سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٤
رنجنامه-۳

ساعت ۱۱ صبح:انتظار معنا نداره.سکوت کشنده ای همه جا حاکم شده.ياد آن روزها به خير!حالا ديگر نه از حجتی خبری هست نه از نويد.اميرتپل و عادل و بقيه هم معلوم نيست چه می کنند.فاصله ها خيلی زياد شده درست به اندازه فاصله ايران از اروپا!مگر از ايران تا اروپا چقدر فاصله است؟

ديگر از ساعتهای ۱۱ گريزانم.وقتی ساعت ۱۱ می شود دلم می گيرد.غصه دار می شوم.چقدر وحشتناک است ساعت ۱۱.مرور لحظه های ساعت ۱۱ پاهايم را سست می کند و چشمانم را گريان.دلم هوای چايی آقای نوری را کرده است.فرقی نمی کند که چايی را تو بخوری يا من!مهم اين است که چايی را آقای نوری مياورد!ياد دعواهای گاه و بيگاه با رضا بخير!به قول آقا بهار:من تبديل شده ام به جمعه!يعنی تعطيل تعطيلم.

+نوشته های بالا چنان پراکنده و بی معنی هستند که جز خودم کسی متوجه مفهومش نمی شود.فقط برای دل خودم نوشته ام همين.ظاهرا ديوانه شده ام نه؟؟؟

++حرفهای اميد خيلی آرومم کرد.همينطور صحبتهای نيکی و نازنين.دريا جان نمی دونم به چه زبونی ازت تشکر کنم.از مژگان عزيز که تو غربت هم فراموشم نکرده ممنونم.اميرحسين،لادن،الهام و بقيه دوستان گلم از اينکه دوستانی مثل شما دارم به خودم می بالم.

+++کاش می شد فردا برم کنسرت.اگه حالم خوب بشه حتما ميرم.

 


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin