نگاهی به شرق، نيم نگاهی به ساقی!

روز شنبه وقتی مصاحبه شرق با ساقی قهرمان را دیدم یقین داشتم که جنجال به پا خواهد شد و متاسفانه شد! توقیف شرق ناراحت کننده است. اما از نظر من، کار روزنامه شرق نیز خالی از ایراد نبود.

ساقی قهرمان کیست؟

ساقی به روایت من: در سال 1347 در مشهد به‌دنیا آمده. لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه تبریزدارد. در فاصله سالهای1375 تا 137۸ به تحصیل ادبیات انگلیسی در دانشگاههای کشور انگلستان پرداخته‌است. او در سال 1367 از ایران خارج شده و به کشور کانادا رفته و تابعیت همان کشور را دارد. از ساقی قهرمان سه‌مجموعه شعر (از دروغ، و جنده یعنی جان، ساقی قهرمان، همین) و یک‌مجموعه داستان کوتاه (اما وقتی تنهایی، گاو بودن درد دارد) تاکنون منتشر شده‌است. نخستین کتاب وی در سال 1376 به چاپ رسیده است. وی علاوه‌بر مجموعه‌های فوق، با برخی از نشریات چاپی و اینترنتی خارج از کشور از جمله شهرزاد، سخن آزاد، خط، شهروند، ادبیات و فرهنگ، ایران‌خبر و دوات نیز همکاری داشته‌است. همچنین نام او به عنوان ویراستار برخی از کتاب‌ها و مقالات به چشم می‌خورد.

ساقی به روایت کیهان: يك زن ضد انقلابي فراري است كه اكنون و در آستانه پنجاه‌سالگي در كانادا اقامت دارد. ساسان قهرمان، سردبير سايت گذار (ارگان فارسي سازمان سيا) بوده و خواهرش ساقی، مشاور فرهنگي آن است كه در شهرهاي مختلف اروپا و آمريكا براي گروههاي اپوزيسيون شب‌هاي شعر برگزار مي‌كند! وی رئيس سازمان همجنس‌گرايان ايران است که در سال 1997نخستین کتاب خود را در کانادا منتشر کرد اما رسانه‌هاي خارجي به دليل اوج هرزگي اشعار و داستان‌هاي وي، از انتشار خبر و گزارش پيرامون آن خودداري كردند. او  که سردبیری نشریه چراغ - ارگان رسمی همجنسگرایان ایران- را برعهده دارد رسما کتابی در ستایش روسپیگری نوشته است.

کار شرق: درست یا خطا؟

من کار شرق را به هیچ‌وجه صحیح نمی‌دانم که معتقدم نباید چنین مصاحبه‌ای از وی چاپ می‌شد. شرق یک روزنامه کثیرالانتشار و معروف و در واقع بهترین روزنامه بخش خصوصی است. رسانه‌ای با این شناسنامه و با این کارکرد، نباید یک صفحه خود را به شخصی اختصاص دهد که از نظر ادبی، جایگاه چندانی در میان نویسندگان ندارد. نمی‌دانم این چه باور غلطی است که هرکس به خارج رفت و کتابی نوشت می‌تواند نویسنده باشد و باید او را در بوق و کرنا کرد؟
در حالیکه بسیاری از نویسندگان جوان و شایسته ما در داخل کشور، چوب نبود آزادی و خودسانسوری را می‌خورند و نمی‌توانند بی‌پروا بسرایند و بنویسند، رفتن به سراغ کسی که از دیدن آن همه آزادی هول شده و از آن‌ور بام افتاده است چه لطفی برای خوانندگان روزنامه دارد؟
البته مشکل فقط شرق نیست. اگر شنونده رادیو زمانه باشید حتما خاطرات صدمن یک‌غاز شهرنوش پارسی‌پور را شنیده‌اید و به اندازه کافی خندیده‌اید. آیا صرف بی‌پروایی و رک‌گویی، می توان وقت رسانه را در اختیار کسی قرار داد که سر و ته خاطراتش معلوم نیست؟ گیرم که سرو ته هم داشته باشد. آن خاطرات به چه درد مخاطب می خورد؟

س.ک.سی نویسی؛ ساده یا دشوار؟

دو سال پیش مطلبی نوشته‌بودم با نام مرثیه ای‌برای وبلاگستان. آنجا نوشتم که اکبر سردوزامی، حسین نوش‌آذر، رضا قاسمی و افرادی نظیر اینها را نباید به وبلاگستان راه داد که حضورشان سم است برای تن رنجور وبلاگشهر. بر من تاختند که نباید توقع داشته باشی که همه مطابق سلایق تو بنویسند. در حالیکه منظور من چیز دیگری بود. بها دادن به امثال این‌ها و کسانی نظیر شهرنوش و ساقی، هم نویسندگان جوان را دلسرد می کند و هم ادبیات را به سمت و سوی نابودی می برد.

نگاه جنسی و نوشته‌های اروتیک، به دلیل وجود میل جنسی در بشر، ساده‌ترین نوع نوشته‌ها هستند طوریکه هر فرد ناآشنا به قواعد ادبی و فاقد استعداد نویسندگی هم می‌تواند هزاران کلمه در مورد آلت تناسلی و پایین‌تنه و زیر شکم بنویسد. اصلا می تواند خاطرات همخوابگی شب قبلش را با زبان خودش به عنوان داستان بنویسد و چون نوشته‌اش س.ک.سی و جذاب است و کاملا ملموس برای خواننده، کسی در آن به‌دنبال ظرافت و لطافت ادبی نیست. اما اگر اینگونه نوشتن هنر است پس خلاقیت ادبی و نوآوری و فن بیان و ایجاز چه می شود؟ اگر س.ک.سی‌نویسی هنر است من برای ده‌ها وبلاگنویس نوجوان که این‌گونه می نویسند و پیچیده‌ترین حالات معاشقه را در کوتاه‌ترین جملات توصیف می‌کنند بیشتر احترام قائلم تا به نویسندگان آن سوی آب که خود را موجوداتی می‌دانند از ماتحت آسمان افتاده و آخر ادبیات!

==========

اصلا حس نوشتن ندارم. از وقتی دامنه دات‌کام پرشین‌بلاگ را دزدیده‌اند سرخورده شده‌ام. اینجا در این دامنه دات‌آی‌آر، احساس رابینسون کروزوئه بودن دارم. فکر کن! وبلاگی که دلت خوش بود به خوانده شدنش، اکنون روزی ۵نفر بازدیدکننده دارد و دروغ است اگر بگویم که وبلاگ را برای دل خودم می‌نویسم نه مخاطب!

اینها را گفتم تا دل دوستان به درد بیاید و اگر قبلا لینکی به وبلاگمان داده بودند اصلاح کرده، آدرسش را از دات‌کام به دات آی‌آر تغییر دهند که دل جوانی شاد شود!

/ 22 نظر / 138 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاجاقا

سلام بدینوسیله اعلام میدارد که لینک حضرت اجل که شما باشید در سایت مرغ آمین آن شیر زن زمانه، تصحیح و برای اطلاع عموم ابلاغ گردید. ارادت مند حاجاقا

پريشون

دوباره باز ميشه روزنومه شرق

راحيل

لينکت رو دفعه اولی که به خانه خرابه دات آی آرم پا گذاشتم تصحيح کردم. من با توقيف روزنامه ها به هر دليلی مخالفم. انديشه رو نبايد مسدود کرد بايد اصلاح کرد. اصحاب انديشه و قلم از هر نظری با بقيه مردم فرق می کنند و شيوه برخورد با اشتباهات آنها هم بايد بابقيه مردم متفاوت باشد. ضمناْ با دو بند آخر نوشته هات کاملاْ موافقم و فکر می کنم بايد با اينطور مسائل برخورد جدی اما به همون شيوه ای که در بالا گفتم بشه. سبز باشی

راحيل

راستی با اينکه خيلی خيلی ديره اما روز خبرنگار رو بهت تبريک می گم. و آرزو می کنم قلمت همواره در انديشه سبز آزادی و عدالت حرکت کند و علی يار خود و قلمت باشد که نلغزيد

داریوش بلادی

به قول امید شوریده مرحوم هووووو وووو ووو وو حقته وبلاگت اینجوری شد همینو میخواستی ؟دات کامت کردیم ....

ابوذر آذران

شما را لينک کردم تا بخوانم لينکم کنيد تا بخوانيدم

ناما جعفری

سلام بازهم مهربانانه...به توی عزيز..به شدت شاید ..که با حرف هایت موافق هستم...نمی خواهم کلماتی بیاورم ...که فحش ودشنام باشدراجع به این جریان...رادیوزمانه را که نگاه می کنی یک خودسانسوربی اخلاقانه است...مطالب را بازچاپ می کند آن هم به سبک وسیاق خودش...ساقی یا پورمحسن یا فاحشه خانم بودن...برای خودشان .دنیا کم ازاین دست آدم ها ندارد...که دارد...به هرحال..گاهی وقت ها که فکرمی کنم...البته گاهی وقت ها...می بینم آدم های بزرگ وکوچک زیادی درون کله ام، آمد ورفت داشتن...آدم های کوچک زود رفته اند تا شاید روزی برگردند وبرگرده من به تماشای ستاره ها بنشینند یا شاید بزرگ شوند ...بزرگترازبزرگ....اما آدم های بزرگ هم، زود رفته اند ...کله من یعنی ناما جعفری این قدرکوچک بود که آدم بزرگ ها درونش جا نمی گرفتن...به ديداری باز.تازه اميدوار

ويروس

عشق شوري در نهاد ما نهاد // جان ما در كف غوغا نهاد *** داستان دلبران آغاز كرد // آرزويي در دل شيدا نهاد *** رمزي از اسرار باده كشف كرد // راز مستان جمله بر صحرا نهاد *** عقل مجنون در كف ليلي سپرد // جان وامق در لب عذرا نهاد *** بهر آشوب دل سوداييان // خاك فتنه بر رخ زيبا نهاد *** از پي برگ و نواي بلبلان // رنگ و بويي بر گل رعنا نهاد *** فتنهاي انگيخت، شوري در فكند // در سرا و شهر ما چون پا نهاد *** جاي خالي يافت از غوغا و شور // شور و غوغا كرد و رخت آنجا نهاد *** نام و ننگ ما همه بر باد داد // نا ما ديوانه و رسوا نهاد *** چون عراقي را، در اين ره، خام يافت // جان او بر آتش سودا نهاد == عراقي همداني

جوان

باهات موافقم.

کامیار