شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۱

مادرم هر وقت می خواست دعايی بکنه می گفت:«پسرم الهی تو زندگيت هيچوقت محتاج نامرد نباشی. محتاج نامرد بودن خيلی سخته» و من هم ناخواسته با اين دعايی که مادر برام می کرد خنده ام می گرفت.اما ديروز طعم تلخ احتياج و محتاج بودن رو چشيدم.ديروز دست به سوی نامردی دراز کردم که تنها نتيجه اش، خوار و ذليل شدن خود من بود.در حاليکه می تونست با چند کلمه منو از اين به هم ريختگی و پريشونی نجات بده، تبديل شد به يک انسان پليد که مطمئنم الان هم از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجه.

امروز صبح مادرم زنگ زده بود.سابقه نداشت که اين وقت صبح با من تماس بگيره.وقتی تلفن رو برداشتم گفت:«نادر ديشب تا حالا نتونستم بخوابم.احساس می کنم داری از يک چيزی عذاب می کشی!چيزی شده؟» جواب دادم نه مادر اتفاقی نيافتاده. اما مادرم باورش نشد.هميشه همين بوده.با اينکه هفتصد کيلومتر ازش فاصله دارم اما حتی وقتی يک سردرد مختصر هم دارم متوجه می شه.داشتن يک مادر خوب واقعا نعمت بزرگيه.الان باز مادرم زنگ زده بود.هنوز نتونسته قبول کنه که من حالم خوبه!

دلم می خواد به مادرم واقعيت رو بگم.می خوام بهش بگم که من محتاج نامرد شدم.می خوام بگم که حال و روز درستی ندارم.می خوام فرياد بزنم و بگم مادر جون نادر ديگه اون نادری نيست که تو می شناختی.اون نادر مرد.

هيچوقت دوست نداشتم تو وبلاگم از اين چرت و پرتها بنويسم.هميشه دلم می خواست کسی که وارد اين صفحه می شه با لبخند و رضايت از اينجا بره.اما منم آدم هستم.حق دارم گاهی غصه دار باشم مگه نه؟پس تا زمانيکه کمی روبراه بشم خواهش می کنم تحمل کنين.برای يک مدت زمانی که نمی دونم چقدر طول می کشه شلخته رو مرده فرض کنيد.از امروز با رنجنامه هام ميام و با شما درد دل می کنم.نمی دونم شايد اگه رنجنامه شماره بيست رو نوشتم ديگه نادر هم بميره درست مثل شلخته!

دعا کنيد که کار به رنجنامه بيستم نرسه.خيلی به دعا نياز دارم.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin