یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۲

حکايت قوز بالا قوز رو که شنيدين؟حالا من شدم مثال زنده اين ضرب المثل.طی اين چند روز غرور و خيلی چيزهای ديگه رو از دست داده بوديم.حالا علاوه بر همه اينا مال و منالم رو هم دزد زد.آخه من چيکار کردم که بايد اينجوری بشه؟

وقتی قراره که پشت سر هم بد بياری ديگه از زيرش نمی تونی در بری!يعنی بدآوردن می شه يک اجبار!آخه دزد محترم واقعا چه لزومی داشت توی اين شرايط نامساعد روحی من بيای و هست و نيست منو هپل هپو کنی؟

خدا جون خودت که دونی که من واسه يه لقمه نون چقدر زحمت می کشم.پس چرا با من اينجوری می کنی؟

هيچوقت تا حالا تو وبلاگم مطلبی به اين بی ربطی و به اين آشفتگی ننوشته بودم.آخه تفکر و انديشه و عقلانيتم رو فرستادم تعطيلات!احساسات بدجوری به من شبيخون زده بدجور!!!

+راستی اين فرهاد خان روزی ۶۰ تا وبلاگ ميزنه آخريش هم اينه

++وسط اين همه بدبختی وقتی شنيدم دوست نازنينم چنور ناراحتی کليه پيدا کرده و حالش چندان خوب نيست بيشتر ريختم به هم!آخه اين چه وضعشه؟


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin