدم به مينا كه شب بياد خوش باشيم. بعد زنگ زدم به حاجي گفتم بيا دوتايي مينا رو خنثي كنيم. حاجي گفت من پول ندارم امشبو تو حساب كن. گفتم باشه. حاجي عادت داشت هفته‌اي يه بار مينا رو خنثي كنه. مينا هم معمولا با حاجي كنار ميومد. قبل از شروع عمليات، مينا يه چيز بادكنك شكلي رو به حاجي داد و گفت بيا از اين استفاده كن واسه پيشگيري. حاجي جواب داد من اجاقم كوره لازم ندارم اما نمي دونست كه منظور مينا از پيشگيري، جلوگيري از انتقال ويروس ايدزه. همون شب بود كه حاجي ويروسي شد و بعدش هم مرد. خدابيامرز پول اون شب منو هم نداد كه نداد!

سخنان مادر شهيد:

حاجي از بچگي عاشق رفتار پرخطر بود. هميشه بهش توصيه مي كردم اگه بچه هاي محل با وعده شيريني و بازي و اينجور چيزا تو رو به يه جاي خلوت دعوت كردن نرو اما هيچوقت گوش نمي‌داد. خلاصه خيلي تلاش كردم كه حاجي تحت رفتار پرخطر قرار نگيره و حتي خودش رفتار پرخطر انجام نده اما گاهي اوقات اوضاع از كنترل من خارج مي‌شد. بعضي از كاراش به پدرش رفته‌بود. اون خدابيامرز هم تا چشم منو دور ميديد كار پرخطر انجام ميداد.

****

۱- خودم هم خجالت می‌کشم که به اینجا بگم وبلاگ از بس دیر به‌دیر آپدیت می‌شه. چون یکی از ویژگی‌های اصلی وبلاگ، مرتب نوشتن و به‌روز بودنشه!

۲- این متن رو به شکل دیگه‌ای نوشته بودم و البته با فرمی جذاب‌تر اما به دلیل اینکه ترسیدم متهم بشم به تمسخر شهدا و مقابله با ارزش‌ها و اتهاماتی از این قبیل، کلی خودسانسوری کردم در ویرایش دوباره تا شد این! خلاصه شرمنده که مطلبم یخه. خاک پای همه شهدا و زنده‌ها هم هستیم.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin