سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٢
فصل تابستان را چگونه گذرانديد؟

من انشايم را با نام خدا آغاز می کنم.اولا ما می دانيم که در تابستان هوا گرم می شود.وقتی هوا گرم ميشود جنبش مولکولی افزايش می يابد و وقتی جنبش مولکولی افزايش يافت،مولکولها از هم فاصله گرفته و بخار می شوند.به همين علت بنده در گرمای تابستان هر اندازه درس خواندم تماما تبخير شد ودر نتيجه به سردار سازندگی(ببخشيد سردار ملی)تبديل شدم!!!(به قول بچه ها ستارخان نصف من هم عاشق مشروطيت نبود).با توجه به اينکه مشروطيت و مشروطه خواهی چيز بسيار خوبی است در ترمهای بعدی نيز اينکاررا تکرار خواهم کرد.

تابستان امسال برای من لبريز از شور و نشاط وشادی بود.در اولين روزهای تابستان،وزير دارايی به زير دستانش سفارش کرد که شام ما دانشجويان را قطع کنند و بودجه آن را صرف کارهای تحقيقی و پژوهشی نمايند.با قطع شدن شام،ما پروژه های تحقيقاتی وسيعی را شروع کرديم و در اين راه به نتايج مهمی رسيديم.مثلا فهميديم که موقع طبخ املت،بايد ابتدا تخم مرغ را بپزيم و بعد رويش گوجه فرنگی بريزيم تا آماده شود!!!همچنين کشف کرديم که برای تهيه ماکارونی،اول ماکارونی را با روغن،سرخ کرده و تفت می دهيم و سپس يک قابلمه آب رويش ميريزيم.تا بپزد!!!

اوايل مرداد به بهانه صرفه جويی در مصرف آب و برق و کم کردن هزينه ها،خوابگاه ما را تعطيل نمودند که اين امر باعث شد ما چند روزی در زيرپل حافظ بخوابيم تا اينکه امور پناهندگان سازمان ملل،دلش به حال ما سوخت و يک خوابگاه فسقلی در اختيار ما قرار داد.

علاوه بر موارد فوق،در محيط کار نيز چند بار با رييسمان برخورد لفظی انجام داده و به شدت تهديد به اخراج شدم.در ضمن يک دختر تازه وارد به عنوان همکار جديد به محل کار ما تشريف آورده اند که سايه همديگر را با تير می زنيم.

من همچنين در ايام تابستان،هشت روز در هفته با بچه های وبلاگی به گشت و گذار پرداختم.در حال حاضر دارم از شدت خوشيهايی که در تابستان متحمل شده ام به مرحله ترکيدگی نايل می شوم.

اين بود انشای من.

***

چند نکته:

۱-از دوستانی که تولد وبلاگ رو تبريک گفتن بی نهايت ممنونم.منتظر نظرات ارزشمند تک تک شما دوستان هم هستم.دوست داشتم ليستی شامل افرادی که تا امروز به وبلاگم سر زده و نوشته هامو خوندن تهيه کنم که ديدم توی اين ليست اقلا بايد اسم پونصد نفر وبلاگ نويس ذکر بشه.چون اينکار خيلی سخت بود از انجامش منصرف شدم.

۲-امروز انجمن وبلاگ نويسان جلسه داشت.اين جلسه به منظور نهايی کردن اساسنامه انجمن تشکيل شد.منتها چون من امروز تهران نبودم موفق به حضور در جلسه نشدم.

۳-با اجازه بزرگترها و پدر و مادرم بله!!!يعنی نه...منظورم اين بود که با اجازه دوستای نازنينم دارم ميرم مشهد.پس خداحافظ تا وقتی که از مشهد برگردم!!!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin