شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
یک سوال از نیک‌آهنگ: ترک‌ستیزی یا وطن‌دوستی؟

نیک‌آهنگ کوثر بعد از بازی چک و ترکیه در وبلاگش نوشت: پیروزی درخشان برادران تیم ترکیه را به دکتر رضا براهنی، انصافعلی هدایت عزیز و دوستان عزیزشان  تبریک می‌گویم. جدایی‌طلبان عزیز که لباس زیرشان هم ممکن است پرچم ترکیه باشد و خانواده گرامی‌شان همیشه تی‌شرت ترکیه را در مراسم رسمی به تن می‌کنند، مورد عنایت ملوکانه قرار دارند!

1- اینکه لباس زیر یا روی کسی شبیه پرچم کشوری باشد مساله‌ای شخصی بوده و به کسی مربوط نیست. رنگ لباس ملاک تعلق خاطر نمی‌تواند باشد. این نوع عمل و شیوه رفتار است که وابستگی را نشان می‌دهد. مثل روز روشن است که قلب نیک‌آهنگ کوثر نارنجی است چون برای هلند و یوروهای خوش‌رنگش می‌تپد نه ایران!

شادی بازیکنان تیم ملی نیک آهنگ!
تصویر شادی بازیکنان تیم ملی هلند تقدیم به تقدیم به نیک‌آهنگ کوثر که لباس
زیر و رو و پوست و گوشت و خون و مغز و سلول های بدنش هم هلندی است!

2- نیک‌آهنگ به عنوان کسی که ادعای روزنامه‌نگاری دارد در حالی بر انصافعلی هدایت می‌تازد که به لطف آزادی بی‌حد و حصرش در آن‌سوی آبها، روزنامه‌نگاران زندانی را فراموش کرده و به جای دفاع از آنها، به تمسخرشان می‌پردازد. او به همین راحتی خاطره روزنامه آزاد و روزهای سختش را از یاد برده‌است.

3- کلاغ رادیو زمانه، در حالی هدایت را تجزیه‌طلب خوانده که مصاحبه او را فراموش کرده‌است. مصاحبه‌ای که در آن هدایت صراحتا می‌گوید: منافع عمومی ما و منافع و امنیت تک‌تک ما ایجاب می‌کند که با هم باشیم و با هم بر اساس احترام متقابل به هم کشور را بسازیم و آباد کنیم.

4- تا آنجا که من با نوشته‌ها و مقالات و افکار دکتر رضا براهنی آشنا هستم این فرد هرگز یک تجزیه‌طلب نبوده‌است.خود او این نکته را در نشریه اینترنتی شهروند هم اعلام کرده‌بود. شاید حضور او در انجمن قلم تورنتو، نیک‌آهنگ را این‌چنین آشفته کرده‌است!

5- کوثر پس از نوشتن جملاتی که در ابتدای مطلب ذکر شد، پست دیگری در وبلاگش قرار داده تا قضیه را ماست‌مالی کند! او در مانیفست عجولانه‌اش ضمن اینکه خوانندگان وبلاگش را به عدم درک صحیح متهم می‌کند می‌نویسد: از نظر من، هر کسی در محدوده مرزی ایران قرار گیرد، ایرانی‌ است. فارغ از قومیت و نژاد. با این فرض خود نیک‌آهنگ یک کانادایی است و حق اظهار نظر در مورد مسایل ایران را ندارد و حرفهای او در باره ایران، مصداق دخالت در امور داخلی یک کشور دیگر است!

6- بخش جالب مانیفست ایرانی‌خواهی کوثر اینجاست: کسانی که به بهانه کسب حقوق قومی، به کشورهای همسایه پناه می‌برند و با استفاده از امکانات آنها به کشورهای خواهان جدایی بخش‌هایی از ایران مهاجرت می‌کنند و پیام جدایی را به هر زبانی تبلیغ، ایرانی نیستند. همان بهتر که پرچم کشورهای حامی خود را حمل و به تن کنند.

کوثر خود به کانادا پناه برده و به اعتراف خودش کانادا خواهان جدایی بخش‌هایی از ایران است! جناب نیک‌آهنگ آیا جوابی برای این سوال دارند که در کشوری که به دنبال تجزیه ایران است به دنبال چه هستند؟ آنها اگر پرچم کشورهای همسایه را حمل می‌کنند شما پرچم آمریکا و هلند و کانادا را حمل می کنید! کسی که روزآنلاین شما را بخواند و از اوضاع داخلی کشور بی‌خبر باشد گمان می‌کند که در اینجا روزانه صدهزار نفر انسان بی‌گناه را تیربازان می‌کنند! آنها پرچم حمل می‌کنند اما شما با آثارتان کلید ایران را به آمریکا می‌دهید و بفرما هم می‌زنید!

7- تنفر نیک‌آهنگ نه از رضا براهنی است و نه از هدایت. هدف او تجزیه‌طلبان هم نیستند. نیک‌آهنگ کوثر از آذربایجان و آذربایجانی بیزار است. نوشته‌های او در گذشته گواه ادعاهای من است. در غائله آذربایجان که دو سال پیش به وقوع پیوست نیک‌آهنگ پرچمدار تمسخر ملت بزرگ آذربایجان بود.

تیر خلاص نیهات
تیر خلاص نیهات به سمت دروازه چک. این شلیک زیبا بهانه‌ای شد برای سرباز کردن
زخم کهنه نیک‌آهنگ و اعلام انزجار مجدد وی از مردم آذربایجان!

8- ترکیه این بار کرواسی را در یک چهارم نهایی شکست داد و به نیمه‌نهایی رسید. بازی‌های ترکیه را همیشه دنبال می‌کردم و از بردهایش لذت می‌بردم. اما این برد برای من بسیار شیرین بود. حالا بی‌صبرانه منتظرم که ببینم جناب نیک‌آهنگ که این روزها مفسر فوتبال شده‌است این برد را به چه کسی تبریک حواهد گفت!

پی‌نوشت: می‌دانستم که بعضی دوستان مرا به تندروی متهم خواهند کرد. اما قضاوت کنید که تندرو کیست؟ ایا کسی که بعد از بازی ترکیه و چک در وبلاگش به طعنه اینچنین برخورد می‌کند تندرو نیست؟ سری به آرشیو دو سال پیش نیک‌آّهنگ بزنید تا همه چیز دستگیرتان شود. مسلما با خواندن آرشیو او متوجه خواهید شد که تندروی واقعی کیست!

==========

با افزودن خبرمایه این وبلاگ به خبرخوان خود، ما را در بهتر شدن این برنامه یاری دهید! نیشخند
http://feeds.feedburner.com/shalakhteh1

آرشیو موضوعی:حوادث آذربایجان

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
یک جفت جوراب زنانه

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود.  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود. بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم دیدم لباس زیرش ناجوره. براش کرست هم خریدم. دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!

نویسنده: عزیز نسین
مترجم: خودم (با کلی تلخیص و اندکی تغییر)
فید وبلاگ مترجم!: 
http://feeds.feedburner.com/shalakhteh1

آرشیو موضوعی:داستان طنز

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
پیام فضلی‌نژاد؛ از میدان فاطمی تا حوزه علمیه!

پیام با چهره ای خندانچند روز پیش محمدعلی ابطحی در وبلاگش از جوانک پژوهش‌گری نوشته بود به نام پیام فضلی‌نژاد. ابطحی سخنانی از این فرد نقل کرده بود با این مضمون که سید محمد خاتمی و معصومه ابتکار سال‌ها پیش به‌صورت مخفیانه از ایران خارج و با صهیونیست‌ها ملاقات کرده‌اند! او این سخنان را در جمع طلاب حوزه علمیه معصومیه قم بیان کرده بود. قصد ندارم به تایید یا تکذیب سخنان پیام فضلی‌نژاد بپردازم. هدف من از نوشتن این مطلب تنها معرفی نیمه پنهان این فرد خودشیفته است و بس:

1- اول اردیبهشت ٨٢: سینا مطلبی بازداشت شده است. دستگیری سینا، موجی از وحشت و اضطراب را در وبلاگستان پدید آورده است. کسی نمی‌دانست که سینا به عنوان یک وبلاگنویس بازداشت شده یا یک روزنامه‌نگار.

2- هیجده اردیبهشت ٨٢: گروهی از بلاگرها به یاد سینا مطلبی در پارک نظامی جمع می‌شوند. وبلاگنویسی که از مشهد آمده پیشنهاد جالبی می‌دهد: تشکیل انجمن وبلاگنویسان ایران برای حمایت از تمام بلاگرها.

3- بیست شهریور 82: انجمن وبلاگنویسان ایران به 5نفر موسس نیاز دارد. به درخواست دوستان عضو هیات موسس انجمن وبلاگنویسان می‌شوم.

4- چهارده مهر82: حسین درخشان که آن‌روزها محبوبیت خاصی داشت موسسان انجمن را عده ای خر حزب‌الهی تحت ویندوز خطاب می‌کند. دوستان درخشان از هر طیف و گروهی به او ملحق می‌شوند. از آی‌تی نویسان تا صاحبان وبلاگ روزنوشت و از فمینیست‌ها تا سیاسی‌ها به مخالفت با انجمن وبلاگنویسان ایران می‌پردازند.

5- سیزده آذر 82: فردی به نام پیام فضلی‌نژاد ایمیلی فرستاده و ازمن برای کار در هفته نامه رویداد هفته دعوت کرده است. پیام تلاش من برای تشکیل انجمن وبلاگنویسان را ستوده و از تشکیل جبهه‌ای مستحکم بر علیه درخشان حرف زده است.

6- نوزده آذر82: من، پیام فضلی نژاد و سعید مستغاثی کنار هم نشسته‌ایم و حرف می‌زنیم. من عضو تحریریه رویداد هفته می‌شوم.

7- بیست آذر الی شش دی 82: دفتر نشریه واقع در خیابان شیخ هادی به پاتوق همیشگی من تبدیل می شود. انگار من و پیام سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. کلی حرف داریم که بزنیم. او چشم دیدن حسین درخشان را ندارد. پشت سر نیما رسول زاده حرف می‌زند و ابطحی را به عنوان وبلاگنویس قبول ندارد. حرف‌های پیام، حرف دل من هم بود. او خیلی زود جایش را در دل من باز می‌کند.

8- هفت دی 82: وبلاگنویسان در پارک نظامی جمع شده‌اند تا به زلزله‌زدگان بم کمک کنند. بیرون پارک، پیام فضلی‌نژاد و سعید مستغاثی را می بینم. هرچه اصرار می‌کنم وارد جمع نمی‌شوند اما عکاس نشریه مدام عکس می‌گیرد.

9- هشت دی 82: سعید مستغاثی از من می‌خواهد ستون طنز سینمایی در مجله سینما راه بیاندازم. می‌خواهم با پیام مشورت کنم اما او غرق در عکس هایی است که عکاس مجله از بلاگرها انداخته است.

۱۰- پانزده بهمن ۸۲: ...

۱۱- اول اسفند 82: پیام فضلی نژاد بازداشت شد! خبر را که می‌شنوم گیج می شوم. موبایلش خاموش است. سعید مستغاثی هم از او بی‌خبر است. دلم بدجوری شور می‌زند.

1۲- دوم اسفند 82: سینا مطلبی در وبلاگش بر علیه پیام مطالبی می نویسد که باورش نه تنها سخت که حتی غیر ممکن است. او از دفتری در خیابان فاطمی حرف می‌زند که ...

۱۳- دوازده اسفند82: پیام فضلی‌نژاد وبلاگش را به‌روز کرده است. این یعنی آزادی او و من از این بابت خوشحالم. اما تلاشم برای یافتنش بی‌فایده است. موبایلش هم واگذار شده است.

۱۴- چهارده اردیبهشت83: در گوشه‌ای از میدان آرژانتین منتظر تاکسی هستم. ماشینی جلوی پایم متوقف می‌شود که راننده‌اش کسی نیست جز پیام فضلی‌نژاد. همدیگر را در آغوش می‌گیریم. سوار ماشین می‌شوم. از اینکه به یادش بوده‌ام و در وبلاگم مطلبی در مورد وی نوشته‌ام تشکر کرد. از تعطیلی روزنامه انتخاب حرف زدیم. می‌گفت قرار است سردبیر روزنامه‌ای شود با مدیرمسئولی طه هاشمی و دوست داشت من هم در کنارش باشم!

۱۵- ده تیر 84: خیر می رسد که عده‌ای قصد داشته اند پیام فضلی نژاد را ترور کنند. سوء قصد به جان پیام برای چه؟ کم کم احساس می‌کردم که او کاسه‌ای زیر نیم کاسه دارد!

۱۶- شانزده تیر 84: نگاهی به عکس‌های دادگاه امید معماریان می‌اندازم. یک نفر در عکس لبخند فاتحانه‌ای می‌زند. می‌گویند بازجوی پرونده وبلاگنویسان است. این فرد خندان کسی نیست جز پیام فضلی‌نژاد!

1۷- هفده تیر84 الی پانزده اردییهشت85: پیام فضلی نژاد برای کسب شهرت دست به هرکاری می زند. سایت‌هایی مانند مهدیس و دپارتمان مجازی راه می‌اندازد و بعد با پوشش اخباری از قبیل دستگیری، خودکشی، سوء قصد به جانش و... تلاش می کند نامش را بر سر زبان‌ها بیاندازد. او حتی به افشاگری در مورد سایت گویا می‌پردازد. سایتی که زمانی خودش یکی از نویسنده‌های آن بود.

۱۸- شانزده اردیبهشت 85: به طور اتفاقی در میدان ولیعصر پیام را می‌بینم. مقابل سینما قدس ایستاده و منتظر کسی است. با دیدن من رویش را بر می‌گرداند. اما من باز هم در مسیر نگاهش قرار می‌گیرم. آن قدر به پر و پایش می‌پیچم که قرار را بی خیال می‌شود و می‌رود!

۱۹- پنج شهریور 85: با علیرضا شیرازی چت می‌کنم. در وبلاگش مطلبی نوشته تحت عنوان پرونده‌های امنیتی در اینترنت. بحث که داغ می‌شود یادی از پیام فضلی‌نژاد می‌کنم. می‌پرسد او را می‌شناسی؟ جواب مثبت من را که می‌شنود می‌خواهد در میان پرونده‌های وبلاگی که به مناسبت تولد وبلاگ فارسی می‌نوشتم جایی هم برای پیام فضلی‌نژاد باز کنم. به او قول می‌دهم که پرونده‌ای در این مورد بنویسم اما فرصت مناسبی پیش نمی‌آید. 

۲۰- پیام فضلی‌نژاد که این‌روزها با یک سخنرانی جنجالی بار دیگر نام خودش را بر سر زبان‌ها انداخته هنوز سی‌سالگی را پشت سر نگذاشته‌است. او متولد سال ۵۹ در تهران است. پدرش دکتر محمود فضلی‌نژاد ساکن آلمان می‌باشد. پیام در سال‌های نوجوانی مانند پدرش دگراندیش بوده و اطرافیانش نیز این نکته را تایید می‌کنند. در روزهای آغازین عضر اصلاحات، مقالاتی از وی در روزنامه‌هایی چون نشاط و عصر آزادگان منتشر می‌شود. او در سال هشتاد به عنوان یک روزنامه‌نگار جوان وارد عرصه مطبوعات می‌شود. همکاری‌اش با نشریات سینمایی در آن سال‌ها اوج می‌گیرد.

او در سال هشتادویک موسسه مطالعات و پژوهش‌های کاربردی سینمای سوم را تاسیس می‌کند. دفتر این موسسه در میدان فاطمی‌است.همان دفتر معروفی که اهالی وبلاگستان و مطبوعات چندان خاطره خوشی از آن ندارند. دفتر پیام در میدان فاطمی به مرکزی برای جمع‌آوری اسناد و مدارک بر علیه روزنامه‌نگاران علی‌الخصوص سینمایی‌نویسان تبدیل می‌شود.

پیام هم‌زمان با فعالیت‌های امنیتی، عضو شورای سردبیری سایت گویاست. به دلیل نزدیکی سایت گویا به مخالفان نظام، کمتر کسی به پیام مشکوک می‌شود. اما با بازداشت سینا مطلبی و افشاگری حسین درخشان بر علیه هم مدرسه‌ای سابقش (پیام فضلی‌نژاد)، ‌او قافیه را می‌بازد. خبر بازداشت پیام فضلی‌نژاد در وبلاگستان منتشر می‌شود غافل از اینکه این‌کار بخشی از بازی رسانه‌ای اوست. مظلوم‌نمایی شروع می‌شود. او شدیدا به دنبال این است که نشان دهد هیچ ارتباطی با نهادهای اطلاعاتی ندارد.

باز هم پیام!چند روز بعد ایمیل‌هایی یا نام او منتشر می‌شود. ایمیل‌هایی با مضمون عذرخواهی و ندامت و پشیمانی. باز هم یک بازی رسانه‌ای دیگر! اما مهمترین بخش داستان آنجاست که تصویر خندان پیام در دادگاه وبلاگنویسان منتشر می‌گردد. دیگر کسی شک ندارد که پیام یکی از گردانندگان اصلی دادگاه‌هاست. برای همین وقتی خبر جعلی سو‌‌ءقصد به جان او در رسانه‌ها منتشر می‌شود همه می‌گویند: معاون قاضی مرتضوی ترور شد!

جوانک جویای نام قصه ما بعدها به عنوان یک پژوهشگر برجسته و روزنامه‌نگاری توانمند! وارد موسسه مطبوعاتی کیهان می‌شود و حالا او با کمک دوست و سرور بزرگوارش حسین شریعتمداری به افشای نیمه پنهان بدخواهانش می‌پردازد!

++++++++++

۱- گوش شیطان کر انگار رفع قیلطر شده‌ایم!

۲- فید وبلاگ ما را که خاطرتان هست؟ اگر نیست یادداشت بفرمایید لطفا!

http://feeds.feedburner.com/shalakhteh1

آرشیو موضوعی:وبلاگ و وبلاگستان

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
دل به هر خوشگل که می بینی نده!

- وصف دختر زیبارویی که جوانی عاشق‌پیشه به او دل بسته بود و ازدواج آن دختر با یکی از خواستگارانش:

آن زمان‌هایی که در سر موی بود / در محله دختری خوش‌روی بود
دختری زیبا و ناز و دلربا / قافیه گیرم نیامد ای بابا!
چشم او آبی به رنگ آسمان / هر مژه چون تیر و ابرویش کمان
بینی او فندقی بود و ظریف / گونه‌اش برجسته لپ‌هایش لطیف
لب نگو جام شراب ناب بود / گیسوانش پر ز پیچ و تاب بود
گردنی ناز و بلوری داشت او / خوشگلی چون او اگر دیدی بگو
قد رعنایش جنیفر لوپزی / پیچ و تاب هیکل او فانتزی
آنجلینا جولی از او سر نبود / از بریتنی اسپیرز کمتر نبود
برخی ابیات از ادب چون دور شد / بخشی از اندام وی سانسور شد!
الغرض او دختری بود ایده‌آل / با کمال و با جمال و اهل حال
ما پسرها دائما در راه او / دختران کوچه هم بدخواه او
عاشقانش در محله بی‌شمار / نهصدوهفتادوشش تا خواستگار
از میان سینه چاکان زیاد / او به یک عاشق جواب بله داد
در میان شادی و لبخند و بوس / سیندرلای محله شد عروس

کوچ جوانک عاشق‌پیشه به پایتخت و بازگشت مجدد او به ولایت خویش و پیش آمدن یک سوال برای وی:

بعد از آن شادی و جشن و ماچ و موچ / ما از آن شهر و محل کردیم کوچ
بی‌خبر بودم از او من چند سال / زان بت سیمین بر زیبا جمال
چند سالی آمدم من پایتخت / زندگی دور از رفیقان بود سخت
زان سبب رفتم به شهر خویش باز / تا کنم یادی ز قوم و خویش باز
با رفیقان دور هم گشتیم جمع / تا کم آمد قافیه گفتیم شمع!
چون شنیدم من سخن از هر دری / خواستم یادی کنم از آن پری
با رفیقان گفتم آن دختر چه شد؟ / دختر زیبای گل‌پیکر چه شد؟
پاسخ آمد آن پری مادر شده / مادر این کودک عنتر شده!
رد شد از آنجا همان دم کودکی / کودکی زشت و کثیف و کک مکی
با تعجب گفتم آخر کیست این؟ / پس چرا چون مادر خود نیست این؟

پاسخ آن پیر به سوال جوانک عاشق‌پیشه و نصیحت و پند و اندرز وی خطاب به سایر جوانان:

ناگهان پیری صدایم را شنید / پاسخ پرسش از او بر من رسید
گفت با من: ای جوان کنجکاو / سر در آخور کرده‌ای مانند گاو؟
این قشنگی‌ها تمامش جعلی‌است / ای جوان ساده ناخورده مست!
مادرش هم ابتدا این‌گونه بود / فاقد ابرو و مو و گونه بود
بر سر بی‌موی خود او موی کاشت / در دهان گنده‌اش دندان گذاشت
رنگ چشمانش نشان لنز بود / وی ژیانی در لباس بنز بود
بینی‌اش ده متر در آفساید بود / فک پایینش دومتری واید بود!
او شکم را ابتدا ساکشن نمود / بعد از آن برجستگی‌ها را فزود
ای جوان ساده و مظلوم و خام / من از آن ترسم که افتی توی دام
دل به هر خوشگل که می‌بینی نده / ای پسر این کارها خیلی بده!

- بچه که بودم فکر می‌کردم آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند عینک می‌زنند. تصورم این بود که همه پیرمردها کچل هستند. در همان عوالم کودکی، رابطه مستقیمی هم بین چاقی و پیری کشف کرده‌بودم. و حالا این منم: پیرمردی عینکی، کچل و چاق در آستانه فصلی گرم! از امروز وارد بیست و نه سالگی شدم. به‌همین سادگی!

من در آستانه فصلی گرم!

- دیگه رسما وبلاگ ما قیلطر شد رفت پی کارش! به جز چند تا شرکت اینترنتی در تهران، در بقیه نقاط این مرز و بوم قیلطر گردیده‌ایم. اگه هی اصرار می‌کنم که این فید رو به خبرخوان خودتون اضافه کنین واسه خاطر همین روزاست دیگه!

http://feeds.feedburner.com/shalakhteh1

آرشیو موضوعی:شعر طنز

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin