شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
شیخ در بستر بیماری

شیخ ما در بستر بیماری بود و مریدان نگران.پس تصمیم گرفتند طبیبی بر بالین شیخ بیاورند.نقل است که در آن روزها طبیبی حاذق در شهر،شهره خاص و عام گشته بود و  آن طبیب،دخترکی بود که تازه از درس طبابت فارغ شده و مطبی دایر نموده.پس طبیب زیباروی بر بالین شیخ حاضر گشته و دست خویش بر پیشانی شیخ نهاد تا میزان حرارت بدن وی را دریابد!!!

چون شیخ چنین بدید به ناگاه از طبیب پرسید:«ای طبیب زیباروی!آیا زن من میشوی؟؟؟» .مریدان که انتظار چنین پرسشی از شیخ نداشتند خندیدند و طبیب نیز دم فرو بست و سخن نگفت.پس شیخ برای بار دوم سوال خویش تکرار نمود.مریدان گفتند:«یا شیخ! اینک که ملک الموت بلیط سفر به آخرت را برایت تهیه نموده این چه جای پرسش است؟» شیخ پاسخ داد:«اینکه نادانسته و جاهل بمیرم بهتر است یا اینکه پاسخ این سوال را بدانم و بعد بمیرم؟»

پس شیخ برای بار سوم سوال خویش تکرار کرد.طبیب که دلش به حال زار شیخ سوخته و سخنان او را هذیان می پنداشت از سر ترحم گفت:«با اجازه پدر و مادرم و بزرگترها بـــــــــــــــــــــــله!!!».

پس شیخ ما فی الفور از بستر برخاسته و طبیب را به عقد خویش در آورد!!! گویند شیخ ما در کنار طبیب زیباروی،سالهای سال به خوبی و خوشی زندگی کرد.

دکتر اگر تی تیش و خوشگل بود   اهل قـــــــر و ماتیک و ریمل بـود

زنده شود مـــــــرده به دستان او   هر سر طاسی بشود پر ز مو!!!

******

۱-با علم به اینکه تعدادی از خوانندگان ثابت این وبلاگ،دانشجوی پزشکی می باشند(حداقل ده نفرشان را خودم می شناسم)ممکن است این نوشته کمی تا قسمتی جامعه پزشکان وبلاگخوان را عصبانی کرده و سو ء تفاهماتی ایجاد نماید.لذا در همینجا خدمت این قشر محترم عرض می نمایم چنانچه از خواندن متن فوق احیانا عصبانی شده اند می توانند با خوردن یک لیوان آب خنک یا کوبیدن مشت بر صفحه مانیتور! عصبانیت خود را فرو بنشانند.

۲- به دنبال تعطیلی وبلاگ ستاره ها ، تصمیم گرفتم از این به بعد وبلاگ مذکور را آپدیت کنم تا مشت محکمی بر دهان .... آقا اصلا هیچی.از این به بعد من هر هفته وبلاگ ستاره ها را آپدیت خواهم کرد همین!!!

۳- خوابگاهها هم هفته دار شدند!!!هفته خوابگاههای دانشجویی از ۴ تا ۱۰ اردیبهشت برگزار شد.حالا این خوابگاههای مشمئز کننده چی چی دارند که هفته گرامیداشت هم میگیرند خدا داند و بس.منکه دیگه حالم از خوابگاه داره بهم میخوره خسته شدم بابا!!! اینم یه شعر از خودم در وصف خوابگاه دانشجویی خودمان:

ای خوابــــــــــگاه مــــــن که بود جان فدای تو   قــــــــــربان ساچـــــــــــمه پلو،لوبیای تو!!!

یـــک لنــــــگه کفش مانده ز دوران استالین   دیــــــــــدم که بود داخـــــل دیگ غـــذای تــو

امشب اتاق ما شده ماوای موش و سوسک   اما منم رفیق همه گـــــــــــــــربه های تو!!!

البته شعر بالا از لحاظ وزن و ... دچار مشکلات عدیده ای هست منتها چون داغ دلم تازه شد به صورت فی البداهه یه چیزی گفتم که گفته باشم!!!در مورد خوبگاههای ملعون دانشجویی به زودی مطلب مفصلی خواهم نوشت.آخ که دیگه خسته شدم از خوابگاه.

۴-بالاخره پیام فضلی نژاد رو رویت کردم!!! البته به طور تصادفی.بعد از بازداشت پیام موفق به دیدنش نشده بودم.خیالم از بابتش راحت شد همین!

۵- حالم کمی تا قسمتی بهتر تر شده و در نتیجه از این به بعد زود به زود آپدیت میکنم.دلم به حال خواننده هایی میسوزه که مجبور میشن این حرفا رو بخونن

آرشیو موضوعی:حکایات شیخ شلخته

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin