پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۳
غضنفر در آينه

در راستای اثبات اينکه بنده چيزی از شاملو کم ندارم و خودم برای خودم کلی شاعر می باشم شعر زير را سروده ام.باشد که مورد پسند واقع گردد!!!

غضنفر در آينه

سبيلت
به ظرافت چماق
چنان ميدرخشد
که گويی مرغوبترين چربيها را
برای تاب دادنش به کار برده ای
تا اينچنين براق گردد.

و گونه هايت
با دو زخم چاقو
که حاصل جنگهای ناموسی است
چنان دل از من برده
که شب خواب تو را می بينم
بی آنکه به انتظار صبح نشسته باشم!

و شلوارت عجب ناز است
با هزار و سيصد و پنجاه جيب تو در تو
و هزار و سيصد و پنجاه چين زيبا

و بازوانت
اندک جايی برای خالکوبی
اندک جايی برای احساس
و گفتن اينکه:
«هميشه در قلب منی مادر!»

کوه با نخستين سنگها آغاز می شود
و تو با مرام و معرفت و لوطی گری و سبيل!

بابا کرم ها
به رقص عظيم تو
به شکوهمندی
تعظيمی می کنند
آن زمان که خطاب به آنها
از ته دل ميگويی:
«بابا کرم/دوستت دارم»!

و ترانه «زيارت» را
وقتيکه زمزمه ميکنی
به ياد بهار پارسال می افتم
که«دسته جمعی رفته بوديم زيارت
برگشتنی يک دختر حوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود و دنبالمان ميامد!
به دست و پا افتاده بود اين دل بی مروت!»

..........
{اين قسمت بنا به معذورات اخلاقی و به دليل مغايرت با اهداف اين وبلاگ و بدآموزی فراوان سانسور گرديد!}

پاشنه های خوابيده کفشت
ابهتی شگرف به تو می بخشند
و شست پای تو
که از شکاف جورابهای معطرت
بيرون را می نگرد
ستودنی است!!!

تمام غصه من اين است
که تو در آيينه پديدار آيی
و آيينه از ديدن زيباييهای تو
دق کرده و بشکند!
پس ای پری وار در قالب آدمی!
به جان مادر و پدر و عزيزانت
هيچگاه از کنار آيينه ای عبور نکن!!!

                                         آذر ۸۳ ـ شلخته نهارلو!

*******************

خيلی خيلی ببخشيد که باز مجبور شديد يک نوشته آبکی ديگه رو تحمل کنيد.بدجوری هوای ولايت زده به سرم.احتمالا هفته بعد سری به شهر و ديار خودم بزنم و از دود و دم تهران شما برای مدتی هر چند اندک راحت بشم!
احتمالا مطلب بعدی وبلاگ رو از شهرستان پست ميکنم.شايد يک مسافرت کوتاه مدت از نظر روحی هم برام مفيد باشه.
دوستتون دارم هوارتا!!!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin