دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
بی من چگونه سفر می‌کند پدر؟

امروز، روز پدر بود و یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی من. امروز، روز مرور خاطرات بود. روز مرور خاطرات همه روزهای من با پدر. یاد پارسال افتادم. پارسالی که پدر بود و بودنش پشتوانه روحی خوبی برای من. روزهایی که به دلگرمی بودنش، جایی برای غصه در دلم نداشتم.
بیست و سه فروردین امسال وقتی خبر کوچ پدرم را شنیدم کیلومترها از خانه دور بودم. در راه خانه که ده‌دوازده ساعتی طول کشید، بارها این سوال را در ذهنم مرور کردم: "بی من چگونه سفر می‌کند پدر؟" و این سوال، مقدمه خلق شعری بود که هنوز تکمیل نشده است و یا بهتر بگویم نتوانسته‌ام تکمیلش کنم. هر بار که به قصد نوشتن گوشه‌ای از این شعر، کاغذ و قلم در دست گرفته‌ام سیل اشک، امانم را بریده است و حاصل همین شده که می‌بینید. این شاید هدیه ناقابلی باشد به پدر مهربانم در روزی که متعلق به اوست:

رفتم به خانه ببینم دوباره من
آرامشی که در آن چهره می‌نشست
رفتم به خانه ببوسم دوباره آن
دستی که زحمت من را کشیده است

رفتم ولی خبر از آن صدا نبود
از آن صدای گرم و پر از مهر و عاطفه
رفتم ولی دل من غرق غصه شد
در آن سکوت ساکن و بی گردش و خفه

دنیا به چشم من امروز تیره است
اینجا به غیر سیاهی که رنگ نیست
من خانه‌ام ولی آخر پدر کجاست؟
یعنی دلش برای پسر تنگ نیست؟

زنگی میانه راه او به من نزد
در را به روی من این بار وا نکرد
در سفره جای سنگک داغی که می‌خرید
نانی بیات، خشک و کپک بسته بود و سرد

اکنون که آمده‌ام من پدر کجاست؟
گفتند او به سفر رفته بی‌خبر
او بی‌خبر سر این کوچه هم نرفت
بی من چگونه سفر می‌کند پدر؟

این شعر در هیچ‌یک از قالب‌های شعر کلاسیک جا نمی‌گیرد. شاید نو باشد. هرچه باشد برای دل خودم گفته شده نه برای جا گرفتن در قالب‌های شعری.

آرشیو موضوعی:برای دلم

دنباله Add to Del.icio.us Balatarin