پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
منو زندونی بکن!

در راستای اینکه این روزها همه کارگردان می‌شوند (یک چیزی در مایه‌های این‌روزها همه طپش نگاه می کنند!) اینجانب شلخته هم تصمیم گرفتم اولین فیلم خودم را به پیشگاه شما ملت غیور تقدیم می‌کنم:

نام فیلم: منو زندونی بکن!
نویسنده فیلمنامه، تهیه‌کننده و کارگردان: شلخته
بازیگران: جواد یساری (در نقش زندانی ۳۰سال پیش)، کیوان رجبی (در نقش زندانی فعلی) و جمعی از اهالی غیور زندان اوین
آهنگساز و خواننده: جواد یساری / کیوان رجبی
با تشکر از امپکس، نودال، حمل‌ونقل و اهالی زندان اوین که ما را در تهیه این فیلم یاری داده‌اند.

فیلم با زوم دوربین روی صفحه مانیتور و خبری از خبرگزاری فارس شروع می شود:

خبرگزاري فارس: اكثر زندانيان، بازداشت در زندان اوين را به ديگر بازداشتگاه‌ها ترجيح مي‌كنند. (منتقدین فیلم حواسشان باشد که این می‌کنند ربطی به کارگردان ندارد و ایراد از فرستنده است.)

فلاش بک به ۳۰سال پیش:

تصاویر سیاه و سفیدی را شاهدیم که در آن مادر و فرزندی گریه‌کنان با هم حرف می‌زنند.

- مادر، مادر آزاد شدم!
- پسرم، پسر دلبندم تو از زندان آزاد شدی؟ بگذار در آغوشت بگیرم. بگذار جای شکنجه های تنت را ببوسم. این ظالمین با تو و دوستانت چه کرده اند؟  (گریه)

بازگشت به زمان حال:

یکی از زندانیان در حالیکه به مبل لم داده و از موهای خیسش معلوم است که لحظاتی پیش در استخر بوده زیر لب آواز می‌خواند:

منو تا سلول انفرادی دلت ببر / غل و زنجیز بزن به دست‌و پام
واسه جرم معرض عاشق شدن / بخششی به‌جز تبسم نمی خوام

جیره‌ام یه‌جرعه از نگاه توست / شمع زندون روی مثل ماه توست
منو زندونی بکن حبس ابد / زندونی عاشق بی‌گناه توست

فلاش بک به ۳۰سال پیش:

تصاویر سیاه و سفید به خوبی نشان می‌دهد که این جریانات در گذشته‌های دور اتفاق افتاده‌است. پسری که از زندان آزاد شده‌بود خطاب به دیگران از روزهای سخت زندان می‌گوید:

به کتاب آسمونی من قسم می‌خورم / که به‌جز حق و حقیقت، چیزی برنشمرم
حضور دادگاه عدل من با صراحت می‌گم / از اون زندانی که بودم من حکایت می‌گم

اول جوونی من توی زندون گذشت / دوره سرور و شادیم با دل و خون گذشت
نه تو مادر نه پدر داشتن خبر ز حالم / شب و روزم همه با رنج فراوون گذشت

یه‌روزی زندون قصر، یه‌روزی اوین وحشت / هر زمان تو دخمه‌ای من کشیدم مرارت
دم ساعت با تنی عریون توی سیاهچال / زیر آزار شکنجه کردم استقامت

بازگشت به زمان حال:

زندانی از طریق هدست موبایلش با دیگران حرف می‌زند. او ناگهان هوس می‌کند که ایمیل خودش را چک کند و از آنجاییکه سیم‌کارت ایرانسل دارد به راحتی موفق به انجام این‌کار می‌شود. هم‌بند وی می‌پرسد از کی تاحالا ایمیل رو با موبایل چک می‌کنن؟ و زندانی جواب می‌دهد: از وقتی ایرانسل اومده! (با تشکر از ایرانسل که حامی مالی ما در تهیه این فیلم بودند) و بعد گیتار را برداشته و شروع به خواندن می‌کند:

کی می گه زندون بده؟
وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!
کی می گه زندون بده؟
وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده!

فلاش بک به ۳۰سال پیش:

زندانی درد کشیده سالهای دور، در یک تصویر سیاه و سفید، بچه محل‌ها را دور خودش جمع کرده و از خاطرات زندان با آنها می‌گوید:

همه روزه واسه آزار و اذیت ما / مارو با شکنجه ای نو می کردن آشنا
دل هیشکدومشون رحم و مروت نداشت / غم اون زندونو هرگز غم غربت نداشت
توی زندون با گوشم چه ناله ها شنیدم / روزی صدبار مردن نوجوونا رو دیدم

با رمزو با علامت مشت می زدیم به دیوار / با هم سخن می گفتیم با یاری همین کار
همیشه زیرچشمی به هم نگاه می کردیم / شاید باشه بین ما زندون نمای طرار

بازگشت به زمان حال:

زندانی دارد میوه می‌خورد و زیر لب غر می‌زند که چرا میوه‌های زندان گران است! او به رییس زندان توصیه می‌کند که میوه‌فروش محله احمدی‌نژاد را به زندان بیاورند تا زندانیان هم مثل سایر مردم بتوانند از وی میوه‌های ارزان‌قیمت بخرند. در همین حین مجددا موبایل زندانی زنگ می‌خورد. زنگ موبایل او، ترانه‌ایست با این مضمون:

انگاری توی قفس ترانه خوش صداتره / شاپرک نمی‌خواد از رو شونه گل بپره
تا به زنجیر تو بودن واسه من آزادیه / حبسیه عشق تو بودن دیگه اوج شادیه

و زندانی هم‌صدا با زنگ موبایل می‌خواند:

همه ترس من از روز بد رهاییه / تیر آخر خلاص بریدن و جداییه
منو از خودت نرون نگو که سرنوشتمه / منو زندونی بکن زندون تو بهشتمه

پایان

لازم به ذکر است که این فیلم در جشنواره‌های کن، ونیز، لوکارنو، اسکار، مونترال، توکیو و غیره برنده انواع شیر، بز، گاو، گوساله، الاغ، پلنگ و سایر موجودات  طلایی شده‌است. در ضمن اگر احساس کردید این فیلم هیچ معنا و مفهومی ندارد باید به احساستان تبریک گفت!

====================

از روز ۲۰شهریور، وبلاگ من وارد ششمین سال حیاتش شد. اما حجم کاری فراوان اجازه نداد که در روزهای گذشته چیزی در این مورد بنویسم. شانزده شهریور هم سالروز تولد اولین وبلاگ فارسی بود و به شیوه پارسال در نظر داشتم پرونده‌هایی وبلاگی برای این روز بنویسم که باز به دلیل مشغله فراوان نشد. خلاصه تولد وبلاگ من و سالروز تولد وبلاگ فارسی مبارک باد! در ضمن آقا مردیم از بی‌مخاطبی در این دامنه دات آی آر! لینکمو عوض کن دیگه!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin