پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۳
آن شب رويايی

ما مدتها پيش قصد داشتيم يک داستان غيراخلاقي بالاي ۱۸ سال در وبلاگمان بنويسيم ولي تعدادي از کوچولوهاي زير ۱۸ سال مدام شيطنت نموده و تلاش داشتند تا داستان مذکور را بخوانند پس از رايزنيهاي فراوان،قرار شد اين افراد از مطالعه داستان ما صرف نظر کنند.لذا ما با خيال راحت اين داستان را در وبلاگمان قرار ميدهيم:


اين داستان کاملا غيراخلاقي است.چنانچه کمتر از

۱۸ سال داريد لطفا از مطالعه آن خودداري کنيد:


آن شب در خانه تنها بودم که بي اختيار به ياد اندام داغش افتادم.دلم لرزيد و فکر آن گرماي دلچسب و مطبوع مرا به ياد گذشته ها انداخت.يخچال را باز کردم و کمي کره و مربا برداشتم و خوردم تا شايد با اينکار فراموشش کنم اما نتوانستم.تلويزيون،راديو و روزنامه هم نتوانست مغزم را از فکر کردن به او باز دارد.چاره کار را در اين ديدم که به سراغش بروم.
هميشه از چيزهايي که سهل اوصول هستند بيزارم اما اينبار احساس ميکردم سهل الوصول بودنش نعمتي است.هر بار اراده ميکردم به خانه مياوردمش.
لباسهايم را پوشيدم و به دنبالش رفتم.وقتي از دور ديدمش احساس کردم که به من چشمک ميزند.بي اختيار به سمتش دويدم.در ازاي مبلغ ناچيزي تصاحبش کردم.داغ داغ بود.از فرط هيجان به شدت در آغوشش گرفتم.نگاههاي متعجب و تمسخرآلود اطرافيان،مرا به خود آورد.دوست نداشتم در حضور غريبه ها کاري به کارش داشته باشم.هنوز در آغوشم بود و گرماي وجودش انگار زندگي را در رگهاي من تزريق ميکرد.
سر کوچه که رسيدم احساس کردم هيچکس ما را نمي بيند.همه جا خلوت بود.دستي بر اندامش کشيدم.هنوز داغ بود.خواستم ببوسمش .حرارتش چنان بود که لبهايم را سوزاند.احساس کردم لبم تاول زده است.اما چنان عطر دل انگيزي داشت که نمي توانستم از آن جدا شوم.ترسدم کسي شاهد معاشقه ما در خيابان باشد.به همين جهت داخل خانه آوردمش.
داخل خانه که رسيدم به سرعت لباسهايم را درآوردم و کنارش نشستم.آماده بودم براي رسيدن به اوج لذت.
مدتي بعد من در اوج لذت بودم و دوست نداشتم کسي حتي براي يک لحظه در اين لذت با من شريک باشد.تمام وجودش را براي خودم ميخواستم.با ولع هر چه تمامتر ميخوردمش و لذت ميبردم.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!!!چه لذتي دارد خوردن بربري داغ در يک نيمه شب سرد زمستاني!

هـر که خواهــد تاج و تخــت سروري   مي خـــورد هرروز و هر شب بربري
بربري يعني غـــــــذاي جسم و جان   بربري مي بخشـــــــــــد انسان را توان
بنده مجنـــــــون،بربري ليلاي مـــــن   بربري يــــــــــــعني هـمه دنياي مــــــن
مي خــورم مــن بربري را روز و شب   در فراقـــــــــــــــش مبتلايــم من به تب
روي حرفــــــــــم با تــو باشــد بربري   خوشـــــــگلي تو! نــازنيني! دلبــري!!!
دل بـه عشق روي ماهــ
ت بسته ام   بـــي تو مــن از کل عالم خسته ام
اي شـلخته خوانـده ام من در کتاب   بربري خوردن بســـــي دارد صواب 

*****


چند نکته:

۱- از اينکه وبلاگ من امروز از حالت بهداشتي و پاستوريزه بودنش خارج شده شديدا معذرت خواسته و طلب عفو بخشش نموده و از اينجور صحبتا!!!به خدا بعضي وقتا آدم نميتونه خود سانسوري کنه.

۲- وقتي Emailهاي خودمو چک ميگردم واقعا غافلگيرشدم.امسال خواننده هاي اين وبلاگ و دوستان خوب وبلاگنويسم با greetingهايي که برام فرستاده بودن حسابي شرمندم کردن.ممنونم از همه اين عزيزان.مخصوصا از سمن خانوم که مثل سال پيش اولين greetingرو از ايشون دريافت کردم.

۳-تا سيزده بدر فکر نميکنم بتونم آپديت کنم.سبزه گره زدن يادتون نره.ايشالا که بختتون وا ميشه.بخت من يکی با سبزه که هيچی فکر کنم با درخت گره زدن هم وانشه!!!


دنباله Add to Del.icio.us Balatarin