پرونده‌هایی برای وبلاگشهر- به مناسبت ۱۶شهریور:۵سالگی وبلاگ فارسی(۸)

پرونده امروز: ازدواج وبلاگی!

در پرونده‌های قبل، از مرگ مجازی و حقیقی در وبلاگستان سخن گفتم. دوستان عزیزی اعتراض کردند که چرا از مرگ می‌گویی؟ این‌بار پرداخته‌ام به ازدواج:

I think it was the first blog marriage in Iranian history that made me a much more happier person :)

این جمله که با شوق و ذوق زیادی هم نوشته شده، حرف دل معروفترین داماد وبلاگستان -بابک- است. او در آن روزها با خورشید خانوم وبلاگستان ازدواج کرده بود و باید هم خوشحال می‌شد! بهتر است خبررا از زبان خورشید خانوم هم بشنویم:

عصرش رفتیم محضر. وقتی آخونده اومد و شروع کرد هنوز نفهمیده بودم چه خبره. از من بله خواست. پینکفلویدیش گفت عروس رفته گل بچینه. بار دوم زن عموش گفت عروس رفته وبلاگ بنویسه! همه از خنده مرده بودن! بار سوم همه منتظر بودن و من نمی دونستم باید بله بگم یا نه. با اجازه مامان و بابام بله گفتم. بعد همه دست زدن. مهر رو پرسید و اعلام کردیم: ۱جلد دیوان حافظ، یه دست آینه شمعدون و یه شاخه گل رز.

در واپسین روزهای مرداد۸۲ بود که خبر ازدواج خورشیدخانوم و بابک در تمام وبلاگستان پیچید و عکس‌العمل بسیاری برانگیخت و البته بخش جنجالی این خبر، شروط ضمن عقدی بود که خورشید خانوم، داماد را وادار به پذیرش آن‌ کرده بود:

شرایط رو هم اضافه کردیم. حق طلاق و مسافرت و کار گرفتم. اموال نصف نصف. واون به جای مهر موظف شد بیمه درمانی مادام العمر کنه منو. اون تبصره ای رو هم که به طرفین حق میده اگه یکیشون بچه دار نمی شد اون یکی طلاق بگیره رو امضا نکردیم. باباش گفت چه حسی داری؟ گفتم حس برنده شدن. گفت: "فاتح شدم، خود را به ثبت رساندم"

حتما می‌پرسید این دو نفر چگونه با هم آشنا شدند؟ این سوال را اسدالله علیمحمدی قبلا از صنم دولتشاهی پرسیده و چنین پاسخی شنیده:

صنم و بابک در کنار اهرام/ عکس از اورکاتمن با آقای همسر از طریق وبلاگم آشنا شدم. آقای همسر با وبلاگ من آشنا شده بود و وبلاگ من رو می‌خوند. زمستون سال ۸۱ آقای همسر اومد ایران. به من ایمیلی زد که اومده ایران و من هم فقط بهش گفتم خوش اومدی! همون موقع‌ها قرار بود که مراسم وبلاگ‌های برتر ماهنامه دنیای کامپیوتر و ارتباطات برگزار شه که منهم یکی از کاندیداهای منتخب هیات داوران بودم. ظاهرا آقای همسر خبر جلسه رو تو سایت ایران امروز می‌خونه و می‌آد به محل جلسه که منو ببینه. وقتی وارد جلسه شدم بطور خیلی اتفاقی رفتم دو تا صندلی اونورتر آقای همسر نشستم، بدون اینکه اصلا هم‌دیگه رو بشناسیم. البته آخر جلسه من رو شناخت و با هم حرف زدیم و اون دیدار جرقه آشنایی من و اون شد و البته واضحه که اون موقع هیچ‌کدوم فکر نمی‌کردیم که ممکنه یه روزی گوشامون دراز شه و باهم ازدواج کنیم!

در همین گیرودار بود که خورشیدخانوم خبر دیگری هم در وبلاگش اعلام کرد:

پینکفلویدیش خواهر عزیزم که تو تمام این سالها، یعنی از 11 سال پیش بهترین دوست من بوده با پیام چرندیاتی، داداشی عزیزم، امروز ازدواج کردن. نمی تونم بگم چقدر خوشحالم.

ازدواج شیده و پیام، همزمان با ازدواج صنم و بابک و البته با شروطی مشابه (گرفتن حق طلاق به‌جای مهریه)، بازتاب وسیعی در وبلاگستان داشت و البته مقدمه‌ای برای ازدواجهای بعد شد:

راه‌اندازی گروه فارسی‌بلاگینگ توسط درخشان در یاهو، اگر برای وبلاگنویسان تازه‌کار محلی بود برای رفع اشکال و یادگیری، برای مریخی و مرتیا فراتر از اینها بود. و شاید به‌همین دلیل، مریخی از اینکه درخشان، گروه مذکور را ناگهان حذف کرد عصبانی‌است. فارسی‌بلاگینگ برای مریخی و مرتیا، محل آشنایی بود و حاصل این آشنایی، قرارهای وبلاگی و نتیجه نهایی‌اش یک ازدواج موفق وبلاگی!

اما ازدواج وبلاگی تنها منحصر به قشر خاصی نیست. جالب‌است بدانید بیشترین آماز ازدواج‌های وبلاگی در بین وبلاگنویسان مذهبی‌است!

قدیمی‌های پرشین‌بلاگ، حتما پریا را می‌شناسند. او یکی از همان وبلاگنویسان مذهبی‌است. پریا، دوسال پیش در مصاحبه‌ای با ایتنا، از نحوه آشنایی با همسرش گفته‌است:

از حدود یک سال و نیم پیش وبلاگ «آسمانی‌ها» را می‌خواندم. آن موقع در مورد ازدواج می‌نوشت، اما نه سطحی و گذرا، بلکه معلوم بود مطالعه دارد، و دید باز و خوبی نسبت به این مسئله دارد. من هم مثل بقیه وبلاگ‌ها، وبلاگ ایشان را می‌خواندم و پیام می‌گذاشتم، تا روز عرفه سال 81 که دیدم با دوستانشان به مشهد رفته‌اند، و با این که می‌دونستم دیر شده، اما در مسنجریاهو برایشان پیغام گذاشتم که برایم دعا کند.

بهتر است ادامه مصاحبه را در منبع اصلی‌اش بخوانید.

روحانی دوست داشتنی وبلاگستان -محمدعلی ابطحی- را همه می‌شناسید. و احتمالا می‌دانید که دختر وی هم یکی از افرادی‌ست که با همسرش از طریق وبلاگ، آشنا شد. فاطمه -دختر ابطحی- وبلاگی دارد به نام اندیشه و احساس و همسرش امیرحسین هاشمی هم وبلاگ فرشتگان بلورین‌بال شهر دلم را می‌نویسید.

ازدواج دو تن از دوستان بسیار خوب من در سال ۸۳ نیزبه‌واسطه وبلاگ بود. پیام بازرگانی و شیدای بارانی، نخستین بار در قرار وبلاگی روز بیست شهریور۸۲ با هم آشنا می‌شوند و بعد این آشنایی مسبب دیدارهای بعدی گردیده و در نهایت ازدواج، منجر به تعطیلی وبلاگ‌های شخصی‌شان شده و وبلاگ مشترکی می‌زنند تحت عنوان سایه‌گاه.

¤ به‌خاطر پربارتر شدن این پرونده هم که شده امیدوارم دختران و پسران وبلاگنویس، بیشتر با هم ازدواج کنند.

/ 34 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسون

واجب شد منم يه بلاگی بزنم شاید فرجی بشه.

سبا

ما کخ 3 سال اینجا هی نوشتیم هی نوشتیم...خبری نشد میگم این همه دختر خوب حیف که با کمبود جنس مخالف مواجه شدیم ..اینم یکی از بدشانسیای ماس همین که مدرک گرفتیم دانشگاه بدون کنکور شد ...مطمئنن دوره بعد از ما تعداد پسرا 6 برابر دخترا میشه راستی تو زن نمیخای

فرهاد

سلام اولا باید بگم تو این مدت همه پرونده هائی که نوشتی رو دنبال کردم و واقعا کار خیلی خوب به نظر سنگینی رو انجام میدی که بعضی وقتا واقعا تعجب می کنم که چه جور وبلاگی که آرشیوش از اینترنت پاک شده شما داری و میگی اگه کسی می خواد بگه واسش بفرستم. بعد هم باید بگم بهتون لینک دادم تو قسمت دوستان و خوشحال می شم شما هم به عنوان کسی که از اول در جریان وبلاگستان فارسی بودی به من لینک بدی که باعث افتخار من خواهد شد. راستی کاش می شد در سالگرد روز وبلاگ فارسی همه وبلاگنویسا یک جا جمع می شدند اما حیف

فرهاد

سلام اولا باید بگم تو این مدت همه پرونده هائی که نوشتی رو دنبال کردم و واقعا کار خیلی خوب به نظر سنگینی رو انجام میدی که بعضی وقتا واقعا تعجب می کنم که چه جور وبلاگی که آرشیوش از اینترنت پاک شده شما داری و میگی اگه کسی می خواد بگه واسش بفرستم. بعد هم باید بگم بهتون لینک دادم تو قسمت دوستان و خوشحال می شم شما هم به عنوان کسی که از اول در جریان وبلاگستان فارسی بودی به من لینک بدی که باعث افتخار من خواهد شد. راستی کاش می شد در سالگرد روز وبلاگ فارسی همه وبلاگنویسا یک جا جمع می شدند اما حیف

پژمان

سلام مقالات بسیار عالی نوشتی که برای من تمام خاطرات رو زنده کرد مخصوصا اینکه از همون ابتدا خودم هم جز وبلاگ نویسهای اولیه بودم و در بطن ماجراها. یه سری مقاله قبلترها در آهوی سه گوش نوشته بودم که خوشبختانه متنش رو دارم روی هاردم ولی الان روی اینترنت نیست. شاید دست از تنبلی بردارم و بگذارمشون روی نت که در واقع بیان بعضی ماجراهای اولیه شروع وبلاگ نویسیه. اما در مورد مقاله ی که درباره اولین وبلاگرها نوشته ای چندین وبلاگ رو هم از یاد بردی من جمله وبلاگ این بنده حقیر.

ستاره كوچولو

از پرونده هايی برای وبلاگ شهرتان خيلي خوشم اومد فکر می کنم برای تازه کارهايی مثل ما خيلی مفيد باشه راستی من لينکتون کردم البته با اجازه