به باغ شهادت خوش آمديد

در باغ شهادت باز باز است   بــــــــرای بستنش قفلی نياز است
ميان اين همه اجناس بنجل   چه قفلی بهر اين در کارساز است؟

در باغ شهادت باز باز است   ولی اين باغ عجب مهمان نواز است
در اين باغ زيبا گــــــر نبندند   هــــمه آنجا روند از بس که ناز است

در پی هجوم همه جانبه مردم به سمت باغ شهادت،‌ روابط عمومی باغ با صدور اطلاعيه ای از عموم مردم شهيدپرور و هميشه در صحنه خواست که يکی بيايند و نوبت را رعايت کنند. متن اطلاعيه بدين شرح است:

ملت غيور و شهيد پرور سلام
به اطلاع می رساند در پی استقبال بی نظير هموطنان برای بازديد از باغ شهادت، طی قراردادی که با خطوط هواپيمايی شهادت ايرلاين منعقد نموده ايم، مقرر گرديد کليه هواپيماهای اين شرکت جهت بازديد شما علاقمندان از باغ شهادت اختصاص يابد. لذا از شما شهروندان گرامی درخواست می شود ضمن حفظ آرامش، با نام نويسی در شعب دفتر هواپيمايی شهادت ايرلاين، حقوق ساير هموطنان را زير پا نگذاريد. لطفا يکی يکی بياييد. جای تک تک شما در باغ شهادت محفوظ است

با تشکر: روابط عمومی باغ شهادت

در همين حال، منابع آگاه خبر می دهند که در اثر تجمع مردم و فشار بيش از حد،در باغ شهادت آسيب ديده و کمی تا قسمتی شکسته است. اين در حالی است که هيات مديره باغ، چنين موضوعی را به شدت تکذيب کرده است.

گفتنی است باغ شهادت يکی از معروفترين باغهای دنياست که در آن به روی هموطنان عزيز باز بوده و بازديد برای عموم آزاد است.

آخرين خبر: رييس جمهور شلخته برای تسهيل در بازديد از باغ شهادت، به مسولان اين باغ توصيه کرد تا علاوه بر باز گذاشتن درها، ديوارهای باغ را هم برچينند تا عبور و مرور علاقمندان راحت تر باشد.

/ 23 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م - میم

بعد اونيايی که به زور ميفرستنشون تکليفشون چيه؟

Virus

جايي که نه گياه در آنجاست، نه دمي // ترکيده آفتاب سمج روي سنگهاش، // نه اين زمين و زندگي اش چيز دلکش است // حس مي کند که آرزوي مرغها چو او // تيره ست همچو دود. اگر چند اميدشان // چون خرمني ز آتش // در چشم مي نمايد و صبح سپيدشان. // حس مي کند که زندگي او چنان // مرغان ديگر ار بسر آيد // در خواب و خورد // رنجي بود کز آن نتوانند نام برد. // آن مرغ نغزخوان، // در آن مکان ز آتش تجليل يافته، // اکنون، به يک جهنم تبديل يافته، // بسته ست دمبدم نظر و مي دهد تکان // چشمان تيزبين. // وز روي تپه، // ناگاه، چون بجاي پر و بال مي زند // بانگي برآرد از ته دل سوزناک و تلخ، // که معنيش نداند هر مرغ رهگذر. // آنگه ز رنج هاي درونيش مست، // خود را به روي هيبت آتش مي افکند. // باد شديد مي دمد و سوخته ست مرغ! // خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ! // پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در. = نيما يوشيج

pedarbozorg

بابا سفير کبير٬ با شهادت اير از سازمان نری!

مرتیا

ها ها ها...خیلی باحال بود.......

Rahil

باز هم که نباشه ما نيروهايی داريم که می تونن در رو باز کنن. بعد هم يه عده رو به زور بفرستن برن بهشت

آپاچی بزرگ

هی قديمی !‌ وبلاگتو گم کرده بودم توی کلوبا ديدم دوباره ... فعلا

darya

سلام .خوبی ؟ بهتر شدی ؟ /اين مطلبت لبخند تلخی رو به لبام نشوند... واقعيته... اونم از نوع دردناکش... واقعا آدم ميمونه اينا اين همه روو رو از کجا ميارن!؟ /مطلب قبليت رو هم الان خوندم خيلی بامزه و قشنگ بود .دست مريزاد کاش تو که انقدر دست به زنگت خوبه يه زنگ واسه استاد ما هم ميزدی بلکه بهمون نمره بده‌!!! / از کامنتی که برام گذاشته بودی خيلی خيلی ممنونم. هشداری بود که چشمام رو باز کنم./موفق و شاداب و سربلند باشی./بازم متشکرم.

pedarbozorg

جان عمت اين موسيقی وب رو عوض کن!