دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۳
شنل قرمزی به روايت شلخته!!!

يکی بود يکی نبود.زير گنبد کبود دختر خانمی بود به اسم شنل قرمزی.اين دختر خانم هر روز صبح ۳ ساعت جلوی آينه می ايستاد و آرايش ميکرد.بعد از آرايش هم ۲ساعت قربان صدقه خود ميرفت و می گفت: «خوشگله زياد پيدا ميشه تو دنيا اما يکيش مثل خودم نميشه!!!»

خلاصه زيبايی ناشی از جراحی بينی و گونه و همينطور اثرات تاتو و کرم و ريمل و رژ،بد جوری شنل قرمزی داستان ما را مغرور کرده بود و اين غرور زمانی شدت می يافت که خيل پسرهای ساده و از همه جا بی خبر نسبت به وی ابراز علاقه ميکردند و او دست رد بر سينه همه ميزد.

روزی از روزها شنل قرمزی طبق معمول،کلی به خودش رسيد و مانتو و شلوار کوتاه پوشيد و با خودش گفت:«خيلی وقته به مامان بزرگم سر نزدم.بهتره سری به مادر بزرگم بزنم.»

مادر بزرگ شنل قرمزی پيرزنی بود که شوهرش را سالها پيش از دست داده و به تنهايی زندگی ميکرد.برای مادر بزرگ شنل قرمزی تنها زندگی کردن خيلی خسته کننده بود و به همين جهت هميشه می گفت:«ای خدا کاش می شد به جای اين همه ثروت که دارم يک همدل و همزبون داشتم».

مادر بزرگ شنل قرمزی در جنگل زندگی ميکرد و شنل قرمزی برای ديدن او مجبور بود که از وسط جنگل عبور کند.وقتی شنل قرمزی وارد جنگل شد تمام حيوانانت جنگل عليرغم چشم و دل پاکی که داشتند نگاهی به او انداختند.در اين ميان آقا گرگه جلو آمد و گفت:«سلام شنل قرمزی عزيز.زن من می شی؟»

شنل قرمزی با غرور خاصی جواب داد:«اولا که من تا سی سالگی قصد ازدواج ندارم.ثانيا من با کسی ازدواج می کنم که منو ببره خارج مثلا کانادا!ثالثا تو خونه و ماشين و پول و ويلا توی شمال داری؟»
آقا گرگه که به خاطر فقر و نداری خجالت زده شده بود جواب داد:«من به جز يک دل عاشق چيزی ندارم»

سالها گذشت.در اين مدت شنل قرمزی نه خواستگار پولدار پيدا کرد و نه کسی که بتواند او را به خارج ببرد و از اين بابت خيلی سرخورده و مايوس بود و چون احساس تنهايی ميکرد تصميم گرفت راهی جنگل شده و يادی از مادر بزرگ بکند.

شنل قرمزی وقتی وارد جنگل شد آقا گرگه را ديد که به سوی او می آيد.پس خوشحال شد و با خودش گفت:«اگه اينبار آقا گرگه از من خواستگاری کرد حتما به او جواب مثبت ميدهم!».آقا گرگه وقتی به او رسيد گفت:«سلام شنل قرمزی عزيز.يه خبر خوب!»

شنل قرمزی پرسيد:«چی شده؟زود باش بگو!». آقا گرگه هم جواب داد:«من و مادر بزرگت امشب با هم عروسی می کنيم». شنل قرمزی که از شنيدن اين خبر حسابی جا خورده بود با ناراحتی گفت:«مبارکه!امشب حتما بهتون سر ميزنم».و بعد از آنجا دور شد.

شب وقتی جنگل سوت و کور بود و در تاريکی فرو رفته بود شنل قرمزی تفنگی برداشت و به خانه مادر بزرگش رفت.وارد خانه که شد صدايی شنيد!صدا از اتاق خواب مادر بزرگش ميامد.خوب که گوش داد متوجه نجواهای عاشقانه آقا گرگه و مادر بزرگش شد.بنابراين حسادت بر او غلبه کرد و با شليک يک گلوله،هر دوی آنها را کشت!!!

صبح فردا روزنامه ها نوشتند:

دختر جوانی که قصد داشت مادر بزرگش را از چنگال يک گرگ درنده نجات دهد در هدفگيری موفق نبود و با شليک گلوله باعث مرگ وی شد.وی در گفتگو با خبرنگاران اعلام کرد:«نمی توانستم شاهد خورده شدن مادر بزرگم توسط يک گرگ وحشی باشم!!!»

اين بود داستان ما!

تذکرات اخلاقی:

۱-اسلحه و ساير چيزهای خطرناک را دور از دسترس اطفال قرار دهيد.
۲-در شب عروسی،در ها را محکم ببنديد تا مهمان ناخوانده وارد نشود!
۳-تماشای فيلم شام آخر را برای تمام دختران دم بختی که مادربزرگ بيوه دارند ممنوع کنيد!
*****

قرار بزرگ وبلاگنويسان

منتظر شما دوستان عزيز هم هستيم


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin