چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
به بهانه شش سالگی وبلاگم

1- وبلاگستان و من: اواخر سال هشتاد بود که با واژه وبلاگ آشنا شدم. فروردین هشتادویک در بلاگر، وبلاگی ساختم با چند پست بی‌سروته. پست‌هایی که به دلیل عدم آشنایی‌ام با انکودینگ و جزئی‌ترین مسایل فنی، به شکل خرچنگ قورباغه‌ای نمایش داده می‌شد و مرا از نوشتن دلسرد می‌کرد. در آن روزهایی که محتوای فارسی اینترنت به شدت کم بود پیدا کردن گروهی در یاهو به نام فارسی‌بلاگینگ با مدیریت حسین درخشان، امید به یادگیری و نوشتن را در من زنده کرد. خرداد هشتاد و یک وقتی پرشین‌بلاگ متولد شد در وبلاگی به نام "آش کشک خاله" نوشتن را شروع کردم. همه اینها مقدمه‌ای بود برای ساخت همین وبلاگ: حزب جوانان زیر آفتاب  –  تولد : بیست شهریور هشتادویک  –  وفات: نامعلوم!

2-  وبلاگستان و سرویس‌های وبلاگنویسی: افزایش سرویس‌های وبلاگی، وسوسه‌ای بود برای رفتن از پرشین‌بلاگ. بارها و بارها تلاش کردم تا از پرشین‌بلاگ کوچ کنم. مدتی در بلاگ‌اسکای نوشتم، با هک شدن وبلاگم در سال 83 به بلاگ‌درایو رفتم. بعدها، بلاگ‌اسپات، بلاگفا، وردپرس و حتی دامنه شخصی و موویبل تایپ را هم امتحان کردم. اما باز به پرشین‌بلاگ برگشتم. بسیاری از کاستیهای پرشین‌بلاگ و سایر سرویس‌های وطنی را قبول دارم. اما هرکسی اخلاقی دارد و اخلاق من هم این است. نمی‌توانم از جایی که بیشترین خاطرات را دارم دل بکنم.

3-  وبلاگستان و احساسات: من به عنوان کسی که وبلاگستان فارسی را از همان روزهای تولدش شناخته‌ام به جرات می‌توانم بگویم که احساسات و جو گرفتگی به شدت بر آن حاکم است. روزی همه دوست کسی می‌شویم و زمانی دشمنش. شاید زیبایی وبلاگستان به همین است. زمانی برای فلان قاتلی که مستحق اعدام است، کمپین و پتیشن ترتیب می‌دهیم و روزی برای انسان بی‌گناهی که سر دار می‌رود سکوت می‌کنیم.روزی کسی را دوست داریم و او را به عرش می‌بریم و زمانی چنان بر زمین‌اش می‌کوبیم که یارای کمر راست کردن هم نداشته باشد.

4- وبلاگستان و فراموشی: ساکنان وبلاگستان فارسی فراموشکارند. شاید هم این خاصیت وبلاگستان است. شاید با این همه وبلاگ، سخت است به یاد بیاوریم که زمانی وبلاگهایی هم بودند که الان نیستند. حافظه فراموشکار وبلاگستان دیگر به یاد نمی‌آورد آن روزهایی را که با نوشته‌های آبی می‌خندید. کسی از نوشی و جوجه‌هایش سراغ نمی‌گیرد. کسی یادش نیست که زمانی وبلاگ دنیای یک ایرانی تنها منبع خبری مربوط به حوادث دانشگاه‌ها بود. یادمان رفته که چقدر از نوشته‌های ناصر خالدیان لذت برده‌ایم.

5- وبلاگستان و دلتنگی: این روزها در وبلاگستان همه به فید و کانتر و وب2 می‌اندیشند. همه از نسخه‌های جدید وردپرس و موویبل تایپ می‌گویند و من دلم تنگ می‌شود. دلم برای آن روزهایی تنگ می‌شود که درخشان با چه لذتی از گذاشتن سیستم کامنتینگ در وبلاگش می‌گفت. دلم تنگ می‌شود برای همه کل‌کل‌هایم با بلاگرهایی که در بلاگ اسپات می‌نوشتند. دلم تنگ می‌شود برای گروه فارسی‌بلاگینگ. برای خواندن سیاه و سپید دلم تنگ می‌شود و برای کاپوچینو با همه تنفری که از آن داشتم. دلم تنگ می‌شود برای کافه‌بلاگ و نوشابه‌هایش با یخ زیاد! دلم برای همه وبلاگهایی که اسمشان در کتاب "وبلاگستان شهر شیشه‌ای" نوشته شده تنگ می‌شود. دلم برای همه این هفت سال تنگ می‌شود.

وبلاگم شش سالگی را پشت سر گذاشت. شش سال یعنی ۲۲۰۰ روز!  یعنی ۲۳۰ مطلب و یعنی ۶۹۰۰ کامنت. تولد وبلاگم مبارک!

آرشیو موضوعی:وبلاگ و وبلاگستان

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin