چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥
کلام تو سنگ را آب می‌کند

عکس: خبرگزاری میراث فرهنگیعمران صلاحی هم رفت. خبرش را از وبلاگ محمود فرجامی خواندم. خواندم و باور نکردم. مگر می‌شود رفتنش را باور کرد؟ می‌شود؟

هیچوقت برای رفتن کسی مرثیه نسروده‌ام اما برای عمران نمی‌توانم ساکت بمانم و حرفی نزنم.

عمران صلاحی را با آثار ترکی‌اش شناختم. شاید ترک بودن اولین عاملی بود که باعث شد با اشتیاق به سمت آثارش بروم. او زیباترین مفاهیم را به ساده‌ترین شکل در نوشته‌هایش بیان می‌کرد:

پارچالانديق سينماديق - تکه تکه شدیم اما نشکستیم
داش آتانلار بيلمه‌ديلر - سنگ اندازان نفهمیدند
پارچالانميش آينادا - در آینه ای که تکه تکه شده‌است
بير آيدان مين آى چيخار - یک ماه هزار ماه می‌شود
بير گونشدن مين گونش - یک خورشید هزار خورشید
بير اولدوزدان مين اولدوز - یک ستاره هزار ستاره
پارچالانديق آينا كيمى - مثل آینه تکه تکه شدیم
چوخالاريق، چوخالداريق ايشيغى! - زیاد می‌شویم و روشنایی را بیشتر می‌کنیم!

نخستین بار در شبهای شعر درحلقه رندان بود که عمران صلاحی را از نزدیک دیدم. صمیمی بود و بی‌ادعا. نه مانند اساتید مسلم شعر و ادبیات! خودش را تحویل می‌گرفت و نه لازم بود برای دیدنش از هفت‌خان رستم گذشت. همیشه در دسترس بود و همین سبب می‌شد که خیل طنزپردازان جوان در جلسات مختلف، احاطه‌اش کنند و آثارشان را برایش بخوانند و او چه صبور بود که به همه گوش می‌داد.

پیرمردی گرسنه و بیمار
گوشه‌ی قهوه خانه‌ای می‌خفت
رادیو باز بود و گوینده
از مضرات پرخوری می‌گفت!

حضور صلاحی در روزنامه آسیا یکی از بزرگترین شانسهای زندگی من بود. روزهایی که قرار می‌شد سری به دفتر روزنامه بزند بهانه‌ای جور می‌کردم برای دیدنش. چقدر دلنشین بود خاطرات آقای کمال تعجب:

با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبردست دارید؟ شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟

کارهای او درتوفیق بعد از سالها هنوز هم خواندنی است:

بهارا بهر شادی حاضرم کن
به روی لاله‌رویان ناظرم کن
کنار دلبری زیبا و فتان
شبی عریان چو باباطاهرم کن!
¤¤¤¤
بگذار شبی زلف درازت گیرم
صد بوسه از آن سینه بازت گیرم
نوشابه گازدار خواهد دل من
بگذار لبت بوسم و گازت گیرم!

شعری از عمران صلاحی در وصف سوفیا لورن (از هفته‌نامه توفیق):

حالت گردن و ترکیب سرت را بروم...جگرت را بروم
زانو و باسن و ساق و کمرت را بروم...جگرت را بروم!
هیکل سکسی و ماهت که سراپا ناز است....پر ز دست انداز است
تپه و کوه سراسر هنرت را بروم....جگرت را بروم!
زیر آن سینه خدا از چه "فنر" کار گذاشت....گر که منظور نداشت؟!
دنده و مهره و پیچ و فنرت را بروم....جگرت را بروم
نشنیدی سخنم را و ندیدی محنم....ای بت سیم تنم
بصرت را بروم، گوش کرت را بروم!.... جگرت را بروم!
کاخ حسنی تو و ریزد ز سرا پای تو ناز ... شدم از شوق داراز!
سالن و پنجره و بام و درت(!) را بروم.... جگرت را بروم!
ساقهای تو پریچهر که از عیب بری است ... دو ستون هنری است
ای هنرمند گرامی هنرت را بروم! .... جگرت را بروم!

عمران صلاحی رفت و با رفتنش، چرخ ترانه پنچر شد. طنز فارسی یکی از بهترین‌هایش را از دست داد و ادبیات معاصر آذربایجان یکی از سرمایه‌هایش را.

غمگینم. خیلی غمگین...

خاتون
کلام تو
سنگ را آب میکند
خواب را خواب
و ایوان را پر از مهتاب

در کلام خود شناوری
چون شکوفة سفید ماه در چشمه
بیان خویشتنی
چون فواره ای در حوض نقره

تو را در کلامت میچینم
تو را در کلامت میبویم
*
خاتون تو میدانی
میان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخوانی
تو میتوانی
آتشی را به آتشی دیگر خاموش کنی
تو میتوانی از ما بلابگردانی
مرگ چنان گوش به قصه ات میسپارد
که از کار خویش باز میماند
*
خاتون
شبی خوش است
میخواهم
گیسوانت را بشنوم

لب میگشایی
نسیم شبانگاه
سراپا گوش میشود
کلام تو سرانجام
آغوش میشود.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin