یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳
شيخ و خداشناسی!!!

شيخ ما عاشق طبيعت بود و بهر هواخوری هر از گاهی راهی بوستان ملت ميگشت تا در دامان طبيعت نفسی تازه نمايد.ر.زی شيخ ما به عادت مالوف و به رسم قديم،سری به بوستان ملت زد و بر نيمکتی جلوس نمود.قضا را در آن دم حوری وشی گلچهره،بر نيمکت روبروی شيخ بنشست و آن گلچهره را چندان از زيبايی بهره بود که شيخ را تاب مقاومت نماند.پس شيخ ما سر بلند نموده و نظر بر قامت رعنای آن پری پيکر نمود و غرق تماشای روی نکويش گشت!!!

مريدی از آنجا ميگذشت.پس شيخ را در آن حال بديد.نزديک شيخ شد و گفت:«يا شيخ،مطلبيست که بايد با شما در ميان گزارم.شسيخ که از حضور چنين مريد مزاحمی،در آن مکان رنجور گشته بود پاسخ داد:«اکنون مرا مشغله ايست و فرصت شنيدن ندارم که موعد،موعد ديدن است نه شنيدن! حال کناری برو تا بادی بوزد!!!فردا مطلبت را خواهم شنيد.» و دوباره به کار خويش پرداخت.

روز بعد مريد نزد شيخ شد و گفت:«يا شيخ،ديروز بر نامحرمی چشم دوخته بوديد.اينکار نه خدای را خوش آيد نه خلق خدا را!!!»

شيخ گفت:«ای مريد!مگر نه اينست که آن ماهرو از مخلوقات خداوند است؟» مريد گفت:«يا شيخ چنين است که ميفرماييد!»

شيخ گفت:«پس نظر در مخلوقات خداوند به قصد پی بردن به قدرت صنع وی حلال است و من نيز ديروز هنر آفرينش حق تعالی را در چهره آن پريرو نظاره ميکردم.»

مريد از کرده خويش پشيمان گشت و در دل،کرامت نفس و بزرگوتری شيخ را ستود.

ای دلبر گلچهره و حوری وش و زيبا   خواهم که ببينم همه ساعات شما را

نزديک مـــــن آييد و کنارم بنشينيد   تا ياد کنــــــــــــم بيشتر از پيش خدا را

****

۱-بابت تاخير چندين هفته ای معذرت.امتحانات کلی حلمو گرفته.به شدت درگير خرخونی و خر زدن و اينجور صحبتا هستيم فعلا!!!

۲-تو اين مدت که من وبلاگ ننوشتم جتم ملتهای اروپا هم به شدت در شرف برگزاری بود.من بدبخت به خاطر امتحانات فقط يک نيمه از هر بازی رو ميديدم

۳-مريدان شيخ شلخته تشريف ببرن توی Orkut و در صورت تمايل بنده رو به رفاقت خودشون قبول کنن!!!(عجب جمله ای بود ها!!!)

۴-تا هفته بعد که  امتحانات هم تموم ميشه خداحافظ!!!و به اميد ديدار


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin