سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
پرونده‌هایی برای وبلاگشهر- به مناسبت ۱۶شهریور:۵سالگی وبلاگ فارسی(۱)

پرونده امروز: مرگ مجازی

آهای ملت...
این شروع، برای اهالی وبلاگشهر، غریبه نیست. کلاغ سیاه در آن‌روزها نام آشنایی برای وبلاگ‌نویسان بود. همان‌که انتشار خبر مرگش در روز ششم آبان هشتادویک، همه را در بهت و حیرت فرو برد:

خبر رفتن کلاغ را نخستین بار در وبلاگ پرستو خواندم که آن‌روزها هنوز در بلاگر می‌نوشت و او نیز از حسین نوش‌آذر نقل کرده‌بود. در وبلاگ آذر و آیینه‌اش هم آمده بود:

کلاغ سیاه خودکشی کرد.
کی بود میگفت خاک دامن گیر؟
لعنت بر آن خاک دامن گیر که کلاغ سیاهش خودکشی کند.
ایشالله که منقارش توگلوی عزراییل گیر کنه.

اما کلاغ سیاه که بود؟
کسری موحد، جوان پناهنده‌ای بود که در لندن زندگی می‌کرد. او در وبلاگش از خاطرات غربت و مشکلات پناهنده‌گان می‌گفت. نوشتن را از بلاگر آغاز کرد و روز بیست خرداد هشتادو یک از آنجا به پرشین‌بلاگ کوچ نمود. با نوشته‌هایش گاهی می‌شد خندید و گاهی اشک ریخت. و برای همین بود که خودکشی او موجی از تاثر و اندوه در جامعه وبلاگنویسان به وجود آورد. سایت پرشین‌بلاگ، نواری مشکی در گوشه لوگوی خود قرار داد تا همدردی خود را با دوستان کلاغ اعلام کرده باشد. روزنگار تورنتو برای بزرگداشت وی
اتاق یادبودی دروبلاگش ایجاد کرد. آذر هر روز در نوشته‌هایش یادی از کلاغ می‌کرد. چه شعرها که برای کلاغ‌سیاه وبلاگ‌شهر شروده نشد:

آهای کلاغ...کجایی؟ تو کلاغ را
می شناسی؟
من با کلاغ ها صحبت می کنم
کلاغ کجاست؟
آسمان با سیاهی کلاغ
زیباست.نه؟
کلاغ کجاست؟
(
ادامه)

از وبلاگ خمبر چیک:

واژه ها به همانجایی ختم میشوند که پروازِ کلاغو ختم شد.
تنها ما ماندیم و سخنی که با کلاغو میگفتیم از پناهجویان.
یافت پناهش را کلاغو و بالهایش را از خاک و غوغایِ زمین جدا ساخت و به ابدیتِ همانِ باقچه ای که آوردندهء خبرِ طراوتش بود، پیوست.
ما پناهمان را کجا یابیم کلاغو؟
(
ادامه)

از وبلاگ حرف‌آخر:

در فکر کلاغ سیاه خودمان هستم
نخستین بار از تارنگار آذر و آیینه اش بود که رفتم پیش کلاغ سیاه. چندان هم سیاه نبود . روشن روشن بود تارنگارش . معلوم بود که خیلی دلتنگی می کند در این غربت غم زده. از کلامش می شد فهمید که این روزگار را دوام نمی آورد. اصلا خود این تارنگار سازیش فرار از روزمرده گی بود. حرف زیاد داشت . چه تلخ می نوشت.
(
ادامه)

در وبلاگ عمومی هم از کلاغ سیاه می‌گفتند:

چطور دلش آمد برود .. حالا ما مانده‌ایم با شهری که سر در خانه هایش یادگار دست اوست .. ما مانده ایم فقط با یاد خنده هایی که مهمانش می شدیم در آن کلبه پناهجو ... یکی بیاید و بگوید کلاغ سیاه فرداباز می نویسد .. من نمی‌توانم به کسی تسلیت بگویم
فروغ ، غصه دلش از تمام مردم این شهر افزونتر است ... خاک بر سر مرگ .. که شادی لحظه ای ما را تاب نیاورد.
بخوانیم با یاد دوست طنازمان که به آسانی همه مان را گذاشت و از سر بام زندگی پرید .. به یاد او که لوگوی زیبای خانه های این شهر یادگار اوست .. و او که در خانه مهربانش همیشه وامی داشتمان تا بر سیاهی روزهای بی رحم این خاک فرزندکش لبخندی از سر غم یا تمسخر بزنیم ... دلم برایش تنگ است .. کی باور می کند که نیست ؟ آسان است که با خودت زمزمه کنی : کلاغی هوای پریدن در سر دارد ............... ؟
یادمان یک کلاغ مهربان که تا بود صدای قارقارش به ما نگفت چقدر تنهاست ...

در همان روزها بود که جمعی از دوستان کلاغ، با انتشار نامه‌ای، به طور رسمی خبر خودکشی کلاغ سیاه را تائید کردند:

دوستان نادیده
سلام
این نوشته ماحصل حسرت و دلتنگی نیست بلکه نمایه ی عاطفه ای است که در میانه ی کلام و کلمات شما یافته ایم . بدانید کلاغی که پر کشید، به اختیار و آگاهی چنین کرد و چنان سرشار از استدلال و ایمان بود که درنگ لحظه ها را گناه کبیره ای میدانست در وجود خویش . شاید درک چنین دریافتی از نظر شما ثقیل جلوه کند اما بدانید که کلاغان راه گم کرده بسیاری در هیاهوی پوچ منیت سیاست زدگان و در یک قدمی شما سر به شیشه پنجره تان میکوبند تا نمایه ی گم گشتگی خود را بر ذهن شما نقش بندند .

یک‌سال بعد در هیجده آبان سال هشتادوسه، کلاغ سیاه دوباره زنده شد:

آهای ملت ،
بدینوسیله حلول مجدد روح والای کلاغ سیاه مرحوم در جسم فانی کلاغ سیاه 2 را به اطلاع میرسانیم و بدینوسیله از کلیه گریه کنندگان و سینه دریدگان و بر ملاج زدگان بر مزار کلاغ سیاه مرحوم تشکر کرده و طول عمر آن سروران را از محضر پاک کلاغ بزرگ خواستاریم .
در بزرگداشت اولین سالگرد یاد کلاغ سیاه مرحوم بدینوسیله اعتراف میگردد که در نتیجه این مرگ نابهگام و شوک ناشی از آن چند فقره دوست نادیده بسیار مهربان از دست رفت که بازگشت این مهربان یاران را از محضر پاک کلاغ بزرگ استدعا مندیم...

زنده شدن کلاغ،‌ منجر به دعوای وبلاگی تازه‌ای شد: جدال بین آنان که در مرگ کلاغ سوگوار بودند و آنانی که رفتنش را باور نداشتند. (در مطلب جداگانه‌ای به بررسی پرونده دعواهای وبلاگی خواهیم پرداخت)

کلاغ سیاه که به گفته خودش عادتش به کوچ کردن دارد بعد از مدتی از حضور دوباره در بلاگر خسته شد و به اینجا رفت!

به هر حال قصه کلاغ سیاه شروعی بود برای مرگ‌های مجازی در این شهر مجازی. پس از وی کم نبودند وبلاگهایی که به عنوان حسن ختامشان می‌نوشتند: این وبلاگ به دلیل مرگ نویسنده‌اش تعطیل می‌باشد!

داستان که به اینجا رسید بد نیست از دوست وبلاگنویسی بگویم که در وبلاگش از مرگ خود نوشته بود اما چند روز بعد در یک قرار وبلاگی، دیدیم که سرحال‌تر از ماست.

وبلاگستان یک شهر مجازی است و مرگ مجازی هم شاید در این شهر، چندان غیر طبیعی نباشد.

====================

پرونده‌نویسی برای وبلاگ‌شهر را به مناسبت نزدیک شدن به سال‌روز تولد وبلاگ فارسی (۱۶شهریور۸۱) آغاز کرده‌ام. کار سخت و دشوار است. ممکن است به دلیل وسعت و گستردگی این شهر مجازی، نتوانم به همه ماجراهای پر سر و صدای سالهای اخیر بپردازم. در این پرونده‌های پیش رو، حتما ایرادات زیادی خواهید دید. منتظر یاری شما دوستان عزیز هستم که اشتباهات و خطاهای کارم را تصحیح کنم. منتظر پیشنهادات و نظراتتان هستم.

آرشیو موضوعی:پرونده‌های وبلاگشهر

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin