جمعه ٢۸ آذر ۱۳۸٢
من نيز فيمينست شدم!!!

در راستاي تنوير افكار عمومي و اثبات اينكه بنده هيچ مشكلي با خانمها ندارم و خيلي فيمينيست تر از خود خانمها هستم(همان کاسه داغتر از آش وغیره!!!)ترجمه ترانه ای از یک خواننده فیمینیست ترک (پتک دینچوز) را برایتان می نویسم:

با عقد نکاحی که بین من و تو جاری شد تو مرا کنیز خود پنداشتی در حالیکه من از تو سر ترم

من زن هستم و زن بودن من نشانگر این است که از تو برترم

وقتی وارد خانه می شوی می گویی غذا شور است،خانه کثیف است،مدام بهانه می گیری

ببینم اگر تو هم در امور خانه به من کمک کنی میمیری؟

مردها همگی اینگونه اند:بد جنس و بهانه جو

نامرتب،کثیف،بدرد نخور،بدخو!!!

من با دیدن این خانم،فیمینیست شدم!!!

دوستی پس از دیدن تصویر این خواننده فیمینیست،خطاب به عکس وی گفت:«الهی قربون اون فیمینیستت برم!!!»

توضيح:به خدا پدرم دراومد تا اين عکس آبرومندانه و باحجاب رو پيداکردم.بقيه عکساش خيلی ضايع بود.خلاصه خودتون به بزرگواری خودتون ببخشيد.

 

آمدیم کباب کنیم ثواب شدیم!

در مورد بازارچه خیریه چلچراغ و حضور وبلاگنویسان در این بازارچه،حرف و حدیث بسیار است.ظاهرا در مدت سه روزی که من به شدت مریض بودم و از شدت بیماری به خود می پیچیدم،صفحه نظرخواهی وبلاگ من تریبونی شده بود برای ابراز عقیده دوستان پیرامون اختلافات بوجود آمده در جریان برگزاری بازارچه.لازم می دانم در مورد برگزاری بازارچه،مطالبی را به استحضار برسانم:

1- نخستین کسی که به من پیشنهاد شرکت در بازارچه خیریه را داد امیر بود.من و امیر طی گفتگوهای مفصلی که با هم داشتیم تصمیم گرفتیم که غرفه وبلاگنویسان را در بازارچه راه اندازی کنیم.برای اینکار از دوستان وبلاگنویس درخواست کمک کردیم.بهمن قول همکاری داد و گروه سه نفره ما بدین ترتیب شکل گرفت.

2- مسؤلان بازارچه برای تحویل غرفه ها از غرفه داران پول میگرفتند.اما از آنجاییکه ما گروهی وبلاگنویس فقیر بدبخت بیچاره بودیم!!!و آهی در بساطمان یافت نمی شد،لذا غرفه را رایگان تحویل گرفتیم.روز به روز که به زمان برگزاری بازارچه نزدیکتر می شدیم،فشار بیشتری بر ما وارد می شد.نیروی کم و حجم کار زیاد،گروه سه نفره ما را به شدت سر در گم و کلافه کرده بود.

3-با پیوستن شیدا،نازنین،محمد و نیما،هفت نفر شدیم و از فشار کار بر روی ما کاسته شد.

4- من سخنگوی سایر دوستان نیستم و از قول آنها نمیتوانم هدفشان را از تحمل مشکلات غرفه داری بیان کنم اما هدف خودم از شرکت در این بازارچه و تحمل مشکلات و سختیهای کار،این بود که واسطه ای باشم برای رساندن کمکهای شما خوبان به مهرانه عزیز.

5- من به تک تک دوستان وبلاگی خود افتخار می کنم و خدمت تمامی آنها ارادت دارم.اما سخنی دارم با بعضی از دوستان:

الف- سخنی با بهمن:ما در بازارچه نماینده وبلاگنویسان بودیم.درج آدرس وبلاگهایمان بر روی بروشورها،کار نادرستی بود.در ضمن مسؤلان بازارچه برای اولین بار با جمع وبلاگنویسان آشنا می شدند.درست آن بود که با خوشرویی و اندکی گذشت،خاطره خوشی از خود در اذهان آنها به جا می گذاشتیم.

ب- سخنی با امیر:دوست خوبم،سعی کن در شرایط بحرانی،کمی بر اعصابت مسلط باشی.بدون شک تو زحمت کش ترین فرد غرفه بودی.پس بگو که به خاطر مهرانه تلاش کردی نه برای مطرح شدن.

ج- سخنی با پیام:کاش اختلاف پیش آمده در غرفه،همانجا خاک میشد و کار به دعواهای وبلاگی نمی کشید.بهتر است برای سربلندی بلاگرها در برنامه های بعدی تلاش کنیم.

د- سخنی با شیدا:نباید با هر حرفی ناراحت شد.تو تعطیلی آخر هفته ات را به خاطر باورهایت،ایمانت و اعتقادت در کنار ما بودی.پس به خاطر کاری که کردی ابراز ندامت نکن.

6- من خودم را مبری از حرف و حدیث نمیدانم.اگر دررفتار من نیز کم و کاستی بوده(که قطعا اینگونه است)و اگر در برخوردهایم ایرادی دیده اید لطفا گوشزد کنید تا در اخلاقیاتم تجدید نظر کنم.


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin