جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧
دو فقره شعر شبه طنز

١- شعری از شیخ نادر شلخته:

گُلی خوش‌بوی در این شهر روزی
به من گفتا که نامش هست سوزی

بدو گفتم تو حوری یا که انسان؟
که از دیدار تو مستم بدین‌سان

بگفت من دختری بی‌ریخت بودم
به یک جراح ماهر رو نمودم

عمل کردم دماغ و فک و گونه
کمی از باسن و از ران و سینه

پس از آن این‌چنین زیبا شدم من
ملوس و ناز وبی‌همتا شدم من

٢- یک دوبیتی از بابا نادر عریان! :

زدست دیده و دل هر دو فریاد
که دیدم دختری در میرداماد

دلم را برد و جسم از من به جا ماند
که آن هم شد نصیب گشت ارشاد

٣- از وقتی که من به این فرندفید لعنتی معتاد شده‌ام وبلاگ‌نویسی فراموش‌ام شده‌است. صبح تا شب در خانه و اداره و حتی توی تاکسی با موبایل دارم فرندفید را چک می‌کنم. نکنید این‌کارها را! این‌قدر جوان مردم را به سمت اعتیاد نکشانید لطفا!

۴- نمی‌دانم چرا اصلا روحیه جشنواره‌ای ندارم. هیچ‌وقت در این جشنواره‌های طنز مکتوب و طنز شهر و طنز نیروزا شرکت نکرده‌ام. البته بین خودمان باشد بخشی از آن‌هم برمی‌گردد به تنبلی خودم و بخشی دیگر هم به داوران جشنواره که... در مورد این که و سه نقطه‌اش بعدا مفصل‌تر خواهم نوشت.

۵- در جشن بانوان برتر وبلاگنویس که روز بیست و یک مهر برگزار شد با خیل دوستان وبلاگنویس مقیم فرندفید بودیم و کلی خوش گذشت. جای آنها که نبودند خالی.

آرشیو موضوعی:شعر طنز

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin