داستان مرد و دوچرخه

در سایت عصر ایران خواندیم که مردی در اسکاتلند تلاش داشت با یک دوچرخه رابطه جنسی برقرار کند. ما ضمن ارج نهادن به تلاش‌های این مرد محترم و با یادآوری اینکه نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود امیدواریم پس از پایان دوران محکومیتش بتواند بدون حضور مزاحمین به این امر خطیر بپردازد. منتها سوالی که ذهن بنده را شدیدا درگیر خود کرده و جوابی برای آن ندارم این است که چگونه؟؟؟

در همین راستا، مولانا شلخته در دفتر بیستم مثنوی، شعری از خود ول کرده که با هم می‌خوانیم:

مرد و دوچرخه

عشقبازی مرد با آن دوچرخه در بلاد کفر و توصیه‌اش به شاعر:

مردکی دیدم که چرخی می‌نواخت / بوسه‌اش می‌داد و پیشش می‌گداخت
با دوچرخه عشقبازی می‌نمود / از پدالش بوسه‌هایی می‌ربود
بوسه‌هایی آبدار و متصل / یکدم از چرخش نمی‌شد منفصل
خویش را بر چرخ می‌مالید او شگفت / وه! چه آه و اوه می‌کرد آن خرفت
می‌فشرد آن چرخ را اندر بغل / مثل عشاق جوان در ماه عسل
گفتمش کار تو ای مردک خطاست / با دوچرخه عشقبازی نارواست
عقل خود را ارتودنسی کرده‌ای؟ / با دوچرخه کار جنسی کرده‌ای؟
با الاغ و گاو و سگ را دیده‌ایم / گر ندیدیم از کسان بشنیده‌ایم
با دوچرخه ای برادر نوبر است / هرکسی اینگونه کرد او بربر است
گفت اگر خواهی درآری جفت شاخ / در خیابان‌ها بگرد ای گوستاخ
گفتمش باشد اطاعت می‌کنم / شهرتان را هم زیارت می‌کنم

بیرون آمدن شاعر از آن مکان و دیدن صحنه‌های محیرالعقول در خیابان:

تا رسیدم در خیابانی فراخ /  برسرم رویید چندین جفت شاخ
مردکی دیدم که خوابیده دمر / با تلاش و کوششی بس بی‌ثمر
لخت و عریان در همان حال دمر / بس فشار آرد به پشت و بر کمر
آن چنان می‌زد خودش بر سنگ سخت / گوییا هست با جنیفر روی تخت
گفتمش ای مردک فرخنده پی / عشق با سنگ خیابان تا به کی؟

درد دل آن مرد که با خیابان عشقبازی می‌کرد و گوش دادن شاعر به سخنان وی:

گفت اینجا همه اینگونه‌اند / مردم اینجا مثل مار و پونه‌اند
بسکه اینجا مشکلات ما کم است / سینه‌های ما پر از درد و غم است
مشکل ما نیست اینجا ازدواج / کس به نان شب ندارد احتیاج
در بلاد ما نباشد فقر هیچ / توی مترو کس نگردد ساندویچ
مشکل مسکن در اینجا حل شده / این رفاه لعنتی معضل شده
بسکه مردم وقتشان آزاد هست / بخشی از تفریحشان مازاد هست
اینکه دیدی بخشی از تفریح ماست / هر سخن از من شنیدی بود راست!

متعجب شدن شاعر از آن سخنان و به فکر عمیق فرو رفتن و باقی قضایا و نتیجه گیری:

چون شاعر خوابش میامد به همین دلیل به شکل منظوم فکر نکرد و با نثر در دریای تفکر غوطه‌ور گردید و به این نتیجه رسید که ما چقدر خوشبختیم که این اندازه در صف نان و شیر و مترو و اتوبوس وقتمان را تلف می‌کنیم و به این کارهای جلف نمی‌پردازیم. به همین دلیل ضمن پی بردن به میزان تدبیر، سیاست و دوراندیشی دولت، مراتب ارادت و تشکر خالصانه خود را به کلیه مسئولان کشوری و لشکری اعلام نموده و در پایان گفت:

من و این‌همه خوشبختی محاله محاله محاااااااااااله!

/ 48 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ويروس

یک بار دستم را از مِه پر کردم . // سپس دستم را باز کردم ؛ بیا و ببین ، مِه به کِرمی بدل شده بود . // دستم را بستم و دوباره گشودم ؛ بنگر ، پرنده ای در میان دستم بود . // باز دستم را بستم و گشودم ؛ د رمیان گودی دستم انسانی ایستاده بود . // سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست . // باز هم دستم را بستم ؛ وقتی آن را گشودم ، چیزی جز مِه ندیدم ؛ // اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی . == - جبران خلیل جبران -

طنز

سلام. جدا اين شاعر دسته همه شعراي طناز و فكاهي را از پشت بسته. برو كه دارمت و هوارتا

بنيامين محمدي

مخلصیم... مدتیه که خدمت نرسیدم و ببخشید! اتقاف جالبی بود ولی کجای دچرخه رو مورد حمله قرار داده بود!؟؟؟ سنفنتول!!!؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ ارادتمند

انديشه

دوباره می سازمت وطن/اگرچه با خشت جان خویش... 16 آذر گرامی باد

من

وا چرا اپ نکرديد هنوز ما منتظره بقيهاش هستيم.

علی ترابی

آقا دمت گرم خيلی توپ بود ای ولله

فرزانه

اوا خدا به دوووووووووور چه چيزاااااا

ورودی ۸۳