دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
شلخته ربوده می‌شود!

- جناب شلخته ظاهرا شما در یک محفل خصوصی فرموده بودید که آمریکا قصد داشته شما رو بدزده. این مطلب رو تایید می‌کنید؟
- بله!

- می‌شه در این مورد بیشتر توضیح بدید؟
- بنده در ادامه سفرهای موفقم به کشورهای خارجی، سری زدم به کشور زامبولانگا! سر ظهر گرسنگی بر ما مستولی گشت. آمدیم بیرون غذا بخوریم. پدرسوخته‌ها یک رستوران درست حسابی هم نداشتند. همین طور از گرسنگی داشتیم به خودمان می‌پیچیدیم که یک ماشین شیک پیش پای ما ایستاد.

- چه کسی داخل ماشین بود؟
- سه تا حوری بهشتی! گفتند شلخته جان سوار شو بریم نهار خونه ما! بنده هم نخواستم دلشان را بشکنم. اطاعت امر کردم و با آنها رفتم.

- بعد چه شد؟
- دخترها در وسط راه گفتند می‌خواهیم چشمانت را ببندیم. حدس زدم چون روسری به سر ندارند و من نامحرم هستم خجالت می‌کشند. گفتم عیبی ندارد ببندید. چشمانم را که بستند بلافاصله ضربه محکمی بر سرم خورد و بعد چیزی نفهمیدم.

- کی به هوش آمدید؟
- نمی‌دانم. فکر کنم ده دوازده ساعتی طول کشید. وقتی به هوش آمدم نمی‌دانستم کجا هستم. روی یک تخت دو نفره دراز کشیده بودم. غلطی رو تخت زدم که ناگهان دیدم یک خانوم نیمه برهنه کنارم خوابیده. تا مرا دید گفت: جوووووونی بهتری؟ پرسیدم شما کی هستی؟ با خنده گفت: من کاندولیزا رایس هستم. می‌دونی چند ساله دنبال فرصتی می‌گردم تا تو رو به چنگ بیارم؟ تو دیگه مال منی شلخته. وحشت کردم. خواستم فرار کنم اما یک لحظه سنگینی هیکلش را روی بدنم احساس کردم. اولش بدمان نیامد اما بعد گفتم اگر این هم تله باشه چه؟ اگر مثل قضیه دانشگاه زنجان یک عده دانشجو بیایند و از بنده در این وضعیت فیلم بگیرند چه؟ اگر فیلم به دست همسرم برسد چه؟ برای همین با قدرت کاندولیزا را زدم کنار و از تخت بلند شدم و فرار کردم.

پیام‌های بازرگانی: آیا می‌دانید با خاموش کردن یک لامپ، میلیون‌ها انسان دیگر هم می‌توانند از نعمت برق استفاده کرده و این وبلاگ را بخوانند؟ پس در مصرف برق صرفه‌جویی کنید. اوهوی با تو هستم پاشو برو لامپا رو خاموش کن!

- و بعد؟
- کاندولیزا هم دنبالمان آمد. از پشت دست انداخت و مرا کشید. این وسط پیراهنم پاره شد. خوشبختانه کاندولیزا شوهر نداشت. وگرنه مجبور می‌شدم کلی زندان بمانم و خواب 7تا گاو لاغر را تعبیر کنم که دارند 7تا گاو چاق را میل می‌نمایند!

- خوب ادامه بده!
- هیچی! در خانه کاندولیزا قفل بود! دیدم فرار فایده‌ای ندارد. گفتم هرچه باداباد. آمدم سمتش و گفتم همه وجودم متعلق به شماست. کاندولیزا پرید بغلم. تازه داشتیم مشغول امر خیر می‌شدیم که من از خواب پریدم.

- چه پیامی برای ملت دارید؟
- فکر کنم به خاطر دعای خیر ملت بود که من از خواب پریدم و از چنگ کاندولیزا خلاص شدم. فقط اگر بدانم این پدرسوخته‌ها چه کسانی بودند که در آن لحظه حساس مشغول دعای خیر بودند پدرشان را درمی‌آورم! مسخره‌ها وقت گیر آوردین واسه دعا کردن؟

- حرف دیگری ندارید؟
- نه برو گم شو که باز یاد کاندولیزا و آن شب قشنگ افتادم!

==========

با افزودن خبرمایه این وبلاگ به خبرخوان خود، ما را در بهتر شدن این برنامه یاری دهید! نیشخند
http://feeds.feedburner.com/shalakhteh1

آرشیو موضوعی:مصاحبه‌های شلخته

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin