جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
سرکار خانوم میمون! - ترجمه داستانی از عزیز نسین

داخل قفس توری، بیشتر از ده تا میمون دیدم که مثل بندبازها از میله‌های چوبی داخل قفس آویزان شده بودند. در بین آنها یک میمون درست مثل انسان، ساکت و آرام گوشه‌ای نشسته بود و فکر می‌کرد. برای لحظه‌ای نگاهمان در هم گره خورد.

- یه لحظه صبر می‌کنید؟
از جلوی قفس رد شده بودم که با این صدا سرم را به عقب برگرداندم.

- آقای عزیز با شما هستم. چند لحظه می‌شه وقت شما رو بگیرم؟
این صدای میمونی بود که چند لحظه پیش توجهم را به خودش جلب کرده بود.

- شما بودید حرف زدید؟
- بله! اما اگه مربی میمون‌ها متوجه حرف زدنم بشه اذیتم می‌کنه.
- ولی شما مثل انسان حرف می‌زنید!
- بله! چون من انسان هستم.
- بله؟ انسان هستید؟ اگه اینطوریه داخل قفس رفتید چیکار؟
- من تنها انسانی نیستم که داخل قفس رفتم. هر کسی که ازدواج می‌کنه به نوعی میره داخل قفس. یه عده هم داخل قفس حقوق کارمندی حبس می‌شن. شما تا حالا داخل قفس نرفتین؟
- چرا! من نویسنده‌ام و بدتر از همه اینکه طنزنویسم. وقتی شیرها رو حبس می‌کنن دیگه واسه من راه فراری نیست.
- آقای طنزنویس از شما یه خواهش دارم.
- بفرمایید آقای میمون
- من آقا نیستم خانوم هستم.
- دارم گوش میدم به حرفاتون خانوم میمون!
- گفتم که من میمون نیستم انسانم.
- من اصلا سر در نمیارم. پس اینجا چیکار می کنید؟

- منم همین رو می‌خوام به شما بگم. من عاشق سینما هستم. زمانی شیفته گرتا گاربو بودم. مثل اون یک زندگی اسرار آمیز رو شروع کردم. موهام رو مثل گرتا روی شونه‌هام ریختم. باید اون‌موقع من رو می‌دیدید. بعدها مارلنه دیتریش چهره شد. ابرهامو با موچین برداشتم تا شکل اون بشم. روی صورتم پودرهای رنگی مالیدم. طرفین صورتم رو مثل دیتریش فرو رفته کردم. بعد هم زارا لاندر اومد وسط. من هم شروع به تقلید کردم. مثل اون آرایش می‌کردم و سعی داشتم درست مثل زارا با صدای گرفته و بغض‌آلودی آواز بخونم.

- ببخشید خانوم شما واسه چی اومدین اینجا؟

- اگه اجازه بدید دارم می‌گم. بعد از زارا لاندر، ایده آل من کلارا باو بود. موهام رو مشکی تیره کردم. چاق و تپل شدم.  یک زن شاد و سرحال بودم. اما بعد از دیدن جین هارلو مدل من هم شد این ستاره  بور. ابروهامو نازک کردم. واسه کمرباریک شدن کلی زجر کشیدم. اما متاسفانه وفتی جین هارلو توی سانحه هوایی مرد مدل من هم شد ورونیکا لیک. یکی از چشامو مثل ورنیکا زیر موهام قایم می‌کردم. لبام رو درشت، گوشتی و قرمز کردم.

وقتی کسی بخواد شبیه این همه آدم باشه آخرش به موجودی تبدیل می شه به نام میمون!
از راست به چپ: ادری هپبرن، کلارا باو، الیزابت تیلور، جینا لولوبریجیدا،
گرتا گاربو، جین هارلو، مارلین مونرو، مارلنه دیتریش،
ریتا هایورث، سوفیا لورن، ورونیکا لیک و زارا لاندر

- خواهش می‌کنم خانوم. از من چی می‌خواین؟
- اگه پنج دقیقه به حرفام گوش بدین متوجه می‌شید. عصر ورنیکا زود تموم شد و الیزابت تیلور درخشید. تیلور که درخشید منم سعی کردم مثل اون باشم. ابروهام رو مثل ابروهای اون درست کردم. هر کی می‌دید بهم الیزابت وطنی می‌گفت. بعدها مثل ریتا هایورث موهامو طلایی کردم. حتی صورتم رو مثل اون کک‌مکی کردم. وقتی مرلین مونرو چهره شد منم صورت و هیکلم رو مونرویی کردم! دوستان و آشناها بهم مرلین مونروی خودی می‌گفتن.

- ببخشید من عجله دارم باید برم. شرمنده!

- حرفام الان تموم می‌شه. می شه یه لطفی در حقم بکنید؟

- لطفا سریعتر

- وقتی ادری هپبورن چهره شد باید منو می‌دیدید. از موهای کوتاه مردونه بگیر تا بقیه چیزا! واسه خودم یه‌پا هپیورن شدم. اما با اومدن جینا لولوبریجیدا همه‌چی عوض شد.

- فهمیدم. شبیه جینا شدید و حتما بعدش از سوفیا لورن تقلید کردید!

- بله! شما از کجا فهمیدید؟ آخرش هم خودمو مثل گریس کلی درست کردم. مثل اون کلاه‌های سنگین می‌گذاشتم و حتی رنگ موهام عین اون بود تا اینکه گیر افتادم.

- چی گفتید؟ گیر افتادید؟

- بله. یه روز تو خیابون داشتم می‌رفتم که منو گرفتن. هر چی گفتم ولم کنید من انسانم کسی توجهی نکرد. بعد هم که منو آوردن اینجا.

- کاش به دادگاه شکایت می‌کردین.

- شکایت کردم. من رو به کارشناس ارجاع دادن. کارشناس هم میمون بودنم رو تایید کرد. الان از شما یه خواهش دارم. می‌شه بگید آخرین ستاره سینمای جهان کیه؟ رنگ موش؟ آرایشش؟ لباسش؟ لحن حرف زدنش چطوره؟

در همین حین بود که مربی حیوانات به سمت میمون اومد و با عصبانیت گفت:
- باز هم؟ باز هم؟ باز داری از میمون نبودنت حرف می‌زنی؟ و با شلاقی که دستش بود شروع به زدن میمون بیچاره کرد. دست مربی را گرفتم و گفتم: کاری که می کنی با حقوق بشر سازگار نیست.

مربی حیوانات جواب داد: آقای عزیز، شما حرفای میمون رو باور کردید؟ خواهش می‌کنم به صورتش نگاه کنید. به چشم و ابروش نظر بندازید. چیزی از میمون کم داره؟ تو صورتش شکل آدم رو می‌شه دید؟ هیچ ربطی به آدما داره؟

به زنی که توی قفس بود نگاه کردم. مربی حیوانات راست می‌گفت. گفتم آره واقعا میمونه.
- بله میمون! همه دکترها، پروفسورها و کارشناسایی که معاینه اش کردن در میمون بودنش شکی ندارن.

داشتم از اونجا دور می‌شدم که خانوم میمون همچنان داد می‌زد:
- خواهش می‌کنم. لطفا بگید الان کدوم هنرپیشه زن مطرحه؟ خواهش می کنم...

نویسنده: عزیز نسین
مترجم: خودم!

آرشیو موضوعی:داستان طنز

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
به بهانه شش سالگی وبلاگم

1- وبلاگستان و من: اواخر سال هشتاد بود که با واژه وبلاگ آشنا شدم. فروردین هشتادویک در بلاگر، وبلاگی ساختم با چند پست بی‌سروته. پست‌هایی که به دلیل عدم آشنایی‌ام با انکودینگ و جزئی‌ترین مسایل فنی، به شکل خرچنگ قورباغه‌ای نمایش داده می‌شد و مرا از نوشتن دلسرد می‌کرد. در آن روزهایی که محتوای فارسی اینترنت به شدت کم بود پیدا کردن گروهی در یاهو به نام فارسی‌بلاگینگ با مدیریت حسین درخشان، امید به یادگیری و نوشتن را در من زنده کرد. خرداد هشتاد و یک وقتی پرشین‌بلاگ متولد شد در وبلاگی به نام "آش کشک خاله" نوشتن را شروع کردم. همه اینها مقدمه‌ای بود برای ساخت همین وبلاگ: حزب جوانان زیر آفتاب  –  تولد : بیست شهریور هشتادویک  –  وفات: نامعلوم!

2-  وبلاگستان و سرویس‌های وبلاگنویسی: افزایش سرویس‌های وبلاگی، وسوسه‌ای بود برای رفتن از پرشین‌بلاگ. بارها و بارها تلاش کردم تا از پرشین‌بلاگ کوچ کنم. مدتی در بلاگ‌اسکای نوشتم، با هک شدن وبلاگم در سال 83 به بلاگ‌درایو رفتم. بعدها، بلاگ‌اسپات، بلاگفا، وردپرس و حتی دامنه شخصی و موویبل تایپ را هم امتحان کردم. اما باز به پرشین‌بلاگ برگشتم. بسیاری از کاستیهای پرشین‌بلاگ و سایر سرویس‌های وطنی را قبول دارم. اما هرکسی اخلاقی دارد و اخلاق من هم این است. نمی‌توانم از جایی که بیشترین خاطرات را دارم دل بکنم.

3-  وبلاگستان و احساسات: من به عنوان کسی که وبلاگستان فارسی را از همان روزهای تولدش شناخته‌ام به جرات می‌توانم بگویم که احساسات و جو گرفتگی به شدت بر آن حاکم است. روزی همه دوست کسی می‌شویم و زمانی دشمنش. شاید زیبایی وبلاگستان به همین است. زمانی برای فلان قاتلی که مستحق اعدام است، کمپین و پتیشن ترتیب می‌دهیم و روزی برای انسان بی‌گناهی که سر دار می‌رود سکوت می‌کنیم.روزی کسی را دوست داریم و او را به عرش می‌بریم و زمانی چنان بر زمین‌اش می‌کوبیم که یارای کمر راست کردن هم نداشته باشد.

4- وبلاگستان و فراموشی: ساکنان وبلاگستان فارسی فراموشکارند. شاید هم این خاصیت وبلاگستان است. شاید با این همه وبلاگ، سخت است به یاد بیاوریم که زمانی وبلاگهایی هم بودند که الان نیستند. حافظه فراموشکار وبلاگستان دیگر به یاد نمی‌آورد آن روزهایی را که با نوشته‌های آبی می‌خندید. کسی از نوشی و جوجه‌هایش سراغ نمی‌گیرد. کسی یادش نیست که زمانی وبلاگ دنیای یک ایرانی تنها منبع خبری مربوط به حوادث دانشگاه‌ها بود. یادمان رفته که چقدر از نوشته‌های ناصر خالدیان لذت برده‌ایم.

5- وبلاگستان و دلتنگی: این روزها در وبلاگستان همه به فید و کانتر و وب2 می‌اندیشند. همه از نسخه‌های جدید وردپرس و موویبل تایپ می‌گویند و من دلم تنگ می‌شود. دلم برای آن روزهایی تنگ می‌شود که درخشان با چه لذتی از گذاشتن سیستم کامنتینگ در وبلاگش می‌گفت. دلم تنگ می‌شود برای همه کل‌کل‌هایم با بلاگرهایی که در بلاگ اسپات می‌نوشتند. دلم تنگ می‌شود برای گروه فارسی‌بلاگینگ. برای خواندن سیاه و سپید دلم تنگ می‌شود و برای کاپوچینو با همه تنفری که از آن داشتم. دلم تنگ می‌شود برای کافه‌بلاگ و نوشابه‌هایش با یخ زیاد! دلم برای همه وبلاگهایی که اسمشان در کتاب "وبلاگستان شهر شیشه‌ای" نوشته شده تنگ می‌شود. دلم برای همه این هفت سال تنگ می‌شود.

وبلاگم شش سالگی را پشت سر گذاشت. شش سال یعنی ۲۲۰۰ روز!  یعنی ۲۳۰ مطلب و یعنی ۶۹۰۰ کامنت. تولد وبلاگم مبارک!

آرشیو موضوعی:وبلاگ و وبلاگستان

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧
پاسخ به سوالات وبلاگی شما!

شانزده شهریورماه، هفتمین زاد روز وبلاگ فارسی است. در آستانه تولد وبلاگ فارسی، به برخی از سوالات مطروحه در زمینه وبلاگ و وبلاگنویسی پاسخ می دهیم.

- دختری هستم 21 ساله. مدتی هست عضو فرندفید می‌باشم. پسری تمام فیدهایم را در این سایت لایک می‌کند. آیا می‌توانم به او اعتماد کنم؟

- دختر گلم سعی کن این لایک بازی‌ها بدون اطلاع خانواده‌تان نباشد. به ایشان بگویید اگر قصد لایک زدن دارد خانواده‌اش را در جریان بگذارد تا خدای نکرده در آینده مشکلی پیش نیاید.

-پسری هستم 29 ساله. یک ماه پیش دختری در وبلاگش نوشته بود که چهره زیبا و جذابی دارد.  از آن روز تا کنون من هیکل و قیافه او را تجسم می‌کنم و هر روز هم به وبلاگش سر می‌زنم. این کار من اشکالی دارد؟

- مراقب افکار خود باشید. دخترها یا خوشگلند یا وبلاگنویس! بنابراین گول این نوشته‌ها را نخورید و در دام گناه نیفتید.

- دختری هستم 15ساله. چند روز پیش در وبلاگ پسری کامنت گذاشتم و حالا از این بابت احساس گناه می‌کنم. به من بگویید چه کنم؟

- کار تو صحیح نبوده. اما من دخترانی را می‌شناسم که در وبلاگ چهل پسر کامنت گذاشته بودند ولی چون توبه کردند احساس گناه نمی‌کنند. تو از امروز به خودت قول بده که دیگر به وبلاگ هیچ پسری سر نزنی. مطمئن باش احساس گناه تو به زودی برطرف خواهد شد.

- مدتی هست می‌خواهم وبلاگ بنویسم. دوستانم وردپرس را پیشنهاد می‌کنند.به نظر شما وبلاگنویسی را از کدام سرویس باید شروع کنم؟

- متاسفانه ترویج فرقه وردپرسیه و بلاگریه از توطئه‌های ایادی استکبار است. شما جوانان باید آگاه باشید و به هیچ قیمتی از پرشین بلاگ و بلاگفا دست نکشید تا رستگار شوید.

- دوستی در وبلاگش می‌گوید که باید به جای فاصله، از نیم‌فاصله هم استفاده کرد. آیا این کار صحیح است؟
 
- رعایت فاصله در روابط بین اجناس مخالف صحیح است اما بین دونفر از جنس موافق، رعایت نیم‌فاصله خالی از مفسده بوده و ایرادی ندارد.

- پسری هستم 22ساله. پنج روز پیش در وبلاگم به وبلاگ پسر دیگری لینک دادم. اکنون متوجه شدم که این فرد دختر بوده و با هویت جعلی می‌نوشته است. چه باید بکنم؟

- احتیاط واجب در این است که لینک ایشان را همین الان از وبلاگتان پاک کرده و به ازای هر روزی که لینکش در وبلاگتان موجود بوده به 60وبلاگنویس پسر لینک دهید.

- دختری هستم 19ساله. مدتی پیش وارد وبلاگی شدم که رویش آهنگ گذاشته بودند و آن آهنگ به‌نحوی بود که آدم را به انجام حرکات موزون وادار می‌کرد. از آن روز به بعد مرتب به وبلاگ مذکور سر می‌زنم اما هر بار پس از نیم ساعت حرکات موزون، به خاطر اعمال زشتی که انجام داده‌ام ناراحت می‌شوم.

- بارها و بارها به خواهران و برادرانمان گفته‌ام که از گذاشتن صور قبیحه و ابزاری که موجبات گناه را فراهم می‌آورد خودداری کنند. آدرس وبلاگ یاد شده را به برادران متعهدمان در واحد قیلطرینگ اعلام کنید تا با آن برخورد شود.

- دختری 18ساله، زیبا، جذاب، مهربان و دارای وضع مالی مناسب هستم. عضو شبکه های اجتماعی در اینترنت نیز بوده و معتقد به روابط از نوع اوپن ریلیشن شیپ می‌باشم. همراه نامه، عکس و شماره تلفن خودم را هم برایتان فرستاده‌ام. می‌خواهم وبلاگنویس شوم. نیاز به راهنمایی شما دارم.

- الهی که من قربونتون برم. شما برای وبلاگنویس شدن نیاز به مشاوره حضوری دارید. همین الان با شما تماس می‌گیرم تا به صورت خصوصی در مورد انواع سرویس‌های وبلاگی و نحوه ساختن قالب وبلاگ یاری‌تان کنم. مشاوره هم کاملا رایگان بوده و سرویس ایاب و ذهاب و خورد و خوراکتان هم پای خودم. لطفا به جز من شماره تلفنتان را به کس دیگری ندهید که گرگهای گرسنه در وبلاگستان زیادند ودر کمین شما نشسته‌اند.

- من مدیر سایت وردپرس هستم. می‌خواهم به دلیل کندی، امنیت پایین و سایر مشکلات وردپرس، وبلاگم را به بلاگفا منتقل کنم. آیا امکان انتقال آرشیوم از وردپرس به بلاگفا وجود دارد؟

- به زودی توسط متخصصان داخلی، افزونه‌ای برای این کار ساخته خواهد شد. تا آن روز می‌توانید به صورت دستی نسبت به انتقال آرشیو اقدام نمایید.

==========

- چیه؟ بی‌مزه بود؟ مطمئن باشید شما هم اگه می‌خواستین با شکم گرسنه مطلب بنویسین بهتر از این نمی‌شد!

- این‌روزها همه فید ما را به خبرخوان خود اضافه می‌کنند. شما چطور؟

http://feeds.feedburner.com/shalakhteh1

آرشیو موضوعی:طنز وبلاگی

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin
شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
مصاحبه رئیس‌جمهور شلخته در مورد المپیک

- بینندگان عزیز در پی نتایج ضعیف کاروان ورزشی کشورمان در بازی‌های المپیک، خدمت رئیس‌جمهور محترم رسیدیم تا مصاحبه‌ای با ایشان انجام داده و به بررسی دلایل شکست بپردازیم. جناب شلخته سلام عرض شد.
- سلام و زهرمار. سوالتو بپرس.

- چرا کاروان ورزشی ما در المپیک تنها دو مدال کسب کرد؟
- اولا که این فضولی‌ها به شما نیامده. ثانیا همانطور که کاغذپاره‌ها ملاک شایستگی نیست، این آهن‌پاره‌ها هم ملاک لیاقت و توانایی نیست. ملاک ما خدمت به خلق است و لاغیر! ثالثا این توطئه آمریکا بود که ما صد مدال بگیریم و بنده برای هر مدال پیام تبریک ارسال کنم و همانا از هدف اصلی‌ام که غنی‌سازی اورانیوم است دور شوم که به لطف خدا توطئه دشمنان در نطفه خفه شد و همه ورزشکارانمان ضربه‌فنی شدند.

- ولی قربانتان گردم دولت به خاطر تصاحب همین آهن‌پاره‌ها کلی سرمایه‌گذاری کرده‌بود.
- ما تحقیق کردیم دیدیم عیار طلای مدال‌های المپیک پایین است. در کل این چینی‌های پدر سوخته استاد انداختن جنس بنجل هستند. ما هم از مدال گرفتن پشیمان شدیم. گفتیم بگذار همین مدال‌های تقلبی به آمریکا و ایادی استکبار برسد.

- اما چه کسی جوابگوی ویترین خالی از مدال سازمان تربیت‌بدنی خواهد بود؟
- الحمدالله به همت جوانان غیور کشورمان در همین میدان منیریه کلی مدال‌های رنگارنگ و مرغوب با قیمت مناسب تولید می‌شود. مگر چه عیبی دارد همین مدال‌ها را بگیریم و در ویترین بگذاریم؟ تازه با این کار هم از تولید داخلی حمایت می‌کنیم و هم جلوی ورود اجناس نامرغوب چینی به کشور را هم می‌گیریم.

- به نظر شما غرور ملی هم‌وطنانمان با عدم کسب مدال، جریحه‌دار نشد؟
- چرا باید جریحه‌دار شود؟من همین‌جا یک خبر خوش غیر هسته‌ای برای ملت بزرگمان دارم. به خواست خدا سال بعد هم مانند امسال، صد در صد مدال‌های المپیاد ایرانیان را ورزشکاران خودمان تصاحب خواهند کرد و حتی یک مدال برنز هم به اجانب نخواهیم داد!

- برای توسعه ورزش فکری کرده‌اید؟
- البته! قرار است رقابت‌های سه‌جانبه‌ای با حضور ورزشکاران ملی کشورمان و تیم‌های دانش‌آموزی و محلات کشورهای گینه‌بیسائو و بوتسوانا برگزار شود که من امیدوارم قهرمانان کشورمان با دلاوری و رشادت، مقام قهرمانی این مسابقات را کسب کنند.

- از عملکرد پدر ورزش کشورمان راضی هستید؟
- زمانی‌که ایشان پدر شدند امکانات نبود. ایشان با همین امکانات کم صاحب چنین فرزندی شدند که هرچند ناقص‌الخلقه است اما در حد یکی دو مدال جواب می‌دهد. ما یک بسته پیشنهادی به چینی‌ها دادیم. گفتیم اجازه بدهید پدر ورزش کشورمان، مادر ورزش شما را به عقد موقت خودش دربیاورد و از او صاحب فرزندی شود که برایش شناسنامه داخلی بگیریم. مسلما عملکرد فرزند دو رگه بهتر از عملکرد فرزند فعلی خواهد بود. فرزند فعلی را هم می‌دهیم به کشور دوست و برادرمان سوریه تا سرپرستی‌اش را قبول کنند و هر از گاهی مدالی بگیرند و ذوق کنند.

- و حرف آخر؟
- برو کنار باد بیاد! 

آرشیو موضوعی:مصاحبه‌های شلخته

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin