شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۱
شعر نو

من اندر کوچه ای او را پسنديدم
به ناگه مادرش از انتهای کوچه پيدا شد
من احساس خطر کردم
از آنجا با دلي غمگين به صد حسرت گذر کردم
***
الا ای مادر دختر
منم من شاعری از خطه تهران
برای خواستگاری آمدستم هاي مگو نچ نچ مکن حاشا
بيا نزديک و در بگشا
***
الا ای مادر دختر
پسرهای تو ديشب بنده را بر تير برق خانه بربستند
به جرم خواستگاری هفت دندان مرا با مشت بشکستند
به پای چشم من چيزی که مي بيني
خدا داند که بادمجان کرمان نيست
سياهی مال مشت است هان
به پای لنگ و چشم لوچ من بنگر
مرا نزديک خود بنشان
مگو نچ نچ مکن حاشا
بيا نزديک و در بگشا
***
هلا ای شيشه خانه
گرفتم انتقام آن کتکها را
بکن شادی که ديشب
شکستم شيشه های خانه بابای دختر را


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin