یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳
داش آکل به روايتی ديگر!!!

همه اهل شهر داش آکل را می شناختند.داش آکل مثل گاو پيشانی سفيد در شهر مشهور بود!وقتی داش آکل با کفشهای پاشنه خوابيده و تسبيح درشتش از خيابانها رد ميشد و سبيل کلفت خودش را تاب ميداد همه مردم به احترامش برميخاستند و به او سلام ميکردند.در آنسوی شهر همه نگاهها متوجه کاکا رستم بود.داش اکل و کاکارستم سايه همديگر را با تير ميزدند.همين پارسال بود که سر گرد و خاک کردن کاکارستم در ميدان اصلی شهر،داش آکل وارد شده و سبيل او را دود داد طوريکه کاکارستم دمش را روی کولش گذاشت و رفت اما خاطره آنروز را فراموش نکرد...

چند ماه بعد ازآن ماجرا،داش آکل کنار قهوه خانه مش قربانعلی نشسته بود و با دستمال يزدی که دور گردنش بسته بود ور ميرفت که ناگهان بوی مطبوعی توجه داش آکل را جلب کرد.منبع آن عطر دلنشين،دختر زيبايی بود که افکار داش آکل را مغشوش کرد.احساس ميکرد خواب می بيند.برای همين از دختر پرسيد:«شرمندتم ضعيفه!من خوابم يا بيدار؟» و دختر جواب داد:«ايشششششش»!!!

همين جواب کافی بود تا داش آکل نه يک دل بلکه صد دل عاشق شود.پس پاشنه های کفش را بالا کشيد و دنبال دخترراه افتاد.دختر گفت:«مزاحم نشو لطفا»اما داش آکل بی توجه به تمام اين صحبتها در پی او ميرفت.

دختر که از سماجت داش آکل خوشش آمده بود لبخندی زد و گفت:«من IDياهو مسنجرم رو بهت ميدم.شب ساعت ۱۱ به بعد OnLineهستم.می بينمت!»

داش آکل تا ۱۱ شب فرصت داشت که برای خودش کامپيوتر و تلفن بخرد و همينطور چت کردن راياد بگيرد.اما عشق به آن دختر زيبارو چنان در تار و پود وجودش تنيده شده بود که ناخودآگاه او را به سمت آموزشگاه کامپيوتر فرستاد.او به سرعت همه چيز را آموخت.شب پای کامپيوتر داش آکل با دختر محبوبش چت ميکرد:

marjan_lootikosh :asl PLZ

dashakol_tizi: 37 m teh and u

marjan_lootikosh :20 f teh

dashakol_tizi:i love you

marjan_lootikosh:bayad be harfam goosh bedi

dashakol_tizi:shoma joon bekhah

marjan_lootikosh:man az sibil va dastmal yazdi badam miyad.bayad lebaset mode rooz bashe!update bash esheghe man

dashakol_tizi:chash azizam

صبح روز بعد داش آکل گشتی در مراکز خريد بالای شهر زد و برای خودش لباسهای مد روز گرفت.رفقای داش آکل تا غروب در قهوه خانه منتظرش بودند غافل از اينکه او با مرجان در يک کافی شاپ قرار ملاقات دارد.گفتگوی مرجان و داش آکل در آن لحظات بسيار رويايی و رمانتيک بود:

مرجان:احساس ميکنم تو نيمه گمشده من هستی که سالها به دنبالش بودم.

داش آکل:وقتی در ديدگانت خيره ميشوم احساس ميکنم که کشتی وجودم سوراخ شده و مرا راهی نيست جز آنکه در اقيانوس نگاهت غرق شوم.

مرجان:تو ماه آسمونی در شب تارم/وقتيکه شب سياهه من تو رو دارم/تو تک ستارم

داش آکل:عروسکی عروسکی/تو خوشگل و با نمکی /واسه دل عاشقم تکی!

در حاليکه مرجان و داش آکل به شدت مشغول تايتانيک بازی بودند ناگهان حضور کاکارستم در آنجا همه را غافلگير کرد.کاکارستم با چهره ای برافروخته رو به مرجان کرد و گفت:خاين!حيف همه اکانتی که برای تو صرف کردم.حيف تموم وقتيکه برای چت با تو گذاشتم.

مرجان که از حضور بيموقع کاکارستم يکه خورده بود با لحن معصومانه ای گفت:«به خدا من بی تقصيرم.اين داش آکل عوضی منو اغفال کرد!»

داش اکل که پس از آشنايی با مرجان کاملا از نظر روحی و اخلاقی متحول شده بود رو به کاکارستم کرد و گفت:«ببين جناب کاکارستم عزيز!الان زمان گفتگوی تمدنهاست.با گفتگو و مذاکره ميتوان همه چيز را فيصله داد.اصولا گفتگو يکی از راهکارهاييست که از طريق آن ميتوان انسدادها را رفع کرد و به چالشها خاتمه داد و برای ما که در مرز گذار از استبداد و استقرار دموکراسی هستيم گفتگو مفيد و سازنده است!»

کاکا رستم پوزخندی زد و گفت:«اوهوی!خيلی جوگير شده ای!الان که ديگه دوم خرداد نيست.اونموقع با اين حرفا خر شدم و رفتم رای دادم ولی الآن ديگه با اين حرفا نميتونی منو خر کنی و مرجان رو ازم بگيری!همين الآن ميکشمت!»و بلافاصله چاقويی از جيب درآورده  و قلب داش آکل را شکافت.

داش آکل در آخرين لحظات زندگی فرياد زد:«آه مرجان عشق تو مرا کشت»و سپس چشم از دنيا فرو بست!

نتيجه گيری اخلاقی۱:هرگز عاشق افرادی با نام مرجان نشويد!عشق به مرجان کشنده است.توصيه های ايمنی را جدی بگيريد!!!

نتيجه گيری اخلاقی۲:منم برای خودم حسابی صادق هدايت بودم و خبر نداشتم ها!

نتيجه گيری اخلاقی ۳:اگر حماسه دوم خرداد خلق نميشد داش آکل الان زنده بود!(خداييش اين نتيجه گيری خيلی بيربط بود نه؟)

حرف آخر:حيف اينهمه استعداد نويسندگی من که داره تلف ميشه!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin