سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸٤
شلخته نورانی می شود!

رييس جمهور شلخته كه ماهها پيش براي ايراد سخناني در مقر سازمان ملل حضور يافته بود چندي قبل در يك محفل دوستانه به نكات بسيار بسيار بسيار مهمي اشاره كرد كه با هم مي خوانيم.لازم به ذكر است اين نكات بسيار بسيار بسيار مهم  تنها به اين دليل در وبلاگ درج مي گردد كه آيندگان بدانند كه در گذشته چه انسانهاي انديشمند و شايسته اي در اين كشور زندگي مي كرده اند و چه سخنان ظريف و  گهرباري از خود در مي كرده اند:

قبل از اينكه بنده به نيويورك تشريف ببرم خيلي جوسازي بود.تهديد كرده بودند اگر بيايي دستگيرت مي كنيم.البته براي بنده واضح و مبرهن بود كه همه اين تهديدات از جانب دونالد رامسفلد ( كه به گمانم دوست پسر سابق كاندوليزا بوده است!) مي باشد. به همين جهت من گفتم مي آيم.چون به جان شما نمي شد از كاندوليزا گذشت.تازه از كاندوليزا مي خواستم بگذرم پس مادلين آلبرايت را چه مي كردم؟ پس گفتم به هر قيمتي شده بايد بروم.

 

جاي شما خالي عجب مناظر طبيعي قشنگي در نيويورك بود.البته بنده نسبت به كاندوليزا تعهد داشتم و به همين جهت تمام اين مناظر طبيعي را به چشم برادری ديدم.

 

در نيويورك به هر خياباني كه مي رفتم توجهات به سمت بنده بود.اصلا انگار آدم نديده بودند! يا شايد ديده بودند ولي به خوش تيپي من نديده بودند.در آنجا دخترهاي فراواني با ماشينهاي آخرين مدل جلوي بنده بوق مي زدند كه تا سوار شوم اما بنده قبول نمي كردم. يكي دو بار نيز بعضي از آقايان براي ما بوق زدند كه به اعتقاد محافظانم از اهالي ايالت قزوينياي آمريكا بودند كه ما وقعي ننهاديم.

 

من روز آخري كه سخنراني كردم همه سران آمده بودند.هيتلر، موسوليني،ژان پل سارتر، چنگيز خان و كريستف كلمب در رديف اول نشسته بودند.نمي دانم پاتريس لومومبا بود يا مارتين لوتركينگ كه به من گفت وقتي شروع به حرف زدن كردي يك نوري آمد و تو را احاطه كرد. البته لازم به ذكر است كه بنده خودم كاملا نوراني هستم ولي با اين وجود احساس كردم كه در يك حصار رفته ام و فضا عوض شده است! و اين احساس من هم كاملا درست بود چون نورافكنهاي بالاي سرم را روشن كرده بودند تا چهره نوراني بنده را نوراني تر كنند!

 

در تمام مدتي كه بنده سخنراني كردم هيچيك از سران مژه نزدند.اينكه مي گويم مژه نزدند غلو نمي كنم.باور كنيد اغراق نيست ها! چون همه خواب بودند بنابراين مژه زدن برايشان مقدور نبود.حالا باور كردين كه چرا كسي مژه نمي زد؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

از خودم خيلی دور شدم.خيلی...

کاش الان همون نادر ۶ سال پيش بودم که با هزار اميد و آرزو اومده بودم تهران. اين روزها تهران برام خسته کننده است.بدجوری سر دوراهی گير کردم. خدايا کمکم کن...

می خوام برگردم تبريز. بدجوری وسوسه شدم که انتقالی بگيرم و از اينجا برم.اما از رفتن هم وحشت دارم.می ترسم وقتی پا گذاشتم اونجا دلم واسه تهران تنگ بشه. 

تو بگو خدا من چيکار کنم؟...


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin