پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥
پرونده‌هایی برای وبلاگشهر- به مناسبت ۱۶شهریور:۵سالگی وبلاگ فارسی(۷)

پرونده امروز: مرگ حقیقی

آسمان در غربت است
ابرها می‌گریند
تلخی لحظه مرگ٬
تپشی در پس دایره هاست
کره‌ی خاکی سرد
مردمانی بیجان
بی‌خبر از خوشی ثانیه ها
عشق کاغذ به قلم...
آسمان خسته از این انسانها
در به‌در از پی خورشید
ابرها می گریند....

آن زمان که ماه پیشونی وبلاگستان، این شعر را در وبلاگش قرار داد شاید خوشبین‌ترین افراد هم فکر نمی‌کردند که او فقط نه روز تا مرگ فاصله دارد.

فروزان امامی متولد سال 66 دختر نوجوانی بود که وبلاگ‌نویسی را از هفت مرداد سال 81 آغاز کرد. اما دست تقدیر بیش از دو ماه به او مجال نوشتن نداد. نوشته‌هایش رنگ و بوی خاصی داشت: شیطنت آمیز، دخترانه و در عین حال خواندنی توام با طنزی دلنشین:

تا حالا شنیدین یکی با ستاره‌ها حرف بزنه؟؟؟.....من می زنم...اونم هرشب قبل از خواب...نمی دونید...گاهی همچین تو بحث غرق می شیم که یه هو داد می زنم بابام بیدار می شه می گه دختر تو دوباره زد به سرت؟؟؟ خجالت بکش با این هیکل و قد و قواره....بعد دوباره می خوابه و منو و ستاره ها کلی می خندیم....

آخرین مطلبی که ماه‌پیشونی نوشت در مورد آینده بود. بیست و چهار شهریور از بوی ماه مهر و مدرسه نوشت و 4روز بعد به دیار باقی شتافت. قطعه 237 ردیف 39 شماره 23 در بهشت زهرا برای همیشه به نام او ثبت شد.

انتشار خبر درگذشت فروزان، همه را در اندوه فرو برد. دوستانش در سوگ او به عزا نشستند. حضور بر سر خاک ماه پیشونی، اولین حرکت جمعی وبلاگنویسان در محیطی خارج از وب بود. هنوز بعد از گذشت حدود چهارسال، دوستان فروزان به وبلاگش سر می‌زنند و برایش کامنت می‌گذارند. کامنتهایی پر از احساس:

پریسا: ای آتش فــروزان در خاک سرد پاییز چون قطره های باران با قلب من بیامیز..........

بیلیارد: هر وقت میام اینجا بغض گلومو فشار میده....مثل همین الان دارم می ترکم...روحت شاد ....آروم بخواب عزیزم

ارمیا: هیچ می دونی ۴ تا از لینک هایی که تو بلاگت گذاشتی دیگه نمی نویسن؟ می دونی بعضی از تصویر ها لود نمیشه؟ می دونی چقدر اشک ریخته شده اینجا؟

تا لحظه‌ نگارش این یادداشت، ۸۲۷نظر برای مطلب آخر فروزان نوشته شده است.

رفتن زن رشتی هم بسیار غم‌انگیز بود. درست به اندازه سفر ماه‌پیشونی. آزیتا دختر 34 ساله ای بود که پیشاپیش از رفتن خود خبردار بود اما هیچوقت از این بابت خم به ابرو نیاورد. شاید به استثنای دوستان نزدیکش، کمتر کسی از بیماری لاعلاج وی آگاه بود. او شجاعانه و تا آخرین نفس جنگید:

چرا این خاطرات به ما دهن کجی می‌کنند؟ من می‌گم بیاین ما به اونا دهن کجی کنیم. می‌شه اونا رو ندیده گرفت. می‌شه به حرفاشون گوش نکرد. می‌شه به اونها گفت: ببینین من حالا کجام؟ می‌شه به اونا گفت: برین پی‌کارتون. می‌شه به اونا تیپا هم زد.. تازه اینا فقط نیست، خیلی کارهای دیگه‌ام هست....

آزیتا از ده آذر شروع به نوشتن کرد:

بیداری و بعد لبخند از به سر رسیدن یه شب سیاه. حالا دیگه یاد گرفتم که می‌شه به درد شدید هم عادت کرد. من باید بتونم از لابه‌لای همین دردها سهمم رو از زندگی، از خوشی، از لذت‌هایی که می‌تونم ببرم، بگیرم. چه خوب که عادت کردن هست. عادت کردن باعث می‌شه، که اقتدار زیبایی و دایره زشتی بشکنن. عادت باعث می‌شه که لذت‌ها و دردها رنگ ببازن

پنجشنبه اول اسفند برای دوستان زن رشتی روز بدی بود. خداحافظی او با وبلاگ و خوانندگانش، بیانگر بیماری شدید او بود. او به شهر خودش رفت تا در کنار خانوده اش در محیطی ساکت و آرام روزهای باقیمانده عمرش را سپری کند:

هر چیز پایانی داره و من نمی‌دونم که آیا این نقطه‌ی پایان بلاگ من هست و یا قراره هنوز این قصه‌ی تکرار و تکرار ادامه پیدا کنه. می‌دونم که این روزا خیلی‌ها به خصوص،دوستان از دست تنبلی‌ها، بی‌حوصلگی‌ها و بی‌وفایی‌های من دلگیرند. اما همه این‌ها دست من نیست. وقتی تمام انرژی و توان آدم تموم می‌شه، وقتی تو حتی برای یه راه رفتن جزیی باید همه قدرت و تمرکز و مهارتت رو به کار ببری، آنوقت چطور می‌شه کار دیگه‌ای کرد؟

سحرگاه یازده اردیبهشت سال82، هادی که نزدیکترین دوست آزیتا و در واقع مشوق اصلی اش برای نوشتن بود خبر رفتن آزیتا را اعلام کرد. نوشته هادی دل هر خواننده ای را به درد میاورد.

خسرو هم رفتنش غم انگیز بود به تلخی رفتن سزار.

¤‌ شادی ضابط، دو ماه پیش مطلبی در مورد فوت بلاگرها نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست.

¤ نوشته سینامطلبی در روزنامه حیات نو در اولین روزهای درگذشت فروزان امامی هم خواندنی‌است.

¤ سیستم آرشیو پرشین‌بلاگ، چندسالی‌ست که عوض شده. ممنونم از همکاری آقای بوترابی که درخواست بنده را قبول کرده و با اعمال تغییرات لازم در وبلاگ زن رشتی، آرشیو وبلاگش را در دسترس قرار دادند. خوب است که مدیران بلاگ اسکای هم وبلاگ کیخسرو‌ بهدین را به سیستم جدید منتقل کنند.

¤ محسن جان من نه دکترای تاریخ دارم و نه اینترنت رو هر روز ذخیره می‌کنم! همه این‌ها ماحصل ۵سال وبلاگ خوندنه و ۵سال پای صحبت وبلاگنویسا نشستن. حیف که خیلی چیزا رو نمی‌شه توی این پرونده‌ها گفت. حیف!

¤ هیچ چیزی نمی‌تونست به اندازه اس‌ام‌اس کوتاه تو خوشحالم کنه. ازت ممنونم. خیلی ممنونم.

آرشیو موضوعی:پرونده‌های وبلاگشهر

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin