سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
جنگ بد است

جنگ بد است. بدتر از بد. پر از وحشت است و اضطراب. امروز مردم لبنان -و حتی اسرائیل- در چنین شرایطی زندگی می‌کنند. زندگی که چه عرض کنم دارند نفس می‌کشند البته اگر سیل بمب و موشک و گلوله، امان نفس کشیدن را به آنها بدهد.

صحبت از جنگ که می‌شود به یاد خودم می‌افتم و به یاد روزهایی که با ترس و دلهره سپری شد:

¤ نشتیمن، همبازی دوران کودکی من بود. پدرش در بیمارستان شهرمان کار می‌کرد. آنها کرد بودند و همه اقوامشان ساکن شهر سردشت. وقتی بمباران شیمیایی سردشت اتفاق افتاد دیگر عمو و عمه و دایی و خاله‌ای برایشان نماند. بخشی از مصدومان این فاجعه را به منزلشان آورده بودند تا مداوا کنند. برای من که آن روزها فقط هشت سال داشتم دیدن این صحنه‌ها زجرآور بود. هنوز خاطره تلخ آن روزها آزارم می‌دهد.

¤ ما نزدیک مرز بودیم. همین عامل سبب می‌شد که هواپیماهای صدام هر روز سری به ما بزنند و بمبی بر سرمان بیاندازند. در هشت سالگی همراه خانواده کیلومترها راه رفتیم تا خود را به جای امنی برسانیم. سایه آن هواپیمای غول پیکر که بر زمین افتاده بود هنوز از یادم نرفته است. هواپیما با حداقل فاصله بالای سر من بود و من مایوسانه می‌دویدم.

¤ آن‌روزها پناهگاه‌های تاریک و نموری در گوشه و کنار شهر ساخته بودند که نه تنها مقاوم نبود بلکه با کوچکترین بمبی تبدیل می شد به گور دسته جمعی پناهندگان. اما چه می‌شد کرد؟ صدای آژیر که به گوش می‌رسید همه در آن پناهگاه‌های تنگ جا می‌گرفتیم و به خاطر دارم که در این به اصطلاح پناهگاه‌ها، عقرب هم فراوان یافت می‌شد.

¤ یادم هست وقتی هواپیمای عراقی بر فراز مدرسه ما حرکت می‌کرد، معلم کلاس اول من التماس می‌کرد که زود مدرسه را ترک کنیم والبته حق  داشت. چون مدرسه آسیب دید. کلاسهای درسی تعطیل شد و ساختمان مخابرات شهر که مجاور مدرسه بود به تلی از خاک بدل گشت. در آن روزهای وحشت و دلهره، تلفن نبود. آب و برق و گاز هم نبود.

¤ جنگ، مهر و عاطفه را هم می‌کشد. وقتی ساختمانی با بمب ویران می‌شد مردم به جای نجات زخمی‌ها، اشیای قیمتی و پول و اسباب و اثاثیه را از زیر آوار بیرون می‌کشیدند. صدای آژیر که می‌آمد مادر، طفل شیرخواره‌اش را به امان خدا رها می‌کرد تا خود را به پناهگاه برساند و من همه اینها را به چشم خودم دیدم.

و من از جنگ بیزارم...

====================

¤ در اين روزهای بی‌حوصله‌گی، پدر و مادرم چند روزی مهمان من بودند و من احساس کردم کمی بزرگ شده‌ام.

¤‌ سال گذشته در چنين روزهايی بحرانی ترين روزهای زندگی‌ام را داشتم. در اين ميان، فقط يک‌نفر بود که به‌ دادم رسید. با اينکه ماههاست از دريای عزيز بی‌خبرم اما هنوز محبتش را فراموش نکرده‌ام.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin