پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢
واکنش پنجم در پيتزا فروشی

سلام.

باورکنيد من زن ستيزنبوده و نيستم.اما بعضی مواقع،مسايلی پيش ميايد که نوشتنش واجب و ضروريست:

پيتزاپتروـ ظهر يک روز گرم تابستانی:

من و همکارم مشغول خوردن پيتزا هستيم.پشت سر من ۴نفر خانم دور يک ميز نشسته و با صدای بلند با هم صحبت ميکنند:

- خوب نوشين جان بگو با شوهرت چيکار ميکنی؟

نوشين:شوهرمو خرش کردم حسابی.مثل موم تو دستمه.سرخود هيچ غلطی نمی کنه.واسه آب خورذدن هم مجبوره از من اجازه بگيره!!!

- مادر شوهرت به اين وضع اعتراض نمی کنه؟

نوشين:غلط می کنه.اون چيکاره است اعتراض کنه؟يه بلايی سرش ميارم اون سرش ناپيدا!!!

-بابا توديگه کی هستی!يه دوره آموزشی هم واسه ما ترتيب بده

نوشين:باشه،حتما!ولی خرج داره!!!

-راستی نوشين جان،رابطه پسرت با مادر شوهرت چطوره؟

نوشين:اصلا اونارو نمی شناسه.يعنی کاری کردم که به فاميل شوهرم محل نميزاره.وقتی عموش يا عمش زنگ ميزنن يا ميان خونه مثل غريبه ها باهاشون برخورد می کنه.ولی وقتی مامان من مياد خونه،پسرم اصلا ازش جدا نميشه.حال می کنم وقتی می بينم پسرم اينقدر به داييها و خاله هاش علاقه داره!!!

-اينطوری که خيلی خوبه!!!

نوشين:آره،من اعتقادم اينه که بچه نبايد فاميل باباشو بشناسه!اينجوری خيلی بهتره!!!

-وای نوشين!تو چقدر خوش فکری!!

-خوش به حالت نوشين!!

-...

نتيجه گيری ار حکايت فوق:

۱-من هر روز در پيتزاپترو نهار می خورم

۲-من هر روز در پيتزاپترو نهار می خورم

۳-من هر روز در پيتزاپترو نهار می خورم

به دليل ترس از مقتول شدن توسط بانوان محترم،نتيجه گيری ما همين است که هست!لطفا سؤال نفرماييد!!!

 


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin